یادداشتهای یک کچل از خودراضی
شنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۶
متالیکا یا احمدیلیکا؟

میبینید که جناب رییسجمهور محترم هم متالیکا باز تشریف دارند!
بعید نیست همین فردا پس فردا هم صلیب وارونه به چفیهاشان آویزان کنند.
پ.ن 1: من متالیکا باز نیستم ولی باز هم به خاطر توهین به حضرات متالیکا باز عذرخواهی میکنم.
پ.ن 2: ارتباط چندانی هم بین متالیکا و شیطانپرستی نمیبینیم!
پ.ن 3: اصل عکس ظاهرا از فارسنیوز است ولی من آنرا از عکاسخانه دزدیدهام!
چهارشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۶
یک هفته پس از ماجرا
این پست به بهانه نوشته برادر دهنمکی سابقا عربدهکش و باتوم بدست و امروز روشنفکر،فیلمساز و شریعتی دوست نوشته شده و هیچ ربطی به هیچ چیزی ندارد.
جایتان خالی،
تشریف برده بودیم کافه نادری برای صرف قهوه و درد دل و گفتمان با یکی از دوستان.
وقت برگشتن رفتیم به کوچه کناری سفارت انگلیس -که کوچه زیبا و دنجی است و همیشه مقدم ما را گرامی می دارد.
اما اینبار پر بود از حضرات انتظامی و ضد شورش،
با کلی تعجب و حدس و گمان رسیدیم به انتهای کوچه،سمت شمال سفارت
بلبشویی بود که بیا و ببین،
احتمالا ما زود به مهمانی رسیده بودیم،چون چهار نفر-فقط چهار نفر!- از دوستان حزبالله با نوشتههایی بر روی مقوا ایستاده بودند.
کلی از بین نیروهای مخلص انتظامی سرک کشیدیم تا ببینیم چه خبر است :
"... در مملکت اسلامی؟"(تکه اولش را نشد بخوانیم!)
در حال سرک کشیدن بودیم که یکی از برادران ریشمند از خیابان به جلوی ما پرید و دوید،یکی هم که شبیه خبرنگارهای کیهان بود با داد گفت سید سریع برگرد!(گفتم فقط شبیه خبرنگار کیهان بود!)
یکی دیگر هم کنار دیوار استاده بود و در دفترچه کوچکی تند تند نت برمیداشت.
میخواستیم از این صحنه تاریخی عکس بیاندازیم که دیدیم اوضاع بیش از حد خراب است،خبرنگار کیهان هم که نیستیم تحویلمان بگیرند،اینها هم که دستشان به توی سفارت نمیرسد،یکدفعه دیدی عقدهشان را سر ما خالی کردند،
ما هم بیخیال شدیم رفتیم پی کارمان و در خماری اینکه اینبار چه شده است،ماندیم!
خب حالا هم ما میدانیم چه شده بوده ،هم شما
اما مهمانی جالبی بوده، در تعدادی در داخل سفارت خوش گذرانده اند ،تعدادی در بیرون و هیچ کدام هم حاضر نبوده جای طرف مقابل باشد.
فکر میکنید چه کسی بجز سرکار علیه ،ملکه بریتانیای کبیر که -آفتاب در امپراتوریاش هیچ وقت غروب نمیکند- میتوانست چنین مهمانی ای ترتیب بدهد که هم حزبالهیها از آن لذت ببرند و هم غیر حزبالهیها؟
سهشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۶
...باز هم خیام
قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
به زانکه طفیل خوان ناکس بودن
با نان جویین خود حقا که به است
کا پالوده و پالوده هر خس بودن
یکشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۶
لباس ملی و مد ملی
گفت : نه ولی داریم میسازیم.
حالا جکایت ماست میخواهد برایمان لباس ملی طراحی کنند!
لباس ملی هویتی ملی است که قرنها برای شکل گرفتنش زمان لازم است،نه چیزی که یک طراح مد یک شبه طراحی کند،
هیچ یک از طراحان مد نمیتوانند لباسی به زیبایی لباسهای سنتی ایرانی طراحی کنند،
کافی است سری به روستاهایمان بزنید
لباس ابیانه
زنان شالیکار شمالی
کردها
لرها ...
فکر میکنید چند درصد این لباسها مورد تایید مسوولان مملکتی است؟
چیزی که فقط 30 سال است که با زور تفنگ و سرنیزه و توسری به عنوان فرهنگ ملی به مردم قالب میکنند چطور میتواند هویت ملی،تاریخی ما باشد؟
در کجای تاریخ ما(البته قبل از دوران درخشان صفویه!)لباس ملی ما روبنده و چادر مشکی بوده است؟
کمی مطالعه تاریخ هم خوب است! مگر رضا شاه با تمام قدرت و به قول شما قلدریاش توانست کلاه پهلوی را به صورت نماد ملی در بیاورد؟
چهارشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۶
سهشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۶
جمعه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۶
ممد نبودی ببینی
نبودی ببینی که چگونه همرزمانات را به گوشه خانهها و آسایشگاهها تبعید کردهاند تا فجایع را نبینند.
نبودی ببینی که به نام تو وبه یاد تو چگونه فاشیسم را به عنوان ارزشهای تو به خورد مردم میدهند.
نبودی ببینی که تو و یارانت و رشادتهایتان را چگونه به نفع خودشان مصادره میکنند.
و امروز ممدی که آنها میگویند ممدی است که نه برای آب و خاک وطنش و نه برای مردمش،بلکه فقط و فقط به خاطر پاداش آخروی و چند حوری و غلمان جنگیده است،
برای این جنگیده که بعد از این در خیابان همه چادر سیاه بپوشند.
و تو ممد عزیز اینگونه تبدیل شدی به یک فاشیست،به یک بیمار روانی با کلی عقده و کمبود
و خوش بحالت ، نبودی که ببینی!
چهارشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۶
عذرخواهی رسمی
باور کنید یادم رفته بود که هر کس وظیفهای دارد و باید به وظیفهاش عمل کند
اگر کسی به وظیفهاش عمل کرد که نباید او را بازخواست کنیم!
فراموش کرده بودم که وظیفه شماست که با فساد مبارزه کنید ٬فراموش کرده بودم که 'به فرموده' دارید که این عناصر خودفروخته را مجازات کنید.
فراموش کرده بودم که مافوق شما هم 'به فرموده' ای دارد و مافوق او هم
فراموش کرده بودم که مافوق مافوق مافوق ... شما 'به فرموده' است که آدمها گوسفندان شما هستند و شما باید با چوب یا باتوم یا قنداق تفنگ و یا هر چه بدستتان رسید آنها را آغول ببرید!
فکر میکنم در خواب دیده بودم که وقتی قرار بود شما چوپانمان شوید میگفتید اجباری در کار نیست٬-و حجاب اجباری نیست-
من دچار دوگانگی شدهام٬
نمیدانم کدام خواب است کدام بیداری٬
شنیدهاید که :
مردی در بالکن خانهاش خوابیده بود و خواب میدید گربهایست که کنار خیابان خوابیده و دارد خواب میبیند آدم است..مدتی است دچار مشکلی مشابه مشکل آن مرد-گربه شدهام٬
وقتی بیدار شد دچار این شک شد که کدام است؟
گربهای که خواب میبیند انسان است یا واقعا انسانی است که از خواب بیدار شده؟
الان نمیدانم کدام خواب بوده کدام بیداری!
این که قرار بود-حجاب اجباری نباشد-خواب بوده یا چیزهایی که الان میبینم٬
حتما یک کدام خواب بوده وگرنه نمیشود که مافوق مافوق مافوق ... شما کسانی را برای چوپانی رمه انتخاب کند که زیر قولشان میزنند!
خودتان میگویید که مافوق مافوق مافوق ... شما از دروغگویی و بدقولی بدش میآید
شما را به خدا من را از این دوگانگی نجات دهید کدام خواب بوده؟ من گربهای هستم که خواب می بینید انسان است یا انسانی که از خواب بیدار شده؟
دوشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۶
.jpg)
ای صاحب فتوا ز تو پر کارتریم
با این همه مستی ز تو هشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بـده کـدام خونخوار تریم؟
مطلب قبلی را که مینوشتم ،فکر نمی کردم نمونه اش را فردایش میبینم ،
یاد هفته پیش افتادم که در ایستگاه مترو آریاشهر - جلوی دستگاه ATM نمیدانم کدام بانک - یکی از همین اعضای تیم عملیات نسوان به خانم محترمی که همراه دختر 12-13 سالهاش بودند توهین میکرد و میگفت اگر تو خودت خراب نباشی اجازه نمیدهی دخترت این لباس را بپوشد! و دخترک فقط مانتوی کوتاهی پوشیده بود...
اما این عکس بیشتر مرا به یاد روزی انداخت که در خیابان ولیعصر تهران یکی از اجداد این دایناسورها جلوی چشمان وحشتزده یک پسر بچه ،بر صورت دختر جوانی به تیغ کشیدند.
بسیاری از طبیعتشناسان معتقدند حتی گرگها -برخلاف چیزی که مردم فکر میکنند-همنوعان خود را نمیخورند.
اما ...
یکشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۶
خیام
با این همه مستی ز تو هشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بـده کـدام خونخوار تریم؟
هر قدر هم دوست دارند بگویند که این شعرها از خیام ریاضی دان و منجم نیست
اما آن خیامی که این شعر ها را سروده دوست تر دارم تا کاشف آن مثلث مشهور
گــر مــن ز می مغانه مـستم هستم
گر کافر و گبر و بت پرستم هستم
هر طایفه ای بمن گــمـانی دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶
سه آرزو
آنقدر دور که بیشتر وقتها خودمان هم فراموش میکردیم که آرزویمان را کجا گذاشتهایم و اصلا آرزویمان چه بود؟
بعدتر ،آرزوهای دم دست نمیشد داشت،باید آرزوی بزرگ میداشتیم،به قول بزرگترها:"هم سن و سال های شما در جبهه با بعثی های کافر میجنگند، با نارنجک خودشان را به زیر تانک میاندازند،آنوقت شما دوچرخه میخواهید؟"
Arms and the Boy(Wilfred Owen)
Let the boy try along this bayonet-blade
How cold steel is, and keen with hunger of blood;
Blue with all malice, like a madman's flash;
And thinly drawn with famishing for flesh.
Lend him to stroke these blind, blunt bullet-leads,
Which long to nuzzle in the hearts of lads,
Or give him cartridges whose fine zinc teeth,
Are sharp with sharpness of grief and death.
For his teeth seem for laughing round an apple.
There lurk no claws behind his fingers supple;
And God will grow no talons at his heels,
Nor antlers through the thickness of his curls
در آن موقعیت بزرگترین آرزویی که میشد داشت،شهید شدن در جنگ علیه دشمن بعثی بود یا اینکه باید آرزو میکردیم منافقین کوردل(!) از همت انقلابی ما بترسند و ما را ترور کنند.
اما نمیدانم چرا هیچ کس ما را به جنگ نمیبرد و منافقین کوردل هم نمیتوانستند ما راببینید،
اینطوری بود که آرزوهای ما کم کم تبدیل شد به حسرت و ای کاش...
و بعدتر حتی فراموش کردیم که میشود آرزو هم داشت ....
-----------------------------------
پ.ن : این مطلب پاسخی است به دعوت غیر مستقیم جناب پاسپارتو
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۶
ترسهای ما
این که بگردم و ببینم در اعماق وجودم از چه چیزهای میترسم و چقدر این ترسها واقعی است؟
- منظورم ترس از سوسک!،تاریکی،ارتفاع و... نیست -
و اگر ترس،ترسی واهی است، چطور میشود درمانش کرد.
خیلی به این موضوع فکر کردم،
راستش تمام ترسهای مسخره را که کنار بگذاریم بیشتر از همه از دو چیز میترسم:
1-بزرگترین کابوس من از زمانی که به یاد دارم خداحافظی بوده،یعنی مجبور شوم با آدمهایی که به آنها عادت کرده ام برای همیشه خداحافظی کنم.
برای همین هم همیشه از خداحافظی فراری بودهام
2-ترس دوم اما عجیتتر است،
ترس از فلج شدن و اینکه دیگر نتوانم راه بروم!
خب کسانی که من را از نزدیک میشناسند میدانند که بزرگترین تفریح من بعد از مطالعه و فیلم دیدن ،پیادهروی است. خیلی شبها 3-4 ساعت نیمه شب توی خیابان قدم میزنم،
بعضی وقتها خواب میبینم که فلج شده ام،و با ترس از خواب بیدار میشوم و پاهایم را حرکت میدهم که مطمئن شوم فقط خواب بوده و هنوز میتوانم راه بروم.
به نظر شما ترسهای من قابل درمان است؟
ترسهای شما چطور؟
چقدر عجیب است و قابل درمان؟
دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶
شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۶
جمعه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۶
آدمها
حضور آنها هیچ نوع باری بر دوش آدم ندارد و بدون اینکه ادم حس کند ٬بار بسیاری را از دوش آدم برمیدارند
.برای همین است که نبودشان را حس میکنی
بهترین نمونه این ادمها دوستان ما هستند٬بر روی واژه دوست تاکید میکنم چرا که هر آشنایی دوست آدم نیست.
قدرشان را بدانیم و دست همه شان را به گرمی بفشاریم٬
سال پیش بدترین سال زندگی من بود و اگر لطف و مهربانی این دوستان عزیز نبود نمی دانم چه اتفاقی میافتاد.
