جلال‌الدین محمد بلخی

برای دوست عزیزی که خود را در کامنت پست قبلی من نامیده و به دلیل اینکه نمی‌شود پست مربوط به آذزیزدی عزیز را آلوده به مباحث سیاسی کرد،




تولد : ۶ ربیع‌الاول ۶۰۴ قمری بلخ
مرگ: ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ قمری قونیه
آرامگاه : قونیه ترکیه
لقب‌ها : مولانا، مولوی، خَمُش
زمینه فعالیت: عرفان، تصوف، ادبیات فارسی
اهل: خراسان
دوره: خوارزمشاهیان
مذهب : مسلمان سنی
آثار: مثنوی معنوی، دیوان شمس، فیه ما فیه

  1. دوست من جناب من!
  2. شما مطمئن هستید که نوشته های مولوی را خوانده‌اید؟
  3. شما مطمئن هستید که نوشته‌های مولوی بر اساس چیزی است که از آن به عنوان آموزه‌های دینی نام می‌برید؟
  4. یعنی مولوی شیعه بوده و به ولایت فقیه هم ایمان داشته؟! تا جایی که من از مردم جدا می‌دانم مولوی سنی بوده و هیچ علاقه‌ای هم به ولی فقیه شما نداشته است.
  5. گفته ای:
    در دولت قبل براي خيلي ها كه كتابهايشان (البته طبق قانون) هرگز صلاحيت نداشت به خاطر هم حزبي و هم فكر بودن مجوز صادر مي شد
    می‌شود ماده قانونی‌ای که می‌گویید کتابی صلاحیت چاپ نداشت را ذکر کنید؟ چون در قانون اساسی ما نه تنها چیزی به عنوان ممیزی کتاب وجود ندارد، بلکه ممنوع هم هست. این که کتابی از آذریزدی به بهانه‌های مسخره در دولت قبل چاپ نشده است چیزی از گناه دولت فعلی کم نمی‌کند. تا جایی که رییس‌جمهور مردمی‌یتان هم اعتراف کرده هم حجم کتاب‌های چاپ شده در این دولت به مراتب کمتر از دولت قبل بوده و هم حجم کتاب‌های ممیزی شده بیشتر
  6. می‌دانی گوینده این حمله کیست؟
    این همه تحکیم های عقیدتی از کودکان امروزی، فردا بزرگسالانی خشونت گرا و قالبی می سازد که بیشترشان تا پایان عمر از درون احساس خفت و خواری می کنند
    احتمالا آذریردی که نبوده؟
  7. یعنی شما می‌فرمایید نویسنده‌های دیگری که برای کودکان می‌نوشتند فقط برای شهرت و پول می‌نوشتند؟
    یعنی مثلا صمد بهرنگی برای شهرت و پول می‌نوشته؟
  8. جدا خدا به کار آذریزدی برکت داد؟ چند کتاب او پیش از سال 57 ممیزی شد و چند کتاب‌اش بعد از 57؟
  9. یعنی شما می‌فرمایید عکس روی جلد کتاب شما از کودکان کوچه باغ ایران گرفته شده؟ البته بعید هم نیست بعد از سیاست یا روسری یا توسری دختزبچه‌های 5-6 ساله هم اجبارا محجبه شدند! چون پیش از انقلاب دست‌کم به آن صورت که دوستان شما می‌گویند بچه‌های ما در کاخ‌ جوانان و کانون پروش فکری کارهای بد بد می‌کردند.
  10. البته این را هم نفهمیدم که فرهنگ ایرانی از اسلام جدا شدنی نیست، شاید با کلی اغماض بشود گفت ایران و اسلام خدمات متقابلی داشته‌اند، اما این که بگوییم مثلا ارزش زن در ایران و اسلام برابر بوده بیش از حد خنده‌دار است، یا مثلا فرض کنیم ایرانی‌ها هم مثل مسلمانان انسان‌ها را به عنوان برده و کنیز خرید و فروش می‌کردند!
  11. فکر می‌کنم به اشتباه به جای بلاگفا در کامنت برای شما نوشته بودم بلاگر!، در هر حال دولت محبوب شما-دست‌کم در این جایی که من هستم-بلاگفا را فیلتر کرده است!

قصه های خوب برای بچه های خوب

پیرمرد عمرش را کرده بود...

خوب هم عمر کرده بود
نه مثل خیلی ها که در 70-80 سالگی بعد از مرگشان فقط خون هایی که ریحته اند در یادمان مانده باشد
دست کم بخش بزرگی از کودکی های ما مدیون اوست
کتاب خواندن هایمان
بوی کتابخانه
حس فهمیدن..
حس مهم بودن
مگر چند نفر توی کل تاریخ ما بودند که
برایشان مهم بود که بچه داستانهای
مثنوی را بفهمند؟
اصلا مگر چند نفر در کل تاریخ ما
برایشان مهم بود بچه ها بفهمند؟






براي كسي كه حتي رييس‌جمهور خودش هم نبود...


چطوري مموتي؟
حال هاله‌ات كه انشا‌الله خوب است؟
حيف نبود مموتي؟
خودت به درك، حيف هاله‌ات نبود؟
دست‌كم يك آدم دانشگاهي بودي،
دكترا داشتي،
نه از اين دكتراهاي الكي
از آن دكتراهايي كه برايش كلي زحمت مي‌كشند،
كلي انگليسي بلد بودي مموتي جان!
مي‌داني؟
آخر رسم است كه براي دكترا تافل‌اي، چيزي داشته باشند...
كلي مقاله داده بودي درژورنال‌هاي داخلي و خارجي(هرچند كه انگليسي‌هاي پدرسوخته با همكاري بي‌بي‌سي جلوي انتشار مطالب‌ات را گرفته‌بودند)
مي رفتي توي دانشگاه‌هاي مختلف سخنراني مي‌كردي ( هر چند مجبور بودي تشويق كننده هايت را با اتوبوس همراه‌ات ببري)
مي‌توانستي روي زمين بخوابي و پتويي رويت بياندازي و كلي خودت را مثل مردم نشان دهي
مي‌توانستي باغباني كني و علف‌هاي هرز را جدا كني...
شده بودي ماركوپولو و هر روز يك جاي دنيا بودي
مي‌خواستي دنيا را اصلاح كني
اقتصاد دان‌هاي دنيا پشت مرز توي صف ايستاده بودند تا مديريت اقتصاد جهاني را يادشان بدهي.
فكرش را بكن
از اين به بعد چه مي‌كني؟
چهار سال اصلا كم نيست...
توي اين چهار سال قرار است همه به هاله‌ات بخندند (بيچاره هاله چه گناهي كرده بود؟)
همه منتظرند يك كلمه انگليسي حرف بزني تا بخندند(ماجراي سفرت به روسيه را يادت هست؟)
فكرش را بكن
به هر دانشگاهي سر بزني، هر چقدر هم خودت و دوستانت سعي كنيد، رنگ سبز را مي بيني...
قبل‌ترها اگر هم جمعيتي جمع مي‌شد با افتخار مي‌گفتي براي استقبال از تو آمده‌اند
اما اينبار رنگ سبز چشمانت را كور خواهد كرد
هر جاي دنيا كه بروي( اگر راهت بدهند) تمام مسيرت پر از رنگ سبز خواهد بود
شايد تمام اقتصاد دان‌هاي دنيا هم با مچ‌بند سبز پيش‌ات بيايند
ميداني مموتي جان؟
رنگ سبز و مچ بند سبز دارد مد مي‌شود و خيلي‌ها بدون اينكه بداند آنرا استفاده خواهد كرد.
فكر كن شايد صبح كه بيدار شدي يا حتي وقتي خوابي نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب تو را مي‌روبد
حتي وقتي به باغباني مشغولي رنگ سبز را مي‌بيني
خلاصه حيف شد مموتي جان
كاش همان محمود هاله خودمان مي‌ماندي
تو را چه به اداي كودتاچيان را درآوردن؟
مي‌داني مموتي جان
من اصلا از كسي كه اين رنگ سبز را مد كرد خوشم نمي‌آيد و خب چه مي‌شود كرد؟
خيلي‌هاي ديگر هم خوششان نمي‌آيد
اما خب تو هم خوش‌ت نمي‌ايد، گرفتي منظورم را؟
شايد حتي هاله‌ات هم بعد از اين سبز شد...