نام بعضی از این دوستان را در لینکهای این صفحه میبینید و بعضیها هم که وبلاگ ندارند٬
ازهمهتان متشکرم برای گرمای وجودتان و مهربانیهایتان.
پنجشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۶
هفته در ایران باستان
این که در ایران باستان روز هفته داشتهایم یا نه٬نه باعث افتخار است نه باعث شرمندگی٬این فقط یک تقسیم بندی است٬ بنابراین این نوشتار قرار نیست بر افتخارهای ما چیزی بیافزاید یا کم کند.
فارسیان درآغاز سلطنت خود هفته نداشتند زیرا اولین اشخاصی که هفته را استعمال کردند اهل مغرب بودند خصوص اهل شام و حوالی آن که چون انبیاء در این ناحیه ظهور نمودند از هفته اولین که آغاز جهان در آن بود مردم را اخبار کردند چنانکه در تورات ناطق است سپس از اهل شام در دیگر امم انتشار یافت و عرب عاریه به پواسطه قرب جوار و تعرب اسمعیلبنابراهیم در این کار از ایشان پیروی کردند(آثارالباقیه٬ نوشته ابوریحان بیرونی ترجمه اکبر داناسرشت)روزهای هفته از کجا آمدهاند؟
روزهای ماه سی روز است و بر هفت قابل تقسیم نیست٬
روزهای سال هم ۳۶۵ روز است که این عدد هم بر هفت قابل تقسیم نیست.
بنابراین این تقسیم بندی جدا از تقسیم بندیهای دیگر است و ارتباطی با ماه و سال ندارد.
چرا این تقسیمبندی بوجود آمده است؟
تقویم ایران باستان ارتباط تنگاتنگی با اعتقادات مذهبی در ایران باستان دارد٬و تمام نامها ریشهای مذهبی دارند
اما نامهای روزهای هفته چه ارتباطی با ایران باستان دارند؟
در تقویم ایران باستان هر سال 365 روز دارد و هر ماه 30 روز تمام٬پنج روز باقیمانده را پنجه دزدیده شده میگویند(به نقل از ابوریحان)
نام 12 ماه سال از نامهای امشاسپدان است که عبارتند از :
فروردین(حمع فرورد-Farward است که از واژه فروشی گرفته شده است)
اردیبهشت : (اشه و هیشته) امشاسود نگهبان درستی و پرهیزگاری است
خرداد : (هئوروه-Haurva) به معنای از هر نظر کامل
تیر :ستاره تشتر و نگهبان آب است.
امرداد(امرتات) نام ششمین امشاسپند به معنی بیمرگی است و نگهبان گیاهان و خوردنیهاست
شهریور : (خشثره و ئیریه) به معنی شهریاری کامل ٬نگهبان و مالک فلزات؟(فرشته ایست که به جواهر هفتگانه که طلا و نقره و دیگر فلزات که قوام صنعت و دنیا و مردم بدان است موکل است )
مهر :(میترا؟)برکت دهنده و حامی پیمان
آبان : نگهبان آب
آذر:(آتش) پاسبان آتش
دی : (آفرنش)
بهمن(وهومنه) اندیشه نیک
سپندارمذ(اسپندارمذ-اسفند):فروتنی
و هر روز ماه نیز نامی مخصوس خود دارد که آن تیز از نامهای ایزدان و امشاسپدان است.
نام روز اول هر ماه به نام خداونگار-اهورمزدا- نامیده شده و از روز دوم تا روز هفتم به نام شش امشاسپند یا میهن ایزدان زرتشتی است بنابراین هفت روز اول ماه عبارتند از:
اهور-مزد(Ahur-mazda) = اورمزد
وهومنه (Vahomana) = وهومن٬بهمن
اشا-وهیشت(Asha-Vahishta) = ارث-وهیثت=اردیبهشت
خشتز-وئیریه(Khshathra-Vaira)= شتریور = شهریور
سپتآرمئیتی(Spenta-Araiti) = سپندارمت=شهریور
هيورتات(Haurvatat) = خردات=خرداد
امزتات(Amertat) = امردات= امرداد
در تمام این تقسیمبندیها هیچ اشارهای به هفته نشده است.
اما این فکر که ایرانیان هفته داشتهاند از کجا آمده است؟
شاید این تفکر از اینجا بوجود آمده باشد که روزهای هشتم٬پانزدهم وبیستوسوم هر ماه به نام دثوش نامیده شده یعنی
روز هشتم : دثوش-یادذوه (Dathush-dazva) = دیبآذر
پانزدهم : دئوش-یا-دذوه(Dathush-dadhava) = دی-دی بمهر
بیستوسوم: دثوش-دذوه(Dathush-dadhva)= دی-دیبدین
تنها اشارهای که ممکن است نشاندهنده تقسیم ماه به چهر بخش باشد همین یک نکته است ولی از آنجایی که نام روزها هر هفته تکرار نمیشود(این تکرار فقط برای دئوش وجود دارد)این نمی تواند نشاندهنده هفته باشد.
اشاره دیگر٬شاهنامه فرودوسی است٬که در آن از روز چهارشنبه(سوری)نام برده شده و چون فرودوسی برای شاهنامه از متنهای قدیمی استاده کردهُ٬گفته میشود که نشاندهنده روز هفته است٬اما میدانیم که شنبه واژهای عربی است٬پس اشاره فردوسی نمیتواند ریشهای فارسی داشته باشد.
بنابراین واژههایی مانند چهارشنبهسوری بدون شک بعد از اسلام به فرهنگ ایرانی وارد شدهاند و جایگرین مترادفهای فارسی خودشان(جشنسوری؟) شدهاند و طبیعی است که در این تغییر٬دچار تغییر زمانی هم شده باشند.
----
با نگاهی به :
گاهشماری و جشنهای ایران باستان نوشته هاشم رضی
پژوهشی دز اساطیر ایران-مهرداد بهار
جشنهای ایرانی -دکتر پرویز ورجاوند
و البته اوستا
چهارشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۶
شنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۵
غرور ملی یا جوگیری ملی؟
چرا باید باور کنم که جوگیر نشده ایم؟
من نمیفهمم مردمی که به چیزهای بسیار مهمتر و توهینهای بزرگتر به تاریخاشان بیتفاوتاند چطور به یک فیلم بی ارزش هالیودی حساسیت نشان میدهند؟
چطور وقتی ایرانیان زرتشتی ،کلیمی،بهایی و ... مجبور به کوچ اجباری از ایران میشوند کسی اعتراضی نمیکند؟
چطور میتوانید برنامههای مبتذل و سراسر توهین صدا و سیمای جمهوری اسلامی را در مورد ایران تحمل کنید ولی تحمل یک فیلم ساده را ندارید؟
چطور وقتی طبق یک بخشنامه تمام برنامهسازان تلوزیونی موظفاند در فیلمهایشان برای شخصیت های منفی نام ایرانی و برای شخصیتهای مثبت نام اسلامی(عربی) اتنتخاب کنند ککتان هم نمیگزد؟
چرا وقتی جناب رییس سابق صدا و سیما در سحنرانی اش در مسجد بلال ایرانیها را مشتی بربر و وحشی حطاب کرد که با حمله اسلام متمدن شدند صدایتان در نیآمد؟
چرا کسی به سخنان آیتالله ... در مورد ایران باستان اعتراضی نمیکند؟
راستی ،چطور شده که امروز همه مسوولان مملکتی ملیگرا شدهاند؟
مگر بنیانگذار جمهوری اسلامی نبود که میگفت :"ملی گرایی اساس بدبختی ماست"؟
مگر همین مجلس محترم نیست که تلاش میکند تعطیلات نوروز را کم کند و به جایش عید فطر را یک هفته تعطیل کند؟
مگر در همین مملکت کتاب توهینآمیز کیمیای سعادت امام محمد غزالی را چاپ نمیکند؟
فرمایش ایشان را در مورد نوروز خواندهاید؟
....و آنچه برای سده و نوروز فروشند ؛ چون سپر و شمشير چوبين و بوق سفالين ؛ اين در نفس خود حرام نيست ؛ و ليکن ؛ اظهار شعار گبران است !که مخالف شرع است !و از اين جهت نشايد .
افراط کردن در آراستن بازار به سبب نوروز ؛ و تکلف های نو ساختن برای نوروز نشايد !!بلکه نوروز و سده بايد که مندرس شود و کسی نام آن نبرد !!
گروهی از سلف گفته اند که روزه بايد داشت تا از آن طعام ها خورده نيايد .
و شب سده ؛ چراغ فرا نبايد گرفت (يعنی چراغ نبايد روشن کرد ) تا اصلا آتش نبينند
و محققان گفته اند که روزه داشتن اين روز هم ؛ ذکر اين روز بود ؛ و نشايد که نام اين روز برند بهيچ وجه !!بلکه با روزهای ديگر برابر بايد داشت و شب سده همچنين ؛ که از او ؛ خود ؛ نام و نشان نماند !!!!
چاپ تهران -کتابخانه مرکزی -صفحه 407"
چند نمونه دیگر بیاورم کافی است؟
چطور حالا که ماجرای انرژی هستهای پیش آمده،همه مسوولان دم از غرور ملی میزنند؟
چطور شده که این روزها همهاش ای ایران ای مرز پرگهر را پخش میکنند؟
یا یار دبستانی من را؟
(این یار دبستانی من هم چیز عجیبی ایست،
یادم هست بهمن سال 68 در خیابان انقلاب سر خیابان کاوه از یکی از این چادرهایی که به مناسبت دهه فجر برپاشده بود و نوارهای انقلابی میفروخت سراغش را گرفتم و البته جایتان خالی کتک مفصلی هم خوردم!)
چرا انتظارهای عجیب از دنیا دارید؟
انتظار دارید رییس جمهور منتخبتان(نکند احمدی زاد را هم هالیود رییس جمهور ایران کرده؟) هر روز به یهودیان دنیا توهین میکند(به فرض در ماجرای هولوکاست،میلیونها یهودی کشته نشده باشند،هزارها نفر که کشته شدهاند!) و یهودیان دنیا هم دست به سینه بنشینند و هیچ کار نکنند؟
قضیه بر سر لحاف ملاست وگرنه جمهوری اسلامی راا چه به ملیگرایی و کوروش و ذالفرنین و ....؟
شما چرا جوگیر شدهاید؟
---
این را هم بخوانید بد نیست: سخنان آیت الله خزعلی در مورد نوروز
چهارشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۵
چهرشنبه سوری و یک پرسش بنیادین!
در ایران باستان شب هر روز در انتهای روز بود نه شب قبل از آن! یعنی شب چهار شنبه میشد چهارشنبه شب.
فلسفه ان نیز مقدم بودن نور بر تاریکی بود،
برعکس در فلسفه عربی شب را مقدم بر روز میدانستند یعنی شب چهارشنبه میشد سه شنبه شب
فلسفه ان هم این بود که تاریکی را پیشنیاز روشنایی میدانستند.
خب حالا چرا ایرانیان جشن اتشاشن را که در 5 روز آخر سال برگزار میشد را چهارشنبه سوری نامیدند قابل درک است،اما این که چرا آنرا یه سبک اعراب سهشنبه شب برگزار کردند جای تعجب و سوال دارد.
در پست سال قبل به این نکته توجه نکرده بودم.
یکشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۵
300،Alexander،سد سیوند،خیج فارس و...
چرا خودمان را گول میزنیم؟
کدام تمدن؟
کدام گذشته پرافتخار؟
چرا به یک مشت سنگ و خاک پوسیده چسبیدهایم؟
گذشتهای که از آن دم میرنیم به جای اینکه باعث افتخار ما باشد باید باعث شرمندگی ما باشد،
اینکه ما چگونه میراث نیاکانمان را به این شکل درآوردیم،باعث افتخار است یا شرمندگی؟
بهانه نیاوریم که تقصیر ما نبود،اسکندر، تازیان،مغولها و ... اینگونهامان کردند،
این خود ما بودیم که از اسکندر خدا ساختیم(کمی به قصههای ماد بزرگهایتان در مورد اسکندر کبیرگوش کنید)
این ما بودیم که از تازیانی که پدرانمان را فتل عام کردند و مادرانمان را به بردگی بردند در حد پرستش پرستیدیم(بعد از هزار سال هنوز اربعین شهادتشان را میگیریم!)
کدام یک از ماهایی که این بیانیه ها را مینویسیم،بمب گوگلی می سازیم و... سعی کردهایم دست کم به افکار کوروش فکر کنیم؟
چند نفر از ما تحمل پذیرش حقوق بشر کوروش را داریم؟
چند نفر از ما می توتنیم تحمل کنیم مانند دوره ساخت تخت جمشید،مدیرمان زن باشد؟
چند نفر از ما ...
من این گذشتهای را که در فیلمهایی مانند این و این یکی تصویر میشود را به مراتب به گذشتهای که از آن دم میزنیم ترجیح میدهم،
ترجیح میدهم اجدادم داریوش پشمالوی فیلم اسکندر باشند و این ایرانیهای وحشی فیلم 300
ترجیح میدهم افتخارم به جای تخت جمشید و دروازه ملل اش ،به کپرها و شترها و جنگهای عربی باشد
ترجیح میدادم به جای کوروش و خشایارشاه حاکمانی مانند ... داشتیم.
اینطوری از خیانتی که کردهایم(خودمان یا چند نسل قبل امان چه فرقی می کند؟) کمتر احساس شرمندگی می کردم.
یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵
ای ایران ای مرز پر گه + ار
بسته به این است که چطور فکر کنی!