برای کوسه‌ای که دیگر دندان نداشت


روزگاری برای خودت پدر خوانده‌ای بودی، یادت هست؟
هر جا اتفاقی می‌افتاد، يك جوري رد‌پاي تو هم بود، بدون اينكه بشود ثابت‌اش كرد
از همان سالهاي 42
يادت هست؟
مي‌گويند در همان سالهاي 42 يك خبرنگار خارجي از يكي از روحانيون آن زمان پرسيده بود، اگر مملكت را به دست بگيريد، شما كه همه‌تان روحاني هستيد،خب ملكت هم به سياست‌مدار نياز دارد چه مي‌كنيد؟
روحاني مورد نظر هم گفته بود ما يك هاشمي رفسنجاني داريم كه با يك انگشتش دنيا را كي‌چرخاند!(نقل به مضمون!)
ماجرا تا جايي پيش رفته بود كه براي خودت اكبر‌شاه شده بودي، يادت هست؟
ردپاي تو در پيش از انقلاب، بعدش. سقوط دولت موقت، ماجراهاي خرداد 60 و كل دهه 60، قتل‌هاي زنجيره‌اي، بركناري منتظري، در ادامه پيدا كردن جنگ بعد از خرمشهر و حتي پايان‌ اجباري‌اش و ماحراي جام زهر و حتي در مرگ احمدخميني براي بسياري از مردم ردپايي مشخص بوده است(اين كه اين گمان‌ها چقدر درست بوده‌اند مهم نيست، مهم اين است كه مردم براي آدم‌هايي كه قدرتمند مي‌دانند هزاران شايعه و افسانه مي‌سازند)
حتي يادت هست، تا مدت‌ها روي ديوارها نوشته كوسه احمد را خورد ديده مي‌شد!
با تلاس تو بود كه سيد‌علي يك‌ شبه آيت‌الله شد و رهبر...
حالا كجايي شيخ اكبر؟
دندان‌هاي كوسه را كشيده‌اند؟
ماجراي آن كوسه را كه عادت داشت فلان جاي شناگران را بخورد را كه حتما شنيده‌اي؟
و اينكه دندان‌هايش را كشيدند و مهمتر، عكس‌العمل شناگران بعد از حمله دوباره كوسه بي‌دندان.

براي سيد علي‌اي كه ديگر حتي سيد علي گدا هم نيست...


مي‌داني سيد؟ دلم مي‌سوزت برايت،
يادت هست يك زماني براي خودت برو بيايي داشتي
دست‌كم اگر كسي هم جرات مي‌كرد حرفي بزند از كوسه بالاتر نمي‌رفت و تو جايت امن بود
با اقتدار تكيه داده بودي به كرسي ولايت(صندلي پادشاهي) ات
گاه گاهي هم حرفي مي‌زدي و حرفت براي همه حجت بود.
يادت هست بعد از 18 تير در جمع خواص ‌ات گفتي:"حتي اگر بر عليه من هم شعار دادند كاري نكنيد..."
آن حتي را يادت هست؟ انگار اينبار انگار بايد چيز ديگري بگويي!
چند سال گذشته سيد؟
خودت باورت مي‌شد كه براي شكسته شدن بت‌ات فقط چند سال كافي باشد؟
زندان‌هاي شاه را يادت هست؟
راهپيمايي‌ها را چطور؟
يادت هست شاه هم همه چيز را مي‌انداخت گردن بي‌بي‌سي!
چقدر طول كشيد كه شاه آن جمله معروف "صداي انقلاب شما را شنيدم" را گفت؟
براي تو چقدر مي‌كشد؟
اصلا تو چيزي هم مي‌شنوي يا آن انفجار به غير از دست‌ات به گوش‌ات هم آسيب رسانده؟
باورش سخت است، اما ديگر دوره خواب راحت‌ات تمام شده، ديگر كابوس ندا ها رهايت نمي‌كند،
آدم‌هاي دور برت كم شده‌اند و هر روز هم كمتر مي‌شوند و تو ديگر حتي از سايه خودت خواهي ترسيد

اين عاقبت تمام ديكتاتورهاست سيد علي
ربطي هم به دين يا مذهب يا چيزي مشابه آن ندارد
اين فقط يك جبر تاريخي است

لالا لالا دیگه بسه

از شهيار قنبري

لالا لالا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هر ساله

هنوزم تیر و ترکش قلب و می شناسه
هنوز شب زیر سرب و چکمه بیداره

نخواب آروم دل بی خار و بی کینه
نمی بینی نشسته گلوگه تو سینه

آخه بارون که نیست ، رگبار باروته
سزای عاشقای خوب ما اینه

نترس از گلوله ی دشمن گل لادن
که پوست شیره پوست سرزمین من

اجاق سرد سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن

نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دل نازک خسته ، گل پرپر

بگو باد ولایت ، پرپرت کرده
دلاور پر کشیدن رو بگیر از سر

دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو این ابر بی بارون نمی ذاره

مث یار دلاور نشکن از دشمن
ببین سر میشکنه تا وقتی سر داره

نذاشتن همصدایی رو بلد باشیم
نذاشتن هرجا با همدیگه بد باشیم

کتابای سفید و دوره میکردیم
که فکر شب کلاهی از نمد باشیم

نگو رفت تا هزار آفتاب ، هزار مهتاب
نگو کو تا دوباره بپریم از خواب

بخون با من نترس از گلوله ی دشمن
بیا بیرون ، بیا بیرون از این مرداب

نگوی تقوای ما تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صدتا گره داره