اگر بتوانی تفکرت را با تفکر مدیریت(مدیر + ریت) سازگار کنی (به عبارت بهتر اصلا فکر نکنی) ،همه چیز بر وفق مراد است،حق و حقوقت را که میدهند هیچ،کلی پاداش و ترفیع و مدال لیاقت و شجاعت! هم میگیری،فقط باید یاد بگیری که با چشم بسته کار کنی و روزی سه بار با دستمال مدیر محترم را جلا بدهی و تا می توانی از خدمات ارزنده اش تعریف کنی.
بهتر است بالای سرت عکس آقا را نصب کنی و البته کتارش عکس معجزه هزاره سوم را و زیر آن بنویسی انرژی هسته ای ،حق مسلم ماست.
بکسور بودن هم بد نیست ،می توانی روزی چند بارمشت محکمی بر دهان امپریالیسم شرق و غرب بزنی و دهان یاوه گویان و قلم به مزدان(والبته کیبرد به مزدان) را خرد کنی...
باید یادت باشد سر ظهر با سرو صدای تمام در سرویس بهداشتی(!) وضو بگیری و درحالی که جورابت از جیب شلوارت بیرون زده و پاشنه کفش ات را خوابانده ای در محل کار رژه بروی و با آبی که از دستت می چکد همه جا را خیس کنی...
اما اگر نتوانی ....
----
پ.ن: می خواستم این مطلب را برای یکی از صادق ترین دوستان بنویسم،ولی این مثل اینکه این مطلب بیشتر حرف دلم خودم است!.
شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۵
قدیس
مردم در مورد قدیسان اشتباه میکنند،از روحیات او را برداشت نادرست میکنند و با این کار تا آنجا که میتوانند از او فاصله میگیرند.
او را بی همانند،بیگانه و فراانسانی تصور میکنند و این چنین قدیسی قدرتی خارقالعاده مییابد که با آن میتواند بر خیال پردازیهای تمام اقوام و دورهها چیره شود.
او خود خویشتن را نمیشناسد و فقط گوشهای از خلق و خوها،گرایشها ،رفتارها و آن شیوه تفسیری را میشناسد که (درست مانند تفسیر مبتنی بر الهام در انجیل)،افراطی و ساختگی است.
آن جنبه عجیب و غریب و بیمارگونه سرشت او همراه با فقر عقلانی ،آگاهی نادرست،سلامتی برباد رفته و اعصاب خسته از دیدگاه خودش و تماشاگرانش پیوسته پنهان میماند.
این قدیس انسانی خوب و یباحتی با اندکی فرزانگی نیست،اما چنان اهمیتی دارد که از معیارهای نیکی و فرزانگی انسانی پا را فراتر مینهد.
باور کردن او به ایمان خداوندی و معجزه ،به مفهوم دینی ،تمامی هستی و به روز قیامتی که فرا خواهد رسید،یاری میرساند.
در پرتوی شامگاهی خورشید درحال افول جهان که بر تمامی مسیحیت میتابد هیات سایهگون قدیس مبدل به غولی بزرگ میشود و حتی به آنجا میرسد که در دوره ما که ایمان به خدا وجود ندارد ،هنوز اندیشمندانی هستند که قدیسان را باور میکنند!
یکشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۵
داستان
روزها در زمین زراعیشان کار می کردند و شبها با خانواده دور کرسی مینشستند و حکایتهای قدیمی تعریف می کردند.
بچههااین جکایتهای قدیمی را میشنیدند و سالها بعد برای بچههایشان نقل میکردند.
اما...
مردم این سرزمین هم مانند هر سرزمینی مجبور بودند روزی بمیرند تا جا را برای بچههایشان باز کنند
بچهها هم مانند هر سرزمین دیگری سعی میکردند هر چه سریعتر این واقعیت تاریخی (مرگ) را زیر خاک پنهان کنند و برای آلوده نشدن خاک آنها را در پارچهای سفید بپوشانند.
سالها و قرنها این روش ادامه داشت،تا اینکه قیمت پارچه سفید سر به فلک گذاشت و مردم حیرت زده متوجه شدند کسی(یا کسانی) مردههای انها را از خاک بیرون آورده و پارچه سفید را میدزدد.
خب چی میشد کرد؟
مردم رفتند پیش جناب کدخدا برای حل مشکل
کدخدا هم مثل همه کدخداهای قصهها همه چیز را انداخت گردن مردم که:
-مگر شما مالیاتتان را به موقع میدهید که من بتوانم برای گورستانتان نگهبان بگذارم؟
القصه،مردم درد گشیده و مظلوم وقتی این حرف را شنیدند با دلخوری از بارگاه کدخدا بیرون آمدند
یادم رفت بگویم کدخدا کلی کاخ داشت،و همه مردم در کوخ زندگی میکردند
کدخدا سپرده بود مسیر شهر تا تک تک قصرهایش را آسفالت کرده بودند(هر چند دهاتیها هم گاهی مخفیانه! از این راهها استفاده میکردند).
روزها گذشت و مردههای بیکفن شده بیشتر شد از طرفی مردمی که کفن میخریدند متوجه شدند که کفنها بوی مرده میدهد!
و عجیب اینکه کفنها را مباشر کدخدا میفروخت.
مردم آزاده و غیور سرزمین دور دست به رگ غیرتشان برخورد و شورش کردند
سالها گذشت تا توانستند کدخدا را با خفت و خواری از سرزمیناشن بیرون کنند و مباشرش را هم تیرباران کردند.
و کدحدای جدیدی از بین خودشان انتخاب کردند.
اما مدتی بعد در گورستان اتفاق عجبیبی افتاد !
مردم متوجه شدند نه فقط کفن مردههایشان ربوده شده،بلکه چوبی هم در ... فرو کردهاند!
و جالب اینکه مباشران کدخدای جدید نه فقط کفن را به چند برابر قیمت میفروختند،بلکه مردم مجبور بودند همراه پول کفن تکه چوبی هم به مباشران بیشمار کدخدای جدید (به عنوان مالیت بر کفن)بپردازند.
اینجا بود که ضربالمثلی در آن سرزمین به سر زبانها افتاد که:
سد رحمت به کفن دزد اولی!
-------
پ.ن
1- این یک داستان خیالی است،هر گونه شباهت با هر گوشه ای از دنیا تصادفی است
2-دوست دارم عدد 100 را در فارسی سد بنویسم نه صد!
چهارشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۵
جشن سده
ز هوشنگ ماند این سده یادگار/ بسی باد چون او دگر شهریار
کز آباد کردن جهان شاد کرد /جهانی به نیکی از او یاد کرد
روزگاری نه چندان دور در جشن سده آتشی می افروختند و ایرانیان بسیاری گرداگرد این آتش گرد میآمدند
و در گرمای آتش مقدس و گرمای وجود جمع جشنی میگرفتند بزرگ
آتش نشانه وحوت ملی بود و ایرانیان ایران زمین در همه جا این نشانه ملی را گرامی میداشتند،و بدون جنگ و خونریزی این آیین بزرگ را به تمام دنیا صادر کردند
آنروزها قرار نبود با زور شمشیر و تازیانه،یا با زور بمب و ماهواره و ... فرهنگ را صادر کنند و کردند
تا جایی که هنوز هم در تمام مساجد ،در تمام کلیساها و... شمع روشن میکنند.
اما امروز جای آتش مقدس را حشم و کینه گرفته است،غرور ملیامان،انرژی هستهای شده و قرار است برای این غرور ملی دنیا را به آتش بکشیم،
برای همین است که میگویم من و تو حقی از آن آتش مقدس نداریم،
حق نداریم نام مبارک و مقدساش را آلوده کنیم
ما از نسل کوتولهها هستیم نه از نسل هوشنگ
بزرگنرین هنر ما شاید این باشد که بخواهیم(نه اینکه بتوانیم) دنیا را بیشتر از اینی که هست به گند بکشیم.
جمعه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۵
یک خواب عجیب
دوچرخهها بیرون بازار پارک کردیم (بدون اینکه قفلشان کنیم!) و رفتیم راسته فرش فروشها،
برای دیدن،نه برای خریدن
راسته فرش فروشها اینطوری که الان میبینیم نبود،میدانگاه بزرگی بود که دورش مغازهدارهای اصیل فرشهای گرانشان را میفروختند و در وسط میدان دستفروشان فرشهای ارزانشان را،
ما هم فرششناسهای قابلی بودیم،
در بین دست فروشها پیرمردی بود که فرش بزرگی را میفروخت،
میگفت هشتصدهزار تومان،وما میدانستیم فرشاش چند ملیونی میارزد!
میگفت با همسرش فرش را با هم بافتهاندوحالا که همسرش مرده دیگر نمیتواند هر روز فرش را ببیند،برای همین آمده فرش را بفروشد تا با پولش برود زیارت.
گفتم پدر جان میدانی قیمت فرشات در این فروشگاههای اطراف چقدر است؟
گفت از من بیشتر از پانصدتومان نخریدند،تازه نقد هم نه،
گفتم میدانی چند میفورشند؟
گفت احتمالا دو سه ملیون!
گفتم : تو که میدانی ،چرا ایمقدر ارزان میفروشی؟
گفت میخواهم هرچه زودتر بفروشماش...
کلی درد دل کرد،
از همسرش گفت که از کودکی عاشق هم بودند،
از مجلس عروسیاش گفت
و از فرزندانی که نداشت،
از 50 سال زندگی مشترک گفت،
هم ما،هم خودش میدانستیم که در آخر مجبور است فرش را به همان مغازهدارهایی اطراف بفروشد.
انگار در حاشیه میدان همه منتظر بودند تا ببیند کی طاقتاش تمام میشود(این اولین باری بود در زندگیام که از لاشخورها بدم آمد)
وما پول نداشتیم که فرشاش را بخریم،
فکر میکرد ما خبرنگاریم،
میگفت تا به حال چند بار با او مصاحبه کردهاند...
و از ما قول گرفت که بنویسیم...
توی دالان تاریک بازار که بودیم نادر گفت: هیچ وقت معنی این شعر سهراب را اینقدر روشن ندیده بودم که می گفت:
"-چرا گرفته دلت ؟مثل آنکه تنهایی..بیرون بازار با کمی فاصله، نزدیک ناصر خسرو خانهای قدیمی بود،
-چقدر هم تنها..."
از همان خانهها که حیاط بزرگی دارند و دور تا دورش اتاقهای کوچکی دارد و توی فیلم گوزنها هم بود.
طبقه دوم سمت راست اتاق اول یا به قول خودش خانه اول،خانه دوستی بود که میهمانمان کرد
برایمان با ویلون صالحیاش ساز زد،نمیدانم چه زد،اما هنوز (حتی بعد از بیدار شدن) صدای سازش توی گوشم هست...
------
این مطلب را فقط به خاطر قولی که به آن پیرمرد دادم نوشتم و به احترام دوست عزیزی که تا به امروز فقط سه بار صدای سازش را شنیدهام،
بار اول در خانه واقعیاش بعد از تماشای فیلمی که من برایش برده بودم ،نمایش مذخرفی بود که در آن دو نفر ویولون میزدند و من فکر میکردم آن دوست عزیز خوشش بیاید، (اگر امروز کسی چنین فیلمی به من نشان دهد و بگوید چه خوب ساز میزنند به احتمال زیاد خودم خفهاش می کنم) و دوست عزیز فیلمی نشانم داد از یک اجرای واقعی ویولون و بعد خودش کمی برایم ساز زد...
بار دوم در تالار وحدت بود،
و بار سوم در این خواب عجیب
پ.ن1: شناخت من از فرش در دنیای بیداری در حدی است که به سختی میتوانم فرش دست باف را از ماشینی تشخیص دهم(شاید هم نتوانم)
پ.ن2: این اولین باریست در عمرم که خوابی را اینقدر واضح و کامل به یاد دارم!
چهارشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۵
خودخواهی
اولین باری که کتاب تنهایی پر هیاهو را در دست کسی دیدم ناراحت شدم،شاید توی دلم فکر می کردم هرابال کتاب را برای من نوشته و دوایی عزیز هم فقط برای شخص من ترجمه کرده.
وقتی دیدم کسی هست که میخواهد فراموش شدهگان را ببیند تمام تلاشم را کردم که منصرفاش کنم،
اصلا دوست نداشتم کسی در جستجوی زمان از دست رفته را بخواند.
خیلی فیلمها هست که دوست ندارم کسی ببیندشان
کتابهای زیادی هست که دوست ندارم کسی بخواندشان
آدمهای هست که دوست ندارم کسی با آنها آشنا شود
و وبلاگهایی هم هست که دوست ندارم کسی از وجودشان خبر داشته باشد!
شاید این خودخواهی من ،ناشی از این باشد که هنوز بعضی چیزها برایم مقدس است و دوست ندارم کسی به مقدساتم (حتی در ذهناش)توهین کند.
(دیده اید بعضی از آدمهای مذهبی اجازه نمیدهند آدمهای بیمذهب حتی به مکان مقدساشان وارد شوند؟)
سالها پیش آشنایی،یکی از فیلمهای مقدس را به امانت گرفت تا ببیند،
فردایش با قیافهای برافروخته به سراغم آمد که آقا آبروی من را پیش خانوادهام بردی،چرا نگفتی فیلم صحنه دارد؟
راستش اولش خودم هم شک کردم که نکند فیلم را اشتباهی دادهام،بعد که تست کردم دیدم نخیر همان فیلم است
گفتم: رفیق مطمئنی که همین فیلم را میگویی؟
گفت: بله!
گفتم: کجایش مشکل دارد؟
گفت: این چه لباسی است که بازیگر زن فیلم پوشیده؟(لباس بازیگر فیلم آستین نداشت و آشنای مورد نظر با همین مشکل داشت!)
یا یک بار در سالهایی که ویدئو هنوز حرام بود،یک نسخه بدون کیفیت از یک اجرای کلاسیک باله پیدا کرده بودم،در بدر دنبال کسی بودم که برایم کپی کند،
آشنایی قبول کرد که فیلم را برایم کپی کند،
فردایش وقتی فیلم را آورد گفت:
این چه چیز مزخرفی بود؟
هر چه نشستم اصلا صحنه نداشت!،فقط لباسهایشان ....
نزدیک بود بالا بیاورم!
از همان روزها تصمیم گرفتهام چیزهای مقدسام را فقط برای خودم نگاه دارم،
و تنها و تنها و تنها وقتی با دیگران در موردشان حرف بزنم که طرف مقابلم خودش را ثابت کرده باشد .
-----------
پ.ن: اول که وقتی شروع کردم این پست را بنویسم ،میخواستم وبلاگی را که مدتهاست (بدون لینک دادن) میخوانم، معرفی کنم اما به همان دلایل بالا معرفیاش نمیکنم!
یکشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۵
به مناسبت آغاز ماه محرم الحرام و شهادت سالار شهیدان
دوشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۵
بلاگر مردم آزار
از آنجایی که ما زبان مریخیمان ضعیف است احتمالا کمی طول می کشد تا همه چیز را ترجمه بفرماییم،پس به گیرنده ای خودتان دست نزنید ،اشکال از فرستنده است.
ستاره داوود سرخ و شیروخورشید سرخ
و در آن به تاریخچه شیر و خورشید و سر نوشت آن اشاره کرده بودم و با توجه به بولتن داخلی سازمان هلال احمر اشاره کرده بودم که این سازمان جهانی مهلتی را برای ایران تعیین کرده تا تکلیف علامت شیر و خورشید سرخ را روشن کند.
همینطور اشاره کرده بودم که اسراییل در تلاش است علامتی مخصوص خود را به ثبت برساند.
خب حالا همه مهلت ها تمام شده و احمق هایی که شیر و خورشید را علامتی طاغوتی می دانستند باید بعد از این علامت اسراییلی کریستال سرخ را در کنار علامت های دیگر سازمان جهانی صلیب سرخ تحمل کنند!
تاریخچه کوتاه جریان:
ایران شیر و خورشید سرخ در سال 1301 خورشیدی ایجاد کرد و با پیگیری های مستمر، در کنفرانس ژنو در سال ۱۹۲۹ میلادی آنرا به عنوان نشان سوم مورد حمایت بینالمللی، ثبت کرد.
بعد از ثبت این نشان،صلیب سرخ جهانی اعلام کرد که هیچ نشان جدیدی را نمی پذیرد بنابراین تنها نشان های جهانی عبارت بودند از: صلیب سرخ،هلال احمر و شیر و خورشید سرخ و در پرچم جهانی نیز هر سه این علامتها وجود داشت.
بعد از انقلاب سال 57 و در سال 1359 خورشیدی،دولت ایران نامه ای برای دولت سوییس (محل امضای قرارداد ژنو) نوشت و اعلام کرد که استفاده از شیر و خورشید سرخ را به تعلیق درآورده و به جای آن از نشان عربی(نه اسلامی) هلال احمر استفاده می کند.
تا 2-3 سال پیش هنوز نشان شیر و خورشید سرخ وحود داشت ولی ایران از آن استفاده نمی کرد،
تا اینکه دولت اسراییل (که به دلایل مذهبی از حدود 60 سال پیش به دنبال ایجاد علامتی مخصوص خودش بود)طی نامه ای به دولت سوییس اعلام کرد،از آنجایی که ایران از حق خود چشم پوشی کرده و سازمان جهانی صلیب سرخ هم آرم جدیدی را نمی پذیرد،آرم اسراییل به جای علامت ایران(که بی استفاهده مانده) قرار گیرد(نقل به مضمون)
دولت سوییس طی نامه ای به ایران اعلام کرد تکلیف علامت شیر و خورشید سرخ را مشخص کند(باز هم نقل به مضمون)
دولت ایران به نامه جوابی نداد،مدتی پیش ،مهلت صلیب سرخ به پایان رسید و به سادگی هر چه تمام تر کریستال سرخ (ستاره داوود)،جایگزین شیر و خورشید سرخ شد.
------------
پ.ن :
1- به قول یکی از دوستان کاری که سازمان می کند مهم است، چه اهمیتی دارد چه علامتی باشد ؟ شیر و خورشید،هلال احمر یا ستاره داوود؟
خب این هم بد حرفی نیست ولی ...
2-من نه با اسراییل مشکل دارم نه با ستاره داوود ولی وقتی پای انتخاب پیش بیاید طبیعی است که شیرو خورشید را به جای ستاره داوود انتخاب می کنم.
محض اطلاعتان هم دوست اسراییلی دارم ، هم دوست فلسطینی!
3-تاریخچه شیر و خورشید سرخ و تبدیل آن به هلال احمر در سایت هلال احمر ایران
4-تاریخچه شیر و خورشید سرخ و تبدیل آن به هلال احمر در ویکی پدیا
سهشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۵
به چنین ملت و گور پدرش باید ...
کسانی که از فعالیت های ارکستر مجلسی جوانان خبر دارند می دانند وحیدی آذر ، فرهاد و تمام اعضای ارکستر چه زحمتی کشیده اند تا ارکستر به این سطح رسیده،(کسانی که اجرای ارکستر را دیده اند می دانند چه می گویم)
حاج آقا کامبیز روشن روان آقا شاهین فرهت،و موسیو لوریس،همینگوی گفته قشنگی دارد : شرافت یک هنرمند مثل بکارت یک دوشیزه است.ار دست که رفت، رفته است.
شما با عملکرد خودتان مصداق بارز این جمله اید!
به نام خدا
ریاست محترم سازمان بازرسی کل کشور
سلام علیکم با احترام به عرض می رساند ارکستر مجلسی جوانان به رهبری اینجانب بهروز وحیدی آذر و با همکاری بیش از ۵۰ هنرمند جوان بیش از ۱۶ سال است که در مرکز موسیقی مشغول فعالیت هنری می باشد و در این مدت کنسرت های متعددی از آثار موسیقی کلاسیک را در تالارهای مختلف تهران، تبریز و شیراز با زیبایی و کیفیت بالا اجرا نموده است. حاصل این تلاش ها علاوه بر ارائه هنر متعهد در راستای اعتلای فرهنگی جامعه تربیت هنرمندان جوان بسیاری است که در سطوح بالا چون تکنوازی، سرگروهو نوازنده ارکستر سمفونیک تهران و ارکستر ملی و گروه های موسیقی صدا و سیما و غیره مشغول فعالیت هنری می باشند.
ارکستر مجلسی جوانان مطابق هر سا تمایل خود را برای شرکت در جشنواره موسیقی فجر اعلام نمود که متاسفانه با رفتارهای مسئولین موسیقی و جشنواره و انجمن موسیقی در طول سال که در این ایام شتاب بیشتری به خود گرفت، این امر ممکن نشد. از آن جمله:
- حذف اسم ارکستر مجلسی جوانان از لیست ارکسترهای مرکز موسیقی و جشنواره و بولتن ارکسترها
- عدم تخصیص بودجه موافقت شده در دوران مدیر قبلی و قطع حقوق رهبر ارکستر ار یکسال قبل تا کنون
- تعطیلی تمرینات ارکستر بیش از ۸ بار و بدون اطلاع قبلی و بی حرمتی به اعضای ارکستر
- تقلیل ساعات تمرین ارکستر و تخصیص آن به گروه های دیگر بدون هیچ دلیل موجه
- برخورد تبعیض آمیز با گروه های هنری و تخصیص تالار وحدت و بودجه به گروه های ضعیف
- انتخاب گروه های هنری بدون ضوابط و بر اساس منافع و سلیقه شخصی
- مطالبه اجاره بها برای سالن تمرین ارکستر و یا اجرای کنسرت رایگان آنهم چندین بار
لذا از آن مقام محترم استدعا داریم دستور فرمایند برای بهبود وضع موسیقی و اعاده حقوق هنرمندان به شکایت ما رسیدگی شود. قبلا از توجهات عالیجناب سپاسگزاریم.
ارادتمند بهروز وحیدی آذر
۱۷/۱۰/۸۵
اگر مطلب(بخصوص شعر عشقی) به نظر توهین آمیز می آید،تقصیر من نیست،من تمام تلاش خودم را کردم که این پست توهین آمیز نباشد . گندآبی که از آن صحبت می کنیم بسیار بدبو تر از آنی است که گفتم!
جمعه، دی ۱۵، ۱۳۸۵
Oh La La Paris!
مرسی علی جان برای تماس ات ومهربانیت،
شاید خودت ندانی چقدر تماس ات تاثیر گذار بود...
سهشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۵
رمان یا استان کوتاه؟
یا علاقه به فشرده خوانی؟(همه چیز MP3 شده است؟!)
کدام با ارزش تر است: فیلم کوتاه یا بلند؟
طبیعی است که فیلم کوتاهی که بلند ساخته شود،فیلم قابل قبولی نیست و برعکس،
داستان کوتاه هم مانند فیلم کوتاه است.
به هیچ وجه نمی توان شاهکار پروست(در جستجوی زمان از دست رفته) را به خاطر بلند بودنش نادیده گرفت و همینطور نمی توان از 'رویا' موپاسون چشم پوشید.
----
امروز به کمک دنیای دیجیتال و وبلاگ ،محدودیت ، سلیقه ناشر و اداره سانسور از میان رفته است و به سادگی می توان به نوشته های زیبایی مانند این دسترسی داشت.
مدتها بود داستان کوتاهی به این قدرت نخوانده بودم!
کاش فرهاد عزیز هم دست از عادت 'خود داستان پاک کنی' دست بر می داشت...
دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۵
خب،اگر چیزی هست که خیلی ها در مورد آدم نمی دانند،پس آن چیز احتمالا خیلی شخصی است،
یعنی موضوعی است که به دلایلی تا به امروز ترجیح داده ایم کسی نداند(یا کمتر کسی بداند).
فاش شدن بعضی مسایل هم ممکن است پای امنیه ها را به خانه آدم باز کند،مثلا ممکن است یکی بگوید :
'هیچ می دانستید من طراح اصلی 11 سپتامبر هستم'
یا مثلا
'من قاتل ... هستم'
و...
خب چرا من وارد این بازی شدم؟
-من روز 11 سپتامبر درست سر آن ساعت خاص داشتم کتاب می خواندم و روحم هم از موضوع خبر نداشت.
-یادم نمی آید کسی را کشته باشم(بجز چند تا سوسک و پشه ، آنهم وقتی خیلی کوچک بودم!
-و مهمتر از هم این که کسی من را به این بازی دعوت کرده که نه فقط دوست خوبی است،بلکه از سخت کوش ترین آدمهایی که می شناسم.
خب پنج چیز از من که شاید شما ندانید(شاید هم من فکر می کنم شما نمی دانید):
1-سال دوم راهنمایی می خواستم برای ادامه تحصیل به دبیرستان سپاه بروم(مثل بیشتر پسر بچه های آن روزها عاشق بازی های جنگی بودم!).
2-سال سوم راهنمایی می خواستم بروم هنرستان صدا و سیما و کارگردان سینما بشوم.(هنوز هم مدیون خانواده ان هستم که نگذاشتند بروم!)
3-اگر قرار بود امروز رشته تحصیلی ام را انتخاب کنم،زبانهای باستانی را انتخاب می کردم.(چه خوب که قرار نیست انتخاب رشته کنم)
4-بین همه ماشینها بیشتر از همه ، فولکس قورباقه ای را دوست دارم.(به شرطی که سالم باشد)
5-ترجیح می دادم 50 سال زودتر به دنیا آمده بودم،(هر چند آن روز ها کامپیوتر نبود)
بیشتر کسانی که کسانی که دوست دارم در این مورد بنویسند،وبلاگ ندارند،
از بین وبلاگ دارها(بعد از حذف تکراری ها با شاهین)
-جناب آقای پاسپارتو
-موسیو آفتاب
-جناب علی آقا ملاحسنی
-جناب آقای خسن آقا
-عسل خانم کریمی
اصل موضوع را می توانید اینجا بخوانید،
این هم دعوتنامه شاهین
-----------
پ.ن
نوشته عسل
نوشته پاسپارتو
نوشته علی ملا حسنی
نوشته آفتاب
جمعه، دی ۰۱، ۱۳۸۵
شب یلدا
-جان؟
-یه دونه انار،یه دونه انار به من میدی؟
حداکثر 7-8 ساله است،کنار خیابان ایستاده و مستقیم زل زده توی چشم من.
برای او شاید یک دانه انار ،خوشحالی بزرگی باشد در این شب مرده و مه آلود.
برای من اما سمبلی است از هویت ام،
سمبلی از چیزی که زمانی دوست داشتم ،وحالا بیشتر تبدیل یه یک بهانه شده است برای گول زدن خودم
بخشی از بهانه ام را میدهم به او،
شاید او هم بهانه ای برای شاد بودن و هویت اش پیدا کند.
-عمو میشه یه انار هم به من بدی؟
هم سن وسال اولی،شاید هم کوچکتر
بخشی هم برای او
-عمو میشه یکی هم برای برادرم بدهی؟ایشالا یه الگانس بخری!
-این هم برای برادرت،
چند قدم جلوتر..