به پیغام کلاغای سیاه شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نیاره

نخواب وقتی که همبغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شب سرازیره

بخون وقتی که خوندن معصیت داره
بخون با من ، بیا تا من ، نگو دیره

سکوت شیشه های شب غمی داره
ولی خشم تو مشت محکمی داره

عزیز جمعه های عشق و آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره

عزیز جمعه های عشق و آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره


بخواب ای حسرت صبح گل گندم
نباش تو دالونای قصه سردرگم

نخواب رو پالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو ، کم داره پروانه

لالا لالا دیگه بسه گل لاله

30 سال

اگر شرایط به سمتی برود که حکومت تقلب در انتخابات را بپذیرد، عملا تمام انتخابات 30 سال گذشته زیر سوال نمی‌رود؟
توجه داشته باشیم که شورای نگهبان انتخابات را تایید کرده است.
نکته دیگر اینکه چه تضمینی وجود دارد در انتخاب‌های بعدی که زیر نظر همین شورا برگزار می‌شود، واقعی باشد؟
اطمینان از دست رفته مردم را چطور می‌شود برگرداند؟

با توجه به شرایط بالا فکر می‌کنید حکومت حاضر است این رسوایی را بپذیرد؟
شاید بگوییم برای بقا ممکن است بپذیرد، اما مشکل اینجاست که آدمهایی که عنوان نماد و رهبر برای جنبش سبزمان انتخاب کرده‌ایم نیز پیش از این در این نظام نقش داشته‌اند و زیر سوال رفتن تاریخ 30 ساله حکومت به نفع آنها هم نیست...


۲۸ مرداد

جا دارد یک بار دیگر به صورت کامل و گزینش نشده ماجراهای انقلاب شاه و ملت را بخوانیم...

با پوزش فروان یاد مصدق ومحمد رضا شاه پهلوی به خاطر این مقایسه

میرحسین خان موسوی

نتیجه انتخابات شاید تا حدی قابل پیش‌یینی بود، اما اتفاقات بعدش اصلا قابل پیش‌بینی نبود( دست‌کم در این مقیاس)
سکوت و عملکرد (به اصطلاح) اصلاح‌طلبان هم نشان از یک کودتای تمام عیار دارد...
چیزی که بیشتر از همه نگران کننده است سرونوشت جوان‌هایی است که به حمایت از جناب میرحسین به خیابان‌ها ریختند و عکس‌ها و فیلم‌هایشان پشت سر هم در شبکه‌ةا و سایت‌های خبری پخش می‌شود و البته ماجرای 18 تیر یادمان نرفته است و سرنوشت کسانی را که عکس‌هایشان منتشر شد.
عملکرد موسوی در خوش‌بینانه‌ترین حالت‌اش یادآور اعدام‌های دهه 60 است و سکوتش در آن زمان و البته فرار از مسوولیت‌اش در این زمان

باورپذیری

:این نتیجه را دوست دارم؟
-خیر
‍:این نتیجه قابل پیش‌بینی نبود؟
-کاملا قابل پیش‌بینی بود...

بی‌انصاف

حالا که انتخابات تمام شده اجازه هست این پست را دوباره نمایش بدهم
به رای کسی که صدمه نزدم؟

قبول دارم، خیلی بی‌انصاف شده‌ام، یا به قول دوستی خیلی لجن! نمی‌دانم، شاید بد هم نبود آلزایمر می‌گرفتم! شاید اینطوری احساس تهوع پیدا نمی‌کردم از حرف‌ها و برنامه‌های بعضی‌ها امید چیز خوبی است و البته اعتماد کردن، شما که دارید قدرش را بدانید فقط از یک چیز کمی دلم گرفته، اینکه چقدر حقیر شده‌ایم که انتخابمان محدود شده به اینها.

برای محسن مخملباف و "صفر تا صد" اش!

حالا که انتخابات تمام شده اجازه هست این پست را دوباره نمایش بدهم
به رای کسی که صدمه نزدم؟



قرار بود تا بعد از انتخابات چیزی در موردش ننویسم،
اما این نوشته محسن‌خان مخملباف و البته ایمیل‌ها و آفلاین‌های روازانه دوستان-که در محبت و صداقت‌اشان شکی ندارم-در حمایت باعث شد این پاسخ را بنویسم،

به سبک محسن مخملباف:
پیش‌گفتار :یادم هست اولین بار که نام مخملباف را خوندم بعد از اکران فیلم توبهٔ نصوح بود،
با سواد آن زمان‌ام نامش را محملباف(مهملباف؟) خواندم که بدوم شک از اثرات جمله‌هایی مثل مهمل گویان شرق و غرب بوده است.

۱-کوچک که بودیم یکی از معدود باز‌ی‌هایی که هنوز حرام اعلام نشده بود(شاید هم شده بود و ما نمی‌دانستیم) کارت بازی بود،یک سری کارت بود که روی هر کدام مشخصات یک ماشین نوشته شده بود، کارت‌ها را بین هم پخش می‌کردیم و بازی می‌کردیم، نوبت هر کس که می‌شد باید مشخصه‌ای را از کارت اول‌اش می‌خواند، مثلا سرعت، تعداد دنده و ...
هر کس کارت‌اش بهتر بود توی آن برگ برنده بود...
یکی از مشخصه‌هایی که اوایل نمی‌دانستیم چیست،صفر تا صد بود، خب توی این مورد هم ما مثل سرعت رفتار می‌کردیم، یعنی هر ماشینی صفر تا صد ‌اش بیشتر بود، برنده بود، تا مدت‌ها از این که صفر تا صد پیکان بیشتر از بنز است احساس غرور می‌کردیم!
خب بعدتر فهمیدیم که یک جای کار می‌لنگد و نمی‌شود که پیکان بهتر از بنز باشد، این بود که از این و ان پرسیدیم تا به این نتیجه رسیدیم که هر چه صفر تا صد یک ماشین کمتر باشد، بهتر است، یادش بخیر بر سر این موضوع توی بازی با کسانی که نمی‌دانستند چه بحث و شاید دعواها که نکردیم!

۲- یکی از شعارهای محبوب آن روزهااین بود: عراق آفتابه سازه، ایران پیکان می‌سازه!

۳-دانشگاه‌هاتازه بازگشایی شده بود، و آدم‌بدها از دانشگاه‌ها اخراج و بیشتر اعدام شده بودند، خواهر بزرگه می‌خواست کنکور بدهد، ما که عادت کرده بودیم همه نمره‌ها را از بیست ببینیم با نمره تازه‌ای آشنا شدیم: ۱۰۰!
یادم هست که کلی کیف می‌کردیم که چقدر خوب می‌شد نمره آدم به جای ۲۰ می‌شد مثلا ۸۰ یا حتی ۱۰۰ با ۱۰۰۰ !

۴-آن روز‌ها با مفهوم جدیدی آشنا شدیم،پرسش‌های چهار گزینه‌ای،
یادم هست پیش خودم فکر می‌کردم چقدر خوب، آدم اگر جواب سوالی را هم نمی‌دانست شانسی یکی را انتخاب می‌کند، احتمال زیادی وجود دارد که درست انتخاب کرده باشد،
بعدش فهمیدم که نه! طراحان از من زرنگتر بوده‌اند، اگر اشتباه انتخاب کنی نمره منفی می‌گیری!
و اگر جواب سوالی را نمی‌دانی بهتر است که جواب ندهی، و به این نتیجه رسیدیم که صد رحمت به امتحان‌های کتبی خودمان!

۵-امیر نادری فیلمی دارد به نام سازدهنی، امیرو برای سازدهنی زدن راضی به کولی دادن به عبدالله تازه ختنه شده می‌شود تا جایی که «خر عبدول، کل عبدالله» تبدیل می‌شود، بعد عصیان می‌کند و برای رهایی از خر بودن، سازدهنی عبدالله(عامل خر بودن اش) را به دریا پرتاب می‌کند.

۶-از آن آقایی گفته‌ای که با او در زندان ستم‌شاهی، آشنا شده‌ای، نکند او هم برای چاقو زدن به پاسبانی زندانی شده بوده که گفته می‌شده ساواکی بوده؟(فقط گفته می‌شده!)
گفته‌ای که بسیار برای ظلم‌هایی که به دیگران شده گریه می‌کرده است، به نظرت بعد از ماجرای حکم حکومتی همم گریه کرده است؟
به نظرت اگر گریه هم کرده باشد، گریه‌اش فایده‌ای هم داشته؟
حکایت ملا زا شنیده‌ای که شکایت از مردی ‍یش حاکم برد و حاکم مرد را نفرین کرد، ملا بدون حرف زدن خارج شد، حاکم گفت:" کجا می‌روی؟"، ملا گفت :"پیش مادر بزرگم‌ام، او بهتر از تو نفرین می‌کند"