-عمو به ما هم انار میدی؟
تعدادشان از تعداد انارهای من کمتر نیست!
مشمای خالی افتخارات و بهانه های تاریخی من توی الان توی یکی از سطلهای بزرگ زباله در حاشیه میدان ولیعصر است.
حیف که خدایی نیست که آرزوهای آن بچه ها را برآورده کند،
وگرنه هم آنها امشب در کنار خانواده ای مهربان شب یلدا را جشن می گرفتند و هم من الان یک الگانس داشتم،
هر چند از الگانس اصلا خوشم نمی آید،اما می شد الگانس را فروخت و با آن کلی فولکس قورباقه ای تهران الف خرید!
"فورو رو ببین که خل شده!
گوش خودش رو بریده
حالا هر چی داد بزنی
یه کلمه اش نمی شنوه!"(1)
----------------
پ.ن: متن کاملی آماده کرده بودم برای امشب،
بخشی از تاریخچه یلدا،ارتباط آن با جشن های دیگر ایرانی و...
اما بماند برای بعد...
1- از کتاب شور زندگی (زندگی منسان ونگوگ)
دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۵
فرخ غفاری هم رفت
هر چند سینمای ایران هیچ گاه سینمای شاخصی نبوده( بجز تعدادی استثنا) ولی اگر انسانهایی مانند او نبودند همین استثناها را هم امروز نداشتیم!
در روزهای اول انقلاب که قرار بود موج انقلاب همه دنیا را بگیرد،بیشترین آسیب را سینمای ایران خورد،هنوز بسیاری از آدمها کامیون هایی را که جلوی در استودیوهای فیلم سازی می ایستادند و راش های موجود را برای سوزاندن می بردند فراموش نکرده اند!
و اگر جایی به نام فیلم خانه ملی نبود، شاید امروز هیچ نسخه ای از فیلمهایی مانند گاو در دسترس نبود!
جمعه، آذر ۲۴، ۱۳۸۵
لوح پیشانی ما مهر که را خورده،خدا یا شیطان؟
آدم چقدر باید بد شانس باشد؟
فرض کنید به جایی دعوت شده اید
سر ساعت رسیدن هم مهم است،
یعنی کلی آدم محترم به منتظر شما هستند،
به احترام کسی میهمانی گرفته اند و قرار است دسته جمعی به جایی بروند و از سر لطف شما را هم دعوت کرده اند
شما هم با کلی برنامه ریزی یک ساعت قبل از قرار سوار آژانس می شوید تا به قرار برسید،
کلی هم مجبور می شوید آهنگ های مزخرفی که راننده محترم گذاشته تحمل کنید،
تا اینجای کار که اشکال زیادی نداشت،
اما وسط راه تازه معلوم می شود جناب راننده محترم کمی قاچافچی تشریف دارند وبا زرنگی تمام می خواهند گیر نیافتند!
خوب طبیعی است که 'آدمهایی که فکر می کنند زرنگ هستند ' گیر می افتند!
و شما هم به عنوان شریک جرم! مجبور می شوید یک ساعت تمام در هوای سرد خیابان اوین به جناب مامور محترم توضیح بدهید 'مسافر بیچاره ای هستید که فقط برای زودتر رسیدن سوار آژانس شده اید!' ،
امکان تماس با هیچ جا را نداشته باشید تا حدالقل به میزبانتان اطلاع دهید که نمی توانید بیایید!
فرض کنید با کلی رو انداختن به حاج آقا و توضیحات راننده آژانس ،شما را به صورت موقت آزاد کنند و شما بابیش از یک ساعت تاخیر به منزل میزبان برسید
و معلوم شود تمام برنامه های آنها هم به دلیل تاخیر شما بهم ریخته و کنسل شده است!
نمی فهمم چرا تمام این جور اتفاقها باید برای من بیافتد!
شنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۵
سهشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۵
تهوع!

بعضی وقتها فکر می کنم اگر سارتر اینحا کنار ما زندگی می کرد،و احتمالا می توانست بنویسد،چه اتفاقی می افتاد؟
کتاب تهوع به چه صورتی در می آمد؟
اگر آنتوان قرار بود به جای بوویل به ایران بیاید ،
اگر قرار بود در مورد یک شخصیت تاریخی ایرانی تحقیق کند،
اگر به کافه نادری میرفت و آن اتفاقی که برای عسل افتاد، برایش می افتاد،
اگر...
یکشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۵
انگشت میانی دست
شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۵
مدرسه هم مدرسه های فرانسه،
ما که همیشه طریقه ختم دعای ندبه را می خوندیم!
سهشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۵
جمعه، آذر ۰۳، ۱۳۸۵
شاید کسانی که در موفقیتش نقش داشته اند بتوانند ولی ما که فقط ناظر بوده ایم نه،
نهایت کاری که بشود کرد، این است که اگر کلاهی داشته باشیم، به احترام از سرمان برداریم و در دلمان احساس غرور کنیم که چنین دوستی داریم،همین!
شنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۵
اگه یه جو شانس داشتیم
هر با ما خواستیم تشریف ببریم کنسرت فرهاد خان شاکرین یه اتفاقی افتاد که نتونیم بریم.
یه بارم که تونستیم بریم فردا صبحش برادران حزب الله از دماغمان در آوردند!
این هفته هم ما از چهارشنبه تا جمعه باید تشریف ببریم به یک ماموریت کاری غیر قابل کنسل شدن ،در شهر شهید پرور آبادان!
جای ما هم لذت ببرید و حال کنید با حضرت موتزارت(و البته شوبرت و ...).
دوشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۵
جدول کلمات متقاطع!
جدول بدون خونه سیاه ،اصلا جدول نیست،
این درست که هر چی خونه سیاه جدول کمتر باشه جدول حرفه ای تره ،
ولی این خونه های حتی اگه کم هم باشن ، همیشه باید باشن .
خونه های سیاه جدولی که من دارم توش زندگی می کنم ،هر روز داره کمتر میشه،
خب این شاید قانون طبیعت باشه، ولی برعکس خود طبیعت،اصلا قانون قشنگی نیست.
یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۵
مسیر خانه امان یکی بود و همیشه با هم قدم زتان تا خانه می رفتیم،
توی کلاس کنار هم می نشستیم،
درسهایمان را با هم می خواندیم،
او مهرداد بود و من رضا،
او زرتشتی بود و من مسلمان(؟)
هیچ وقت ان روز را فراموش نمی کنم،
سر کلاس نشسته بودیم و معلم امان هم داشت دینی درس می داد.
گفت : غیر مسلمان ها همه کافر و نجس هستد،حتی عرق بدنشان هم نجس است! حتی نباید با آنها دست بدهید و...
گوشهایم از خشم قزمز شده بود،اما نتوانستم چیزی بگویم،
چند ماه بعد مهرداد به همراه خانواده اش برای همیشه ایران را ترک کرد،
هیچ آدرسی هم از او ندارم،
اما آدرس مسجدی را که آن معلم بیمار همیشه در آن نماز می خواند ،هرگز فراموش نمی کنم.
دوشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۵
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت...
چهل روز از رفتنت گذشت و هنوز خانه بوی تو را می دهد،
به یاد تو بر مزارت گرد هم می آییم، تا شاید باور کنیم چیزی را که باور کردنی نیست.
جمعه، مهر ۲۱، ۱۳۸۵
چهارشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۵
« در زبانهای سامی واژهها بر اصل ریشههای سهحرفی یا چهارحرفی قرار دارند كه به نام ثلاثی و رباعی گفته میشوند و اشتقاق واژههای مختلف براساس تغییر شكلی است كه به این ریشهها داده میشود و به نام ابواب خوانده میشود. پس شمار واژههایی كه ممكن است در این زبانها وجود داشته باشد، نسبت مستقیم دارد با شمار ریشههای ثلاثی و رباعی. پس باید بسنجیم كه حداكثر شمار ریشههای ثلاثی چه قدر است. برای این كار یك روش ریاضی به نام جبر تركیبی (Algebre Combinatoire) به كار میبریم. در این رشته، قضیهای است به این ترتیب: هرگاه بخواهیم از میان تعدادی شئ، تعداد معینی مثلاً K شئ برگزینیم و بخواهیم بدانیم چند جور میشود این K شئ مختلف را از میان آن تعدا كل n شئ برگزید، پاسخ این پرسش چنین است: اگر تعداد امكانات گزینش را به p نشان دهیم، این عدد میشود:
p = n (n-1) (n-2) … (n-k+1)
مثلاً اگر بخواهیم از میان پنج حرف، دو حرف را برگزینیم، اینجا n = 5 و k =2 و P مساوی است با
P = 5 * 4 = 20
یعنی میتوان 2 حرف را 20 جور از میان 5 حرف برگزید به طوری كه ترتیب قرار دادن 2 حرف نیز رعایت شود.
اكنون میخواهیم ببینیم كه از میان 28 حرف الفبای سامی، چند تركیب سه حرفی میتوان درآورد. این تعداد ثلاثیهای مجرد مساوی میشود با: P = 28 * 27 * 26 = 19656 یعنی حداكثر تعداد ریشههای ثلاثی مجرد مساوی 19656 (نوزده هزار و ششصد و پنجاه و شش) است و نمیتوان بیش از این تعداد ریشهی ثلاثی در این زبان وجود داشته باشد. دربارهی ریشههای رباعی میدانیم كه تعداد آنها كم است و در حدود پنج درصد تعداد ریشههای ثلاثی است، یعنی تعداد آنها در حدود 1000 است. چون ریشههای ثلاثیای نیز وجود دارد كه به جای سه حرف فقط دو حرف وجود دارد كه یكی از آنها تكرار شده است؛ مانند فعل (شَدَّ) كه حرف «د» دوبار به كار رفته است. ازاینرو بر تعداد ریشههایی كه در بالا حساب شده است، چندهزار میافزاییم و جمعاً عدد بزرگتر بیست و پنج هزار (25000) ریشه را میپذیریم.
چنان كه گفته شد، در زبانهای سامی از هر فعل ثلاثی مجرد میتوان با تغییر شكل آن و یا اضافه [كردن] چند حرف، كلمههای دیگری از راه اشتقاق گرفت كه عبارت از ده باب متداول میباشد، مانند: فَعّلَ، فاعَلَ، اَفَعلَ، تَفَعّلَ، تَفاعَلَ، اِنفَعَلَ، اِفتَعَلَ، اِفعَلَّ، اِفعالَّ، اِستَفعَلَ … از هر كدام از افعال، اسامی مختلفی اشتقاق مییابد: اول، نامهای مكان و زمان؛ دوم، نام ابزار؛ سوم، نام طرز و شیوه؛ چهارم، نام حرفه؛ پنجم، اسم مصدر؛ ششم، صفت (كه ساختمان آن ده شكل متداول دارد)؛ هفتم، رنگ؛ هشتم، نسبت؛ نهم، اسم معنی. با در نظر گرفتن همهی انواع اشتقاق كلمات، نتیجه گرفته میشود كه از هر ریشهای حداكثر هفتاد مشتق میتوان به دست آورد. پس هر گاه تعداد ریشهها را كه از 25000 كمتر است در هفتاد ضرب كنیم، حداكثر عدهی كلمههایی كه به دست میآید 1750000 = 70 × 25000 (یك میلیون و هفتصد و پنجاه هزار) كلمه است.
البتهی همهی هفتاد اشتقاق برای هر ریشهای متداول و معمول نیست و عددی كه محاسبه شد، حداكثر كلمههایی است كه ساختن آنها امكان دارد، نه این كه همهی كلمههایی كه طبق الگوی زبان ممكن است ساخته شود، واقعاً وجود داشته باشد. با این همه، باز مقداری به این عدد حساب شده میافزاییم و آن عدد را به دو میلیون میرسانیم. امكان ساختن كلماتی بیش از این، در ساختمان این زبان وجود ندارد.

یکشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۵
از همان منزل اول با گروه های زیاد از ارامنه مواجه شدیم که بصورت عجیبی که باور کردنی نیست و ژاندارمهای مسلح و سوار ترک آنها را پیاده بجانب مرگ و هلاک میراندند .
ابتدا موجب نهایت تعجب ما گردید ولی کم کم عادت کردیم که حتی دیگر نگاه هم نمی کردیم و الحق که نگاه کردن هم نداشت .
صدها زنان و مردان ارمنی را با کودکانشان بحال زاری بضرب شلاق و اسلحه پیاده و ناتوان بجلو می راندند ، در میان مردها جوان دیده نمی شد چون تمام جوانان را یا به میدان جنگ فرستاده یا محض احتیاط ( ملحق شدن به قشون روس ) بقتل رسانده بودند . دختران ارمنی موهای خود را از ته تراشیده بودند وکاملاٌ کچل بودند و علت آن بود که مبادا مردان ترک و عرب بجان آنها بیفتند . دو سه تن ژاندارم بر اسب سوار این گروه ها را درست مانند گله گوسفند بضرب شلاق بجلو می راند . اگر کسی از آن اسیران از فرط خستگی و ناتوانی و یا برای قضای حاجب بعقب می ماند . برای ابد بعقب مانده بود و ناله و زاری کسانش بی ثمر بود و از اینرو فاصله به فاصله کسانی از زن و مرد ارمنی را میدیدیم که در کنار جاده افتاده اند و مرده اند یا در حال جان دادن و نزع بودند . بعدها شنیده شد که بعضی از ساکنان جوان آن صفحات در طریق اطفا آتش شهوات حرمت دخترانی از ارامنه را که در حال نزع بوده و یا مرده بودند نگاه نداشته بودند .