۷- نفر دوم اما جالب‌تر است، هنرمندی است که در سال‌های اول انقلاب با او آشنا شده‌ای، احتمالا همان سال‌هایی که دو چشم بی‌سو را می‌ساختی و فریاد می‌زدی "مرگ بر ماهی سیاه کوچولو"، تعجب می‌کنم که این هنرمند و هنرمند نواز چرا حتی یک بار -حتی دوستانه- به تو در این مورد اعتراض نکرده؟ یعنی نویسنده ماهی‌سیاه‌کوچولو هنرمند نبوده؟
یا شاید بوده اما هنرمند همفکر نبوده؟
اینجای کار باز هم می‌لنگد چون به قول تو او در این مورد کاملا فراجناحی فکر می‌کرده!
گفته‌ای که سینمای بلندآوازه ما حاصل تلاش و مدیریت اوست، ظاهرا فیلم‌های کانون و سینمای کانون را فراموش کرده‌ای و تاثیر اش بر سینمای ایران را و باز هم احتمالا فراموش کرده‌ای که کانون را چه کسی ساخت و چه کسی حمایت‌اش می‌کرد و باز هم احتمالا فراموش کرده‌ای که چه کسانی و در چه زمانی آدم‌هاو کتاب‌ها را از کانون حذف کردند؟
فراموش کردی که چاپ کتاب‌های طلایی کی و کجا و به چه علت متوقف شد؟
فراموش کرده‌ای که چه کسانی بازی زنان زا در سینما و در تاتر غیر اسلامی و غیر اخلاقی می‌دانستند و یا چه کسانی حاضر نبودند با فیلم‌سازهای طاغوتی فیلم بسازند؟
گفته‌ای که نسل تو به خوبی به یاد د ارد که در دوره جنگ همه ‌جانبه دچار تورم نشدیم و احتمالا فشار اقتصادی زیادی هم احساس نکرده‌ایم،
نمی دانم شاید ما در سیاره‌ای دیگر زندگی می‌کردیم که مجبور بودیم ده ساعت توی صف بیاستیم که گوشت کوپن‌ای یخی بگیریم، شاید در محله شما، مثل برادرتان محمود(ادمی که امروز مثل آنروز شما فکر می‌کند) همه چیز فراوان بوده و ارزان!
احتمالا شما برای خرید کولر، یخچال و یا هر چیز دیگری مجبور نبودید دفترچه بسیج اقتصادی‌یان را برای تایید به مسجد محل‌اتان بدهید!

۸- گفته‌ای ما انتخاب نکننده‌ها در انتخاب احمدی‌نژاد بیشتر تاثیر داشته‌ایم تا کسانی که به احمدی‌نزاد رای داده‌اند، اما اشاره نکردی چه اتفاقی افتاد که از آن بیست میلیون نفری که خاتمی رای دادند، فقط دو میلیون نفر به کاندیدای مورد نظر شما رای دادند...
۹- گفته‌ای که ما یا صفر درصد ایم یا صددرصد، ظاهرا فراموش کرده‌ای که چه کسی بود که حاضر نبود حتی چند ثانیه از فیلمش برای اکران حذف شود و می‌گفت یا تمام فیلم یا هیچ؟

تو هم مثل ما فراموش کاری مخملباف عزیز، فقط یک تفاوت کوچک هست،
"بر خلاف کری ما که ز پیغالود است/ گوش ...... کر مادر زاد است/البته آنچه به جایی نرسد فریاد است."

پی‌نوشت: شعری از مجله آنروز‌های گل‌آقا، که شاعرش را فراموش کرده‌ام:
وارد باغ شديم
و نمي دانستيم
كه ز واروني بخت
باغبان كرده كمين پشت درخت !
من كه آن عهد زبل بودم و شيطون و بلا
از درختي پر بار
رفته بودم بالا
من شدم غرق شناسايي انديشه يك سيب گلاب
« كه فلك دسته گلي داد به آب ! »
تو شنيدي كه يكي مي آيد
تيز در رفتي و با من گفتي:
« هاي... « ملا »، در رو ! »
بنده في الفور پريدم پايين
تا به خود جنبيدم
باغبان نيز رسيد
حالتم شد نمكين !
چشم شهلاي من از ضربت اردنگي آن بي انصاف
لوچ شد مثل « اوشين » !
باغبان گوش مرا سخت كشيد
آنچنان سخت كه پنداشتي از بيخ بريد !
من به ضرب كتك افتاده به خاك
تو زدي از سر ديوار به چاك !
***
من از آن روز دگر شكر خدا
شده ام ناشنوا (!)
ولي از گردش چرخ و ايام
تو وزيري شده اي صاحب نام !
***
زن من مي گويد:
« اصغري » لخت و پتي ست
« مملي » پاره شده شلوارش
سقف هم نمناك است
ما چه سازيم، اگر در برود زهوارش؟
« با خبر باش كه سر مي شكند ديوارش ! »
و من انگار نه انگار كه اصلاّ سخني مي شنوم !
***
مردمان مي گويند:
« آي... آقاي وزير !
وضع ما آشفته ست
بختهامان خفته ست
توي دنيا، آيا
نيست يك تن كه به فرياد دل ما برسد؟!
هاي... آقاي وزير... ! »
و تو انگار نه انگار كه اصلاّ سخني مي شنوي !
***
بر خلاف كري من كه ز «پيقولاد» است«1»
گوش ارباب مناصب، كر مادرزاد است
« آنچه البته به جايي نرسد، فرياد است ! »

پاورقي:
«1»- پيقولاد: نوعي از ثقل سامعه كه به واسطه كشيده شدن گوش آدم توسط باغبان به علت بالارفتن از درخت گوجه يا گردو، در خردسالي حاصل مي شود و با انواع ديگرش فرق دارد!
-----------------------------
اینطور که اینجا گفته شعر از ابوالفضل زرویی نصرآباد است

شترنج

نشسته بود پشت کامپیوتر و توی یاهو شترنج بک دقیقه‌ای باری می‌کرد، برای خدا حافظی دستم را دراز کردم، رودروايسي داشت با من، برای چند لحظه مردد ماند که دستش را از موس بردارد با نه، بعد دستش را دراز کرد و دست داد و خب... باخت!

ایران سرزمین افتتاحیه‌ها

فکرش را بکن، حتی اگر فقط یک درصد از افتتاحیه‌‌های این مملکت واقعیت داشت الان کجا بودیم...
پیشتر‌ها فکر می‌کردم فلان نماینده یا فلان وزیر چقدر احمق است که نمی‌داند برنامه‌ای که برایش چیده‌اند فقط نمایشی است، یعنی واقعا نمی‌فهمد چیزی که می‌بیند فقط دموی یک برنامه است؟
فکر می‌کردم اجرا کننده نمایش آدم فابلی است که می‌تواند همه را فریب بدهد....
اما این چند روز وقتی فهمیدم باید یک سایت آنلاین که کلی ترانزکشن مالی با بانک‌های مختلف دارد را آفلاین شبیه‌سازی کنم، حتی بخش‌های بانکی را (آنهم در حضور خود مسوولان بانک‌ها) به این نتیجه رسیدم که اوضاع شورتر از این حرف‌هاست،
همه بازیگران این نمایش‌اند و تنها کسی که از واقعیت پشت پرده خبر ندارد خود من هستم!

دیدید برگشتم؟

همینجا بعد از این بازگشت مفتضحانه، قول می‌دهم تا بعد از انتخابات ریاست جمهوری هیچ حرفی در مورد انتخابات نزنم!
هر چند باز هم در همینجا به تمام دوستان همراه شو عزیر با کمال احترام و ادب عرض می‌کنم که نخیر! همراه نمی‌شوم عزیز!
من کماکان همان جایی هستم که 4 سال پیش بوده‌ام و فکر هم نمی‌کنم چیزی تغییر کرده باشد،
همین!...

عنوان مطلب به احترام عمو وثیق عزیز است به خاطر کامنت‌اش پای پست قبلی!

شاید دروغ 13

ما به زودی برمی‌گردیم!


این وبلاگ به دلیل نامشخصی و برای مدت نامشخص‌تری به روز نخواهد شد.

مرخصی

امروز برای اولین بار توی سابقه کاری‌ام، بعد از یک هفته کار تقربیا شبانه‌روزی، یک برگه مرخصی را پر کردم، مجبور شدم برای تایید پیش چند نفر بروم و هر بار برای هر کدام دلیل مرخصی را توضیح بدهم..
شکی ندارم که این آخرین برگه مرخصی‌ای بود که پر کردم!

یادم هست توی محل کار قبلی‌ام برای برگشت به خانه سرویس داشتیم، یک بار کمی کارم طول کشیده بود و من داشتم با عجله به طرف سرویس برمیگشتم، یک لحظه خودم را در چند سال بعد تجسم کردم، با شکم جلو افتاده و کله‌ی کچل به دنبال اتوبوس سرویس می‌دویدم...
بعد از آن دیگر سوار سرویس نشدم!

توی محل کار قبل از آن ماه‌های آخر رییس جدید می‌خواست هر روز دفتری را برای حضور و غیاب امضا کنم و ساعت بزنم، توی آن دفتر هم فقط یک امضای من هست، امضای خروج!