خود ما که خط سیرمان در طول ساحل غربی فرات بود و روزی نمی گذشت که نعشهایی را در رودخانه نمیدیدیم که آب آنها را با خود نمی برد . شبی از شبها در جایی منزل کردیم که نسبتاٌ آباد بود و توانستیم از ساکنان آن بره ای بخریم و سر ببریم و کباب کنیم دل و روده بره را همان نزدیکی خالی کرده بودیم . مایع سبز رنگی بود بشکل آش مایعی ناگهان دیدیم که جمعی از ارامنه که ژاندارمها آنها را در جوار ما منزل داده بودند ،با حرص و ولع هرچه تمامتر بروی آن مایع افتاده اند و مشغول خوردن آن هستند منظره ای بود که هرگز فراموشم نشده است .
باز روزی دیگر در جایی اطراق کردیم که قافله بزرگی از همین ارامنه در تحت مراقبت سوارهای پلیس عثمانی در آنجا اقامت داشتند ، یک زن ارمنی با صورت و قیافه مردگان بمن نزدیک شد و به زبان فرانسه گفت : « ترا بخدا این دو نگین الماس را از من بخر و در عوض قدری خوراکی بما بده که بچه هایم از گرسنگی دارند هلاک می شوند ».
باور بفرمائید که الماسها را نگرفتم و قدری خوراک به او دادم خوراک خودمان هم کم کم ته کشیده بود و چون هنوز روزها مانده بود که به حلب برسیم دچار دست تنگی شده بودیم ،
به حلب رسیدیم ، در مهمانخانه بزرگی منزل کردیم که « مهمانخانه پرنس » نام داشت و صاحبش یک نفر ارمنی بود ، هراسان نزد ما آمد که جمال پاشا وارد حلب شده و در همین مهمانخانه منزل دارد و میترسم مرا بگیرند و بقتل برسانند و مهمانخانه را ضبط نمایند .
بالتماس و تضرع درخواست مینمود که ما به نزد جمال پاشا که به قساوت معروف شده بود رفته وساطت کنیم . می گفت شما اشخاص محترمی هستید و ممکن است وساطت شما بی اثر نماند .
ولی بی اثر ماند و چند ساعت پس از آن معلوم شد که آن مرد ارمنی را گرفته و به بیروت و آن حوالی فرستاده اند و معروف بود که در آنجا قتلگاه بزرگی تشکیل یافته است .
خلاصه آنکه روزهای عجیبی را گذراندیم ، حکم یک کابوس بسیار هولناکی را برای من پیدا کرده است که گاهی بمناسبتی بر وجودم تسلط پیدا می کند و ناراحتم می سازد و آزارم می دهد
با آن ضعف و ناتوانی تا توانستم به جلو رفتم. خوشبختانه هنگام غروب آفتاب بود و ياران نيم فرسنگی بالاتر پياده شده بودند. از ديدن من تعجب کردند و در جواب اعتراض و پرخاش من يکصدا گفتند تقصير حاجی [از همسفران جمال زاده] است که گفت خوب می داند که حال تو خراب تر از آنست که بتوانی به اين مسافرت ادامه بدهی و بهتر است ترا همانجا به خدا بسپاريم.
فحش زيادی به حاجی خدا نشناس دادم و گفتم اين جزای من است که چون گفتی با پدرم دوست بوده ای و جانت در خطر است ترا با خود آوردم. ديگران هم به او تاختند و چون به شهر حلب نزديک شده بوديم گفتند ديگر حاضر نيستيم با اين شخص همسفر باشيم و چمدانش را از عربانه [درشکه] پايين انداختند و گفتند حالا ما ترا به خدا می سپاريم.
از قضا چمدانش باز شد و ديديم ايشان يک کيسه برنج دست نخورده با خود دارند که با آنهمه زحمتی که ما از بی آذوقگی داشتيم بروز نداده است. در هر صورت حاجی را آن جا رها ساختيم و راه افتاديم.
چند ماه از آن تاريخ گذشته بود که سر [و کله] حاجی در برلن پيدا شد. آمد و با زبان بازی غريبی عذر خواهی کرد. ولی طولی نکشيد که شنيديم پليس مخفی آلمان مچ حاجی آقا را گير آورده و معلوم شده است که ايشان برای يکی از مملکت های دشمن آلمان جاسوسی می کرده اند. او را دوباره به خاک ترکيه بردند و از قراری که بعد ها شنيديم در همانجا تير بارانش کرده بودند.
بايد دانست که در همان زمان اهالی مملکت سويس تعدادی از کودکان ارمنی را به وسيله مؤسسه صليب سرخ از خاک ترکيه به سويس آوردند و بعضی از آن را رسما فرزند خود دانستند و آن ها را تربيت دادند و امروز هنوز در شهر ژنو عده ای از آن ها باقی هستند که عموما دارای مقاماتی شده اند از قبيل دکتر عربيان پزشک معروف کودکان و چند تن طبيب و جراح و مهندس و معمار معروف شهر که همه از همان ارامنه ای هستند که سويسی ها آن ها را از مرگ حتمی نجات داده و تربيت و بزرگ کرده اند.
یکشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۵
تشکر
از همه دوستانی هم که مجبور به تحمل اراجیف آن آشغال منبرنشین هم شدند،رسما عذر خواهی می کنم، هر چند که نمی تواند جوابگوی تحمل اراجیف آن جناب باشد
انتظاری هم نمی توان داشت،
سالهاست که به این موضوع فکر میکنم،بارها با آخوند جماعت و دوستانشان بحث کرده ام، اما هنوز نفهمیده ام که مرگ کسی(مثلا خواهر من) چه ارتباطی با صحرای کربلا دارد؟
چه ربطی به پاپ دارد؟(جناب آخوند در مجلس ختم خواهرم کلی به پاپ و مسیحیان جهان فحش داد!)
چه ربطی به صهیونیست جهانی و آمریکا دارد؟
------
سالها پیش برای مجلس ختمی مجبور به سفر به قم شدم،
آخوندی که بدبختانه نسبتی با ما داشت مرده بود،
جناب آخوند اعظم که از ظاهرا از بزرگان حوضه(من به حوزه می گویم حوض + ه ) علمیه بود،بعد از مرصیه خوانی برای صحرای کربلا ،سخنرانی مبسوطی در مورد پزشکان کرد با این مضمون:
این دکتر ها معصیت کارند!
به چه مجوزی کلیه یک نفر را به یک نفر دیگر می زنید؟
برای چه قلب یک مرده را به یک نفر دیگر پیوند می زنید؟
این مس میت است،حرام است و...
یکشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۵
قادر متعال!
جمعه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۵

شجاعتش وجسارتش از او انسانی بی مانند ساخته بود.
مصاحبه هایش با دیکتاتور های بزرگ تاریخ(که از قضا دو نفرشان ایرانی بودند!) از یک طرف و داستانهایش از طرف دیگر او را دست کم برای من به محترم ترین(نه بهترین) روزنامه نگار و داستان نویس معاصر تبدیل کرده بود.
چه کسی می تواند صداقت وجسارت او را در مصاجبه با خمینی و شاه و کسینجر و ... را فراموش کند؟ و یا مصاحبه اش با گاندی را؟
چطور ممکن است به کودکی که هرگز زاده نشد ، اگر خورشید بمیرد،پنه لوپه و... را بخوانی و لذت نبری؟
من او را به خاطر نوشته هایش بسیار برتر از مارکز و برای انسانیت اش به مراتب والاتر از بت جوانان دنیای چپ( چه گورا) می دانم.(احتمالا با این حرف حکم مرگ خود را صادر کرده ام!)
اوریانا عاشق توست!
من هم عاشق اوریانا هستم و عاشق زنده گی...
چرا نمی گذارند که تو با عشقت تنها باشی؟
و زمین خانه و مزرعه ات را سرکشی کنی؟
آنطور که خودت می خواهی،آن طور که دوست می داری شخمش بزنی
بذر بیفشانی و درواش کنی؟
من برزگری را می شناختم که هفتاد سال تمام زنده گی کرد
و هفتاد هزار بار زمینش را با گاو آهن شخم زد و
هفت صدو هفتاد من بذر پاشید
و فقط و فقط هفت من نان کپک زده در سفره داشت...
شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۵
سهشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۵
شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۵
قبلا هم چذد بار به مشکل مشابه این خورده بودم ،
بار آخری که به یک شرکت ایرانی اطمینان کردم ، دامین ای را از طریق یک شرکت ایرانی رجیستر کرده بودم، دو ماه قبل از پایان اعتبار دامین ، برای تمدیدش اقدام کردم و وجه مورد نظر(!) را به حساب شرکت حواله کرده و با شرکت هماهنگ کردم که دامین تمدید شود ، دو ماه بعد متوجه شدم که شرکت محترم دامین را تمدید نکرده و شرکتی خارجی دامین را به نام خودش رجیستر کرده است!
بعد از کلی اعتراض به شرکت محترم ایرانی، مدیر شرکت فرمودند، این شرکت خارجی دامین را هک کرده است(چل الخالق ، خدا را شکر که whois خلق شده است) و با طلبکاری تمام فرمودند می توانند به من لطف فرموده و دامین دیگری برایم رجیستر فرمایند!
دوشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۵
احمقی نژاد وبلاگ نویس
من فکر می کردم به خاطر مشغولیتهای زیاد این عالم فرزانه،نتوانیم دست کم مدتی از سخنان گهر بار ایشان محروم باشم ولی به یاری خداوند متعال،با آغاز آتش بس در لبنان،جناب رییس جمهور وقت بیشتری پیدا کرده اند و قرار است هفته ای 15 دقیقه از وقت مبارکشان را به امر مبارک وبلاگ نویسی بپردازند.
جناب احمقی نژاد رییس جمهور محبوب! ورودتان را به دنیای وبلاگ نویسی خوش آمد می گویم. امید که مورد غضب مسوولین محترم فیل ترین قرار نگیرید و وبلاگتان فیلتر نشود.
و امید که برخلاف جناب عبا شکلاتی وبلگتان را فراموش نکنید.(ایشان هم احتمالا پسورد را فراموش کرده اند!)
دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۵
یک گفتگوی جالب بین من و دوستی ناشناس
پیشنهاد می کنم اول کامنت های ای پست و این یکی را بخوانید(دوستی که خود را معرفی نکرده Anonymous)...
من گفته بودم در جنگ حلوا خیر نمی کنند(درستش خرما بود ظاهرا)
همین وضوع را ادامه بدهیم.
دوست من اینکه اسراییل می دانست کجا را هدف قرار داده و می دانست در آنجا غیر نظامیان هستند نه نظامیان درست،
اما تعریف شما از نظامی و غیر نظامی چیست؟
وقتی گروههای مبارز فلسطینی مردم عادی هستند(استشهادیون) ،
چند نفر از استشهادیون(نمی گویم تروریست ها) نظامی بوده اند؟ یا بهتر بگویم شما تا بحال شنیده اید خود جناب شیخ حسن نصرالله که در تمام عکسها اسلحه بر دوش دارد در درگیری ها به صورت مستقیم شرکت کرده باشد؟
باز یاسر عرفات مدت زیادی چریک بود!
- زمانی نه چندان دور (حدود 20 سال قبل) در درگیری های نیروهای دولتی خودمان با مردم کردستان، نیروهای نظامی بعد از دستگیری و اعدام کوموله ها ،در موارد بسیاری تمام خانواده آنها را هم اعدام می کردند! می دانید توجیه اشان چه بود؟ می گفتند حتی پسر بچه 12 ساله اینها هم در شلوار کردی اش کلاشینکف مخفی می کند!
- کودکان و نوجوانان بسیاری در سالهای آغازین انقلاب به بهانه عضویت در گروه های برانداز!،اعدام شدند و توجیه این بود که از دید ما دختر بچه ای که به سن 9 سال رسیده است به سن تکلیف رسیده است..
- در جمله اعراب (مسلمانان)به ایران کودکان بسیاری از دم تیغ گذرانده شدند و بسیاری نیز به بردگی برده شدند..
- کودکان یهودی بسیاری در آغاز قدرت اسلام همراه خانواده شان توسط پیامبر اسلام گردن زده شدند.
- کودکان بسیاری در اردوگاههای مرگ هیتلر کشته شدند
- زنان و کودکان بسیاری در دوره جنگهای صلیبی کشته شدند
این ها نفرت آور است ولی واقعیت دارد،من هم قرار نیست از عملکرد اسراییل حمایت کنم،همانطور که انتظار ندارم شما از عملکرد حزب الله دفاع کنید.
دوست من ،ایرانیان بسیاری بعد حمله اعراب به ایران مجبور به کوچ از سرزمین آبااجدادی خودشان شدند،
سرخپوستان آمریکا مجبور به ترک سرزمین های خودشان شدند،
فلسطیناین بسیاری هم مجبور به ترک سرزمین خود شدند.
در طول تاریخ از این نمونه ها بسیار است.
چه اتفاقی افتاده که ما فقط برای فلسطینیان دل می سوزانیم؟
اگر بنا به دلسوزی باشد باید دلمان به حال میلیون ها ایرانی آواره دنیا هم بسوزد،
باید دلمان به حال بهاییانی هم بسوزد که در سرزمین مادریشان حتی نمی توانند به دانشگاه بروند
باید دلمان به حال کودکانی هم بسوزد که از تحصیل،از تغذیه مناسب و هزار چیز دیگر(تفریح پیش کش) محرومند تا با پولش مبارزان فلسطینی بتوانند با اسراییلی ها بجنگند
باید دلمان به حال میلیون ها دلار سرمایه ای بسوزد که می توانست به جای جنگ افروزی،خرج ابادانی کشورمان شود،
حق با شماست باید دلمان به حال کودکان فلسطینی بسوزد،ولی ...
دوست من بوسنی را یادتان هست؟
تبلیغات و عملکرد ایران را یادتان هست؟
در حال حاظر وضعیت چگونه است؟
شما نامی از بوسنی می شنوید؟
نکند قرار است ما از جیب هم میهنانمان تمام دنیا را نجات دهیم؟ بعد هم همه شان فراموشمان کنند؟
عملکرد اعراب را در جنگ ایران و عراق یادتان هست؟
چند درصد از فلسطینی ها نگران کودکان ایرانی بودند؟
اشتباه نکنید نمی گویم چیزی که عوض دارد گله ندارد، ولی می گویند برای کسی بمیر که دست کم برایت گریه کند!
اسراییل در طول موجودیتش چه مشکلی برای ایران ایجاد کرده است؟(این روز ها را نمی گویم،ما خودمان چوب را در لانه زنبور فرر کرده ایم)
سوریه،کویت و بقیه جقدر برایمان مشکل ایجاد کرده اند؟
شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۵
فؤاد سينيوره، نخست وزير لبنان در مصاحبه با روزنامه فرانسوی زبان لوريان لوژور چاپ بيروت، از اظهارات وزير امورخارجه ايران درباره طرحی که وی برای آتش بس در کشورش داده است بشدت انتقاد کرده و گفته که منوچهر متکی "از حد و اندازه خارج شده است".
اشاره آقای سينيوره به بخشی از اظهارات وزير امورخارجه ايران است که گفته "اصل آتش بس مورد قبول تمام لبنانيهاست"، سخنانی که تعبير آن اين است که بين لبنانيها در مورد پيشنهاد نخست وزير لبنان برای حل بحران کشور اتفاق نظر وجود ندارد.
نخست وزير لبنان در پاسخ به پرسش روزنامه در مورد اظهارات وزير امورخارجه ايران گفته: "فکر می کنم آقای متکی از حد و مرز (خودش) عبور کرده و درنتيجه برخی از طرفها بسرعت موضع او را اتخاذ کرده اند، قبل از هر چيز بايد بگويم که پيشنهاد هفت ماده ای من [برای آتش بس در لبنان] مورد قبول هيئت وزيران قرار گرفت، بنابر اين درست نيست بگوييم که اجماع وجود ندارد، از سوی ديگر اين پيشنهاد به اتفاق آرا در نشست عالی رهبران دينی تصويب شد، موضعی که بسيار نمادين است و آرای طرفهای گوناگون را در بر دارد".
فؤاد سينيوره ادامه داده: "نهادهای مدنی و اتحاديه ها نيز واکنش مشابهی داشته و اين برنامه هفت ماده ای را ستوده اند، از اين گذشته، سازمان کنفرانس اسلامی نيز اين راه حل را به اتفاق آرا پذيرفته و در سند نهائی خود گذاشته است".
آقای سينيوره در مصاحبه با لورين لوژور با تمام قوا از طرح خود، نه تنها برای پايان دادن به جنگی که به گفته او "از نظر انسانی و اقتصادی برای لبنان و لبنانيها بسيار گران بوده" بلکه همچنين برای پيدا شدن راه حل درازی مدت دفاع کرده و از تمام طرفهای درگير خواسته که مسئوليت بپذيرند.
او در پاسخ به اين پرسش که آيا حزب الله پيشنهاد او و شرايط تازه را پذيرفته و به جنگ پايان خواهد داد يا نه گفته: "حزب الله می گويد که خواهان آزاد شدن مزارع شعبا، آزادی زندانيان و دريافت نقشه های مناطقی است که اسرائيل در جنوب لبنان مين گذاری کرده و پيشنهاد ما نيز برهمين خواسته ها استوار است، برآورده شدن اين خواسته ها اين امکان را فراهم می آورد که برای پايان دادن به خصومت به توافق برسيم و در عين حال به دولت لبنان اجازه می دهد حاکميتش را به تمام خاک کشور توسعه دهد، در نتيجه، استفاده ازسلاح خارج ازحيطه قدرت دولت وجود نخواهد داشت".
لوريان لوژور از فؤاد سينيوره پرسيده که درباره دخالت بيگانگان، از جمله آمريکا و بريتانيا و ايران که به زعم اين روزنامه به نظر می رسد می خواهند حرفهای خودشان را پيش ببرند چه می گويد.نخست وزير لبنان در پاسخ گفته: "وقت آن رسيده که هر طرف مسئوليتش را بپذيرد و پاسخگو باشد، اسرائيل خاک ما را در اشغال دارد، پس اول اين مشکل را از راه شورای امنيت (سازمان ملل متحد) حل کنيم، مسئله سلاح حزب الله را می توان در چارچوب اين پيشنهاد کلی و جامع حل کرد، پيشنهادی که اگر اجرا شود، هر توجيهی را برای مسلح بودن اين حزب شيعی از ميان بر خواهد داشت".
آقای سينيوره پس از ياد آوری اينکه او با تمام اعضای دولت و رهبران گروههای لبنانی و همچنين قدرتهای بانفوذ برای پايان دادن به جنگ در تماس است گفته قرار بر اين است که او مسئول هماهنگ کردن اقدامات و فعاليتها باشد و افزوده: "خودمان را دست کم نگيريم، ما از آرمانی درست و مشروع دفاع می کنيم".
لوريان لوژور در پايان از نخست وزير لبنان پرسيده چرا اسرائيل با علم به اينکه مشکل از اشغال مزارع شبعا سرچشمه می گيرد بايد قبول کند که از اين مزارع خارج شود.فؤاد سينيوره در جواب گفته: "من زير بارهيچ راه حلی که به مشکل اشغال شعبا رسيدگی نکند نخواهم رفت و از همه می خواهم برای رفع اين مشکل به ما ياری دهند تا حقوق ربوده شده ما به ما بر گردانده شود، پيشنهاد کرده ايم که به توافقهای آتش بس ۱۹۴۹برگرديم تا دولت يهود نسبت به امنيت مرزهايش مطمئن شود ولی امضای قرارداد صلح با اسرائيل وقتی صورت می گيرد که تمام دولتهای عرب موافقت کرده باشند".
جمعه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۵
انصاف برای کودکان اسراییلی و لبنانی و همه کودکان دنیا
دوست ناشناس من،
فکر نمی کنید درگیر تبلیغات تلوزیونی ایران شده اید؟
حقیقت کجاست؟
کسی در اینکه اسراییل زنان و کودکان لبنانی را کشته حرفی ندارد،
اما فکر می کنم بد نباشد به عملکرد حزب الله هم توجه کنیم،
یادتان هست حماس،حزب الله و در کل دوستان استشهادی چند بار زنان و کودکان بی دفاع اسراییلی را هدف قرار داده اند؟
آن اتوبوس مدرسه را یادتان هست؟
آن مرکز جوانان را چطور؟
فکر می کنید در این جنگ جدید چند غیر نظامی اسراییلی کشته شده اند؟
حنگ،جنگ است و در ان حلوا خیرات نمی کنند،
وقتی برادران حزب الله در پشت سنگری از غیر نظامیان سنگر می گیرند ،از اسراییل چه انتظاری دارید؟
اشتباه نکنید،
حق با شماست،اسراییل جنایت می کند،همانطور که حزب الله و بقیه می کنند.
همانطور که آمریکاییها می کنند،
و همانطور که در ایران می کنند
اشتباه اینجاست که با فراموش کردن (یا نادیده گرفتن)جنایت هایی که در ایران خودمان اتفاق می افتد،با کمک که حزب الله عملا آتش جنگ را تند تر کنیم
اطمینان داشته باشید در این صورت نه تنها کودکان فلسطینی ولبنانی بیشتری کشته می شوند،بلکه در ایران خودمان هم اکبر مجمدی ها زهرا کاظمی هاو... ی بیشتری هم کشته می شوند.
چهارشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۵
حقوق شهروندی
کسی نیست بپرسد حفظ امنیت و زندگی مردم یک کشور اشغال نشده(؟!) به عهده کیست؟
امنیت جانی یک زندانی به عهده کیست؟
نکند مرغ همسایه غاز است؟ و یا خون برادران شیعه عراقی(فقط شیعه ها) و یا حزب الله لبنان از خون جوانان ایرانی رنگین تر است؟
سهشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۵
قطعنامه سازمان ملل و مرگ اکبر محمدی
مرگ اکبر محمدی هدیه ای برای گنجی و یارانش!
من نمی فهمم چرا این اجماع باعث آزادی اکبر محمدی نشد؟،
اگر این اجماع یا اعتراض ها تاثیر گذار بود چرا احمد باطبی در زندان است؟
اما مرگ اکبر محمدی ها هدیه ایست برای گنجی و یارانش،
تا یادشان باشد که گنجی هیچ گاه(نه آن روز که مجیز گوی حاکمیت بود نه امروز که به موجودی ضد خامنه ای تبدیل شده) در قامت یک آزادیخواه،مبارز و آزاده نمی گنجد،و به یاد بیاورند که ضحاک هنوز هم قربانی می گیرد،قربانیانی نه در شمایل گنجی،
مرگ اکبر محمدی به یاد ما هم می آورد که یک با یک برابر نیست! اکبر گنجی با آن نوشته هایش آزاد می شود و اکبر محمدی می میرد،
احمد باطبی برای یک پیراهن خونی به زندان بر میگردد و اکبر گنجی به سفر دور دنیا می رود!
تساوی (شعری از خسرو گلسرخی)
معلم پاي تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود
ولي آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري رانشان مي داد
خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت
يك با يك برابر هست
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسيد
گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز
يك با يك برابر بود
سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد
آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت
پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه مي داشت
بالا بود
وان سيه چرده كه مي ناليد
پايين بود
اگريك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده مي گرديد
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟
يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد
يك با يك برابر نيست
سرخ تر ، سرخ تر از بابك باش (شعری از خسرو گلسرخی)
روح بابك در تو
در من هست
مهراس از خون يارانت ، زرد مشو
پنجه در خون زن و بر چهره بكش
مثل بابك باش
نه
سرخ تر ، سرخ تر از بابك باش
دشمن
گرچه خون مي ريزد
ولي از جوشش خون مي ترسد
مثل خون باش
بجوش
شهر بايد یكسر
بابكستان بگردد
تا كه دشمن در خون غرق شود
وين خراب آباد
از جغد شود پاك و
گلستان گردد
شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۵
هولوکاست اسلامی
«... کسانی که در زندان های سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و می کنند محارب و محکوم به اعدام می باشند و تشخيص موضوع نيز در تهران با رأی اکثريت آقايان حجة الاسلام نيری... (قاضی شرع) و جناب آقای اشراقی (دادستان تهران) و نماينده ای از وزارت اطلاعات می باشد. ... در زندان های مرکز استان کشور رأی اکثريت آقايان قاضی شرع، دادستان انقلاب و يا داديار و نماينده وزارت اطلاعات لازم الاتباع می باشد، رحم بر محاربين ساده انديشی است...
آقايانی که تشخيص موضوع به عهده آنان است وسوسه و شک و ترديد نکنند و سعی کنند [اشدًا علی الکفار] باشند و...»
بخشی از نامه ای که باعث قتل دست کم 4481 نفر در مرداد و شهریور 68 شد!
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد ،
كه مادران سياه پوش
داغ داران زيباترين فرزندان آفتاب و باد –
هنوز از سجاده ها
سر برنگرفته اند!
سهشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۵
شاملو
قناري گفت: کُرهي ما
کُرهي قفسها با ميلههاي زرين و چينهدان چيني.
ماهيي سُرخ ِ سفرهي ِ هفتسيناش به محيطي تعبير کرد
که هر بهار
متبلور ميشود.
کرکس گفت: سيارهي من
سيارهي بيهمتائي که در آن
مرگ
مائده ميآفريند.
کوسه گفت: زمين
سفرهي برکتخيز اقيانوسها.
انسان سخني نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستيناش از اشک تر بود.
عاشقان
سرشكسته گذشتند ،
شرم سار ترانه هاي بي هنگام خويش .
وكوچه ها
بي زمزمه ماند و صداي پا .
سربازان
شكسته گذشتند ،
خسته
بر اسبان تشريح ،
و لته هاي بي رنگ غروري
نگون سار
بر نيزه هاي شان .
تو را چه سود
فخر به فلك بر
فروختن
هنگامي كه
هر غبار راه ِ لعنت شده نفرين ات مي كند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
كه با ياس ها
به داس سخن گفته اي .
آن جا كه قدم بر نهاده باشي گياه
از رستن تن مي زند
چرا كه تو
تقواي خاك و آب را
هرگز
باور نداشتي .
فغان! كه سرگذشت ما
سرود بي اعتقاد سربازان تو بود
كه از فتح قلعه ي روسبيان
باز مي آمدند .
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد ،
كه مادران سياه پوش
داغ داران زيباترين فرزندان آفتاب و باد –
هنوز از سجاده ها
سر برنگرفته اند!
یکشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۵
یه اتفاق خوب تو روزای بد!
خیلی وقت بود گپ زدن اینقدر بهم نچسبیده بود!
گپ زدن و از همه چیز وکس گفتن،بدون اینکه نگران دلگیر شدن طرف مقابلت باشی،چیزی که تو این روزهای خسته کننده،حتی تصور بدست آوردنش را هم نداشتم!