توی محل کار قبلی‌اش که خودم هم جزو بنیان‌گذارانش بودم، می‌خواستم برای کاری نصف روزه، محل را ترک کنم، جناب رییس- که یک دوست قدیمی بود- به منشی شرکت گفته بود من اجازه ندارم تا فلان پروِه را تمام کنم تقاضای مرخصی بکنم!، خب طبیعتا این هم آخرین روز کاری من توی آن شرکت بود...
بخواهم ادامه بدهم شش یا هفت مورد دیگر هم هست،

الان داشتم به کل جریان فکر می‌کردم.
نمی‌دانم مشکل از من است یا بقیه!
نمی‌توانم درک کنم چطور اینهمه آدم با همین روش زندگی می‌کنند ولی من نمی‌توانم؟

حسني نگو بلا بگو

فكر مي‌كنم اين شعر دست‌كم به تعداد بچه‌هايي كه از تاريخ نوشته شدن‌اش به دنيا آمده‌اند خوانده شده.
ركوردي كه فكر نمي‌كنم هيچ وقت شكسته شود.

توی ده شلمرود،
حسنی تک و تنها بود.
حسنی نگو، بلا بگو،
تنبل تنبلا بگو،
موی بلند، روی سیاه،
ناخن دراز، واه واه واه.
نه فلفلی، نه قلقلی، نه مرغ زرد کاکلی،
هیچکس باهاش رفیق نبود.
تنها روی سه پایه، نشسته بود تو سایه.

باباش میگفت:
- حسنی میای بریم حموم؟
- نه نمیام، نه نمیام
- سرتو میخوای اصلاح کنی؟
- نه نمیخوام، نه نمیخوام

کره الاغ کدخدا،
یورتمه میرفت تو کوچه‌ها:
- الاغه چرا یورتمه میری؟
- دارم میرم بار بیارم، دیرم شده، عجله دارم.
- الاغ خوب نازنین،
سر در هوا، سم بر زمین،
یالت بلند و پرمو، دمت مثال جارو،
یک کمی بمن سواری میدی؟
- نه که نمیدم
- چرا نمیدی؟
- واسه اینکه من تمیزم.
پیش همه عزیزم.
اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!

غازه پرید تو استخر.
- تو اردکی یا غازی؟
- من غاز خوش زبانم.
- میای بریم به بازی؟
- نه جانم.
- چرا نمیای؟
- واسه اینکه من، صبح تا غروب، میون آب،
کنار جو، مشغول کار و شستشو.
اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!

در واشد و یه جوجه
دوید و اومد تو کوچه.
جیک جیک زنان، گردش کنان
اومد و اومد، پیش حسنی:
-جوجه کوچولو، کوچول موچولو،
میای با من بازی کنی؟
مادرش اومد،
- قدقدقدا
برو خونه تون، تورو بخدا
جوجه‌ی ریزه میزه
ببین چقدر تمیزه؟
اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!

حسنی با چشم گریون،
پاشد و اومد تو میدون:
- آی فلفلی، آی قلقلی،
میاین با من بازی کنین؟
- نه که نمیایم نه که نمیایم
- چرا نمیاین؟
فلفلی گفت:
- من و داداشم و بابام و عموم،
هفته ای دوبار میریم حموم.
اما تو چی؟
قلقلی گفت:
- نگاش کنین.
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!

حسنی دوید پیش باباش:
-حسنی میای بریم حموم؟
- میام، میام
- سرتو میخوای اصلاح کنی؟
- میخوام، میخوام
- حسنی نگو، یه دسته گل
تر و تمیز و تپل مپل

الاغ و خروس، جوجه و غاز و ببعی
با فلفلی، با قلقلی، با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن، دور حسنی.
الاغه میگفت:
- کاری اگر نداری، بریم الاغ سواری.

خروسه میگفت:
- قوقولی قوقو. قوقولی قوقو؟
هرچی میخوای فوری بگو.
مرغه میگفت:
- حسنی برو تو کوچه.
بازی بکن با جوجه.
غازه میگفت:
- حسنی بیا،
با هم دیگه بریم شنا.

توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود.

بالاترین

این وبلاگ برای مدتی تیتر اصلی خودش را ازمااینیم به بالاترین تغییر می‌دهد تا بدین‌وسیله ابراز حمایت خودش را از بالاترین، اعلام کند. شما هم اگر دوست داشتید به این جنبش کم جوش بپیوندید و پرجوشش کنید و نشان دهید که بالاترین یک سایت نبود و بلکه روش و مرامی بود که همه‌ی ما قسمتی از آنیم.امیدوارم تا قبل از این سه روز همه‌ی مشکلات بالاترین حل بشود و چه با داده‌های بک‌آپ گرفته شده و چه نه برگردد به صفحات اینترنتی بازدید شده توسط من و تو.من بالاترینم، تو بالاترینی.

اصل مطلب از وبلاگ شاهین