-----
اینترنت چرا این چند روزه اینطوری شده؟هر چی پست می زنم،می خوره به دیوار!
این 4 امین باره Send می زنم ،اگه تو صفح چهار بار این پست رو دیدید تقصیر مخابرات اه نه من!
گنجی و مخملباف
من همیشه فیلمهای مخملباف را دوست داشته ام(بجر دو فیلم اولش و فیلم آخرش)
مدتی قبل می خواستم پستی بنویسم در مورد شباهت های گنجی و مخملباف،حتی نوشتم ولی پستش نکردم،چون یک جورایی هنوز ته دلم صداقت مخملباف را بیشتر از گنجی قبول داشتم(هنوزهم دارم)
تا اینکه...
محسن مخملباف جايزه "پاراجانوف" را به اکبر گنجی اهداء کرد.
مخملباف برای این به زندان رفته بود که پلیسی را که میگفتند ساواکی است، با چاقو زده بود،
محملباف فیلم ساز حرب اللهی دگم دو آتشه ای بود که توبه نستوح را ساخت،دو چشم بی سو راساخت، و کابوس را به خواب یک پسر بچه های دبستانی آورد که فیلم را در مدرسه اشان نمایش دادند!
مخملباف یک چریک بود و به صورت کاملا طبیعی محبوب پسر بچه هایی که قرار بود خیلی زودتر از سن شان بزرگ شوند(جنگ به رزمنده نیاز داشت،هر چه جوان تر و کم تجربه و احساسی تر بهتر)
مخملباف فیلم می ساخت و کیمیایی طاغوت ای بود و مخملباف با طاغوت ای ها فیلم مشترک نمی ساخت،
مخملباف در مصاحبه معروفش می گفت:"...بازی دختر ها در تاتر اشکال دارد.."(نقل به مضمون)
حتی در فیلم هایش می گفت:"مرگ بر ماهی سیاه کوچولو!"
مخملباف بایکوت را ساخت و برای اولین بار درگیری های بین گروهای سیاسی را حتی به داخل سالنهای سینما کشید(چند نفر بر اثر چاقو کشی در صف سینمای نمایش دهنده بایکوت دخلشان آمد؟)
مخملباف ریفنشنال ایران بود(با عذر خواهی ویژه از ریفنشنال برای این تشبیه!)
برای جکومت فیلم می ساخت و همیشه هم مورد حمایت حکومت بود.
تا اینکه....
مخملباف مخملباف عروسی خوبان را ساخت!
فیلمی استعاری که قرار بود نشان دهنده تغییر دیدگاهای مخملباف باشد...
مخملباف تازه فهمیده بود که کار مهمتری که یک فیلم ساز باید بکند ،فیلم دیدن است!
برای همین رفت سراغ کرایه ویدیو از کرایه دهندگان غیر مجاز!(یادتان بخیر ویدیو های T7 ، صبح تا شب بایک پنکه روی تان ،چه فیلمهای مزخرف و غیر مزخرفی رویتان دیدیم،مخفیانه،و دور از دسترس سلاخانی که تبسم را بر لبها جراحی می کردند!)
هیچ کس نفهمید که مخملباف چه فیلمهای در آن جعبه جادویی دید،
ولی وقتی نوبت عاشقی و شبهای زاینده رود را (تقریبا)همزمان ساخت،همه شوکه شدند(فکر می کنم خاتمی برای همین فیلمها مجبور به استعفا ار وزارت ارشاد شد!)
مخملباف از لبه بام شروع به حرکت کرد و آنقدر رفت تا به لبه دیگر بام رسید!
حتی ریش حزب الهی اش را هم زد! سبیلش را هم زد!
دخترانش،کارهایی را کردند و لباسهایی را پوشیدند که در زمانی که مخملباف قدرتی(دست کم از نظرفرهنگی) داشت،اگر هر دختری شبیه انها بود خود مخملباف مرتد می خواندش!
مخملباف تغییر کرده بود .آنقدر تغییر که سکس و فلسفه را بسازد.
اما مهمترین نکته مخملباف این بود که این تغییر را باصدای بلند اعلام می کرد....
همیشه این پرسش برایم مطرح بوده که چه بلایی بر سر آن آدمهایی آمد که زمانی با تفکرات مخملبافی،از جامعه کنار کذاشته شدند؟
چه تعداد پاراجانف در آنها می توانست وجود داشته باشد؟
چند فلینی ،ویسکونتی،هدایت،...
مخملباف تغییر کرد( همزمان با جامعه)،ولی انسانهای زیادی برای تغییر کردن مخملباف ها قربانی شدند،شاید فلسفه قربانی کردن ،فلسفه درستی باشد و نتیجه بدهد؟ برای مخملباف ها که داد.
جمعه، تیر ۳۰، ۱۳۸۵
برای دوستی که این روزا دلش گرفته
دن کیشوت جواب داد: کیست که در این مسئله شک کند؟
سانکو گفت : من خود شک دارم،زیرا تصور میکنم که اگر هم خداوند از باران مملکت بر زمین ببارد،یکی بر سر ماری گوتی پیر نحواهد افتاد!
باور کنید ارباب،این زنک برای ملکه شدن به اندازه دو درهم ارزش ندارد،باز کنتس بیشتر به او برازنده است،تازه آنهم اگر خدا بخواهد
دن کیشوت گفت:بسیار خوب سانچو پس تو این مشکل را به خدا واگذار،خود آنچه برازنده زن توست به وی خواهد داد،اما تو خود را کوچک مگیر و به کمتر از حکومت ایالت راضی مشو....
دن کیشوت
شاهکار سروانتس
ترجمه محمد قاضی
یکشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۵
پیغام ماهی ها- یادت بخیر سهراب عزیز
یادت هست سهراب عزیز؟
رفته بودم سر حوض ،
تا ببینم عکس تنهایی خود را در آب،
آب در حوض نبود،
ماهیان می گفتند:
هیچ تقصییر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد!
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب،
برق از پولک ما رفت که رفت،
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدار را دیدی
همت کن و بگو ماهیها حوضشان بی آب است!
باد می رفت به سر وقت چنار ،من به سر وقت خدا می رفتم!
این شعرت را همان روزها خواندم و هنوز حفظ هستم!
من هم مثل تو به سر وقت خدا رفتم تا پیغام ماهی ها رابرسانم،
اما دربار خدا آنقدر شلوغ بود و من انقدر درگیر بوراکراسی حاکم بر بارگاهش شدم،که وقتی دست آخر با حواله چند سال بعد آب برگشتم،ماهی ها از تشنگی مرده بودند،
همان روز بود که تصمیم گرفتم،هر وقت احتیاجی به آب بود،به شیر آب خانه امان مراجعه کنم.
شنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۵
از حال بد به حال خوب------>از حال خوب به حال بد!
روز پنج شنبه 22 تیر شاید از روزهایی باشد که هیچ گافه فراموششان نکنم ، گیر کردن در جریانی که دوستش نداری و قراردادی که از اول هم (چه از نظر مالی چه از نظر کاری)اشتباه بوده از یک طرف،نامردی کسانی که دست کم دلت خوش است برای آنها کار می کنی از طرف دیگر هفته ام را به گند کشیده بود.
اما...
کنسرت فرهاد و حضرات جقله بلایی به سرم آورد که تجربه اش را نداشتم،
انگار یکی یقه ام را از وسط باتلاق گهی (پی پی!) در آن دست و پا می زدم گرفت و در فضا(احتمالا یک جایی نزدیک زحل) رهایم کرد!
بیچاره راننده تاکسی که مرا به خانه رساند،فکر کنم چند بار وسط راه می خواسته سر خر را کج کند و به تیمارستان روزبه و یا یک جای دیگر سر بزند!
اگر جلوی در تالار وحدت من را سوار نکرده بود و اگر(احتمالا)تجربه قبلی برخورد با این کیس را نداشت ....
وقتی می خواستم از ماشین پیاده شوم گفت: خوب کمتر بخور پسر جان!،کنسرت که جای این کارها نیست!،نه حالش را داشتم نه می توانستم بگویم که ختی 4 قوطی جین هم نتوانسته بود چنین بلایی بر سر من بیاورد!
بخش دوم از حال خوب به حال بد! یا به قول فروغ عزیز : ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد.
روز جمعه از صبح با خودم قرار گذاشتم که شب دوباره بروم خدمت جناب فرهاد و حضرات جقله،گفتم حواسم را جمع می کنم که بتوانم بعدش حضورا خدمتشان برسم و تشکر کنم ازاینکه به من نشان دادند در این دنیای گه زده هنوز هم می توان چیزهای خوب دید و تجربه های قشنگ داشت،....
چه حالی به شما دست می داد که اگر یک آدم عاقل و مومن و انقلابی باعث می شد که شما با سری که مجبور شده اید تقریبا از ته اصلاحش کنید،نیم ساعت بعد از شروع اجرا به تالار وحدت برسید؟
بعد با اعصابی آشفته پای پیاده راه افتادم و نمی دانم کی به خانه رسیدم،
در هر حال یک تشکر و یک عذر خواهی به فرهاد عزیز و حضرات جقله بدهکارم،که شاید یک روز بتوانم ادایش کنم!
آقا جان من کی گفتم که چیزی خورده بودم و مست بودم؟
بابا جان من گفتم حتی اگر 4 تا قوطی ناقابل جین هم می خوردم این بلا سرم نمی آمد!،
من مست فرهاد،جقله ها و حضرت موتزارت بودم!شما مگر فرق بین این مستی و آن مستی را نمی فهمید؟
جستجوی این وبلاگ
برچسبها
جاهايي که سر ميزنم
کتابخانهها
- کتاب فارسی
- ایرانیان آمریکای شمالی
- کتابخانه رضا قاسمی-دوات
- کتابخانه داتیس
- قفسه
- کتابخانه آشیان
- پارس تک
- کتابخانه مارکسیستها
- امیرحسین خنجی
- کتابخانه خوابگرد
- کتبخانه اهل سنت
- کتابخانه پارس
- آوای آزاد
- نیلوفرانه
- کتابخانه بهاییان
- کتابخانه کامپیوتر
- کتابخانه نشر کارگری
- کتابخانه کامپیوتر
- کتابخانه نشر کارگری
- کتابخانه ادم و حوا
- جستجو در کتابهای فارسی
- کتابخانه نهضت ملی ایران
- تبرستان
- کتابخانه ایران باستان
اخبار زرتشتیان
آرشیو وبلاگ
-
2009
(53)
- دسامبر (4)
- نوامبر (3)
- اکتبر (2)
- سپتامبر (4)
- اوت (6)
- ژوئیهٔ (10)
- ژوئن (4)
- مهٔ (3)
- آوریل (3)
- فوریهٔ (7)
- ژانویهٔ (7)
-
2008
(77)
- دسامبر (4)
- نوامبر (4)
- اکتبر (3)
- سپتامبر (4)
- اوت (15)
- ژوئیهٔ (11)
- ژوئن (7)
- مهٔ (2)
- آوریل (7)
- مارس (11)
- فوریهٔ (2)
- ژانویهٔ (7)
-
2007
(60)
- دسامبر (7)
- نوامبر (1)
- اکتبر (2)
- سپتامبر (3)
- اوت (2)
- ژوئیهٔ (8)
- ژوئن (10)
- مهٔ (5)
- آوریل (2)
- مارس (8)
- فوریهٔ (3)
- ژانویهٔ (9)
-
2006
(130)
- دسامبر (8)
- نوامبر (6)
- اکتبر (6)
- سپتامبر (6)
- اوت (8)
- ژوئیهٔ (15)
- ژوئن (15)
- مهٔ (21)
- آوریل (15)
- مارس (8)
- فوریهٔ (6)
- ژانویهٔ (16)
بیشتر خواندهشدهها
-
در پسلرزهای اولیهی «اسناد پاناما»، وقتی مشخص شد در برخی از این اسناد، نام «محمود احمدینژاد» ذکر شده، گروهی که به اصلاحطلبان معروف شده...
-
وقتی بنفشه را با گل سرخ برانداز می کنند ممکن است این نظر به میان بیاید که چرا بنفشه اینقدر کبود است؟ بخشی از یک نامه از نیمای یوش به احمد شا...
-
حمید هامون هم رفت! نه دکتر من یه موقعی فکر میکردم یه گهی میشم، اما هیچ پخی نشدم۰ چهل و خوردهای ازم گذشته ولی بدتر آویزوونم، آویزوون. چی ک...
-
نام من شیری نگاری است، من هم دوست داشتم توی کلمبیا حرف بزنم اما وقتی ایران به حماس پول داد تا اتوبوس ما رو منفجر کنند، کشته شدم. عکس را از ی...
-
من صدای انقلاب شما رو شنیدم! ماجراهای مناظرهها شما رو یاد این جمله شاه نمی اندازه؟
-
کاش آخر همه قصهها خوب تمام میشد!
-
آخرین جمله پاپیون رو به آسمان: Hey, you bastards, I'm still here! پ.ن : چرا درنسخه دوبله فارسی این جمله حذف شده است؟
-
من فکر میکنم آدمها همیشه بیشتر از آنی که سزاوراش هستند بدست میآورند، شما چطور؟ پ.ن: این عکس تزیینی است شاید هم ساختگی باشد، باور کنید به ه...
-
ميخواهم از شما که از ما هزار بار بگوييد بگويند با قاري بزرگ، ميکاريم عشق بزرگ را، تا گل دهد به دامن بيزاري بزرگ... لینک
© ما اينيم 2013 . Powered by Bootstrap , Blogger templates and RWD Testing Tool

