برای کسی که می‌خواست گوبلزباشد...


می‌دانی حاج عزت؟
هر کاری جنم‌اش را می‌خواهد
سواد اش را می‌خواهد
و مهم‌ترازهمه مقبولیت می‌خواهد

تو نه سخنران خوبی هستی
نه مقبولیت‌اش را داري
خودت که می‌دانی حتی در صدا وسیما هم، کسانی که تورا داخل آدم حساب می‌کنند زیاد نیستند.

تو دربهترین حالت فقط کاریکاتوری ازمحمد سعید الصحاف هستی!
نه حتی خود صحاف!

فیلم‌هایی را که میسازی و نمایش‌هایت حتی مسخره تر از حرف‌های صحاف است که از امنیت بغداد می‌گفت.
تو حتی مثل گوبلزشجاعت خودکشی را هم نداری...

من کافرم ....

من کافرم
بر کفر خویشتن ایمان دارم .
و از خدای شما
و نظام و رهبرتان
چون روح مرگ بیزارم

بر باد باد
جان جهان تان
در گرد باد پر تف توفان مردمان
بر چیده باد خیمه ی بیداد
در شعله های شکفته ی فریاد
و گر گرفتن عمامه ها و عبا ها
و ریش ها و ردا ها

ایران ما
جهنم تان باد
غاصبان !

روزی اگر که " غصه سر آید "
بر گور آن امام جماران
خواهم نوشت ؛ با تف و تحقیر :
نفرت به تو ؛ و دودمان و تبارت باد
ای سید اسیر کش جلاد !
نفرت به جانشینانت
نفرت به زاد و رودت باد !

حسن حسام

ترس از مرده


نمی‌دانم مردن یک شیخ‌ ساده لوح(؟!)چرا باید اینقدر ترسناک باشد...
اینقدر که خبرمرگش بایکوت شود
روزنامه‌ها  از نوشتن در باره‌ااش منع شوند و خنده‌دار تر از همه باز هم لنگر کشتی‌ها یا دم دلفین‌ها به اینترنت گیر کند!






کفی ازآب، جواب تمال دلایل

ملامیرزا1، یک روز در خانه ی خود بر لب حوض آب نشسته و شاگردان وی به دورش حلقه زده بودند و هر کدام به نوبه ی خود درباه ی این بحث می کردند که آیا دانشهای تجربی بر دانشهای نظری ترجیح دارد یا علوم نظری بر دانشهای تجربی؟ و هر کس در اثبات نظر خود دلایلی می آورد.
ملامیرزا مدتی سخنان آنان را گوش داد. سپس از شاگردان پرسید: در این حوض چیست؟
گفتند: آب.
گفت: نه خیر! در این حوض اصلاً آبی وجود ندارد.
شاگردان پرسیدند: چطور؟
ملامیرزا به استدلالات منطقی و فلسفی پرداخت و به چندین دلیل معقول و برهان محکم ثابت کرد که آبی در آن حوض نیست.
هیچ یک از شاگردان بر جواب و ردّ استدلالات او قادر نشد.
پس خود او گفت: می دانید جواب درست به این حرفها چیست؟
گفتند: نه ! ملامیرزا تبسّمی کرد و کفی از آب پرکرده، به هوا پاشید و گفت: این است جواب همه ی آن دلایل!
------------------
پ.ن 1: نویسنده ی حاشیه بر معالم الاصول

مثبت‌اندیشی؟

می‌شود در فاضلاب شنا کرد و تصور کرد که در دریا شنا می‌کنی!
این تغییری در ماهیت فاضلاب ایجاد نمی‌کند.
هر چند شاید شنا را تحمل‌پذیرتر کند...

مهدی سحابی


حیف شد مارسل،
خیلی حیف شد...

پریا (از شاملو)

يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.
زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.

گيس شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلن ترك
از شبق مشكي ترك.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.

از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد...

" - پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر شسه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ "

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا


" - پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟

شهر ما صداش مياد،
صداي زنجيراش مياد-

پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين:
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوي آهن رگ من!
گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!

امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن:

" - شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره " ...

پريا!
ديگه تو روز شيكسه
دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم،
ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزن ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن
ديبا بيچاره ميشن:

سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن

عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا كينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب كه بد گله
آتيش بازي چه خوشگله!

آتيش! آتيش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن

الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكه يه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور ياور برقصن
" حمومك مورچه داره، بشين و پاشو " در بيارن
" قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو " در بيارن

پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
گريه تاون، واي واي تون! " ...

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...

" - پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!
شباي چله كوچيك كه زير كرسي، چيك و چيك
تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف
قصه سبز پري زرد پري
قصه سنگ صبور، بز روي بون
قصه دختر شاه پريون، -
شما یين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين
كه دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟

دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسته نبود.
دنياي ما عيونه
هر كي مي خواد بدونه:

دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر كي باهاش كار داره
دلش خبردار داره!

دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!

دنياي ما - هي هي هي !
عقب آتيش - لي لي لي !
آتيش مي خواي بالا ترك
تا كف پات ترك ترك ...

دنياي ما همينه
بخواي نخواهي اينه!

خوب، پرياي قصه!
مرغاي شيكسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
كي بتونه گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟ "

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.


دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون -
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،
ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس شدن، ستاره نحس شدن ...

وقتي ديدن ستاره
يه من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -

يكيش تنگ شراب شد
يكيش درياي آب شد
يكيش كوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...

شرابه رو سر كشيدم
پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:

" - دلنگ دلنگ، شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلي برنج تو آب كرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين
ما ظلمو نفله كرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم ... "

بالا رفتيم دوغ بود
قصه بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود:

قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!

حکایت حذف پ‍ادشاهان از کتاب‌های درسی

قزار است پادشاهان ایرانی ازکتاب‌های درسی حذف شوند!
و احتمالا قرار است جومونگ ولین‌چان جایشان را بگیرند
احتمالا قرار است به جای تخت جمشید هم ازتاریخ لیان‌شامپو وسرزمین جومونگ(آنهایی که سریال رادیده‌اند لطف کنند بگویند سرزمین-قلعه یا کشورش چه بوده)را درس بدهند
خب بد هم نیست، می‌شود این وسط زبان چشم بادامی‌ها را هم به جای زبان فارسی تدریس کرد...

ضعف عصبی

دکتر می‌گوید دچار ضعف عصبی شده‌ام!
یاد مرجان افتادم و بعد از مدت‌ها کلی خندیدم،
دکتر نفهمید چرا می‌خندم،
احتمالا در تشخیص‌اش تجدید نظر بکند...

ماه و ماهواره!

فرستادن ماهواره به فضا کار پیچیده‌ایست،
محاسبه‌های دقیقی می‌خواهد و در بیشتر موارد باید جای دقیق جرم‌های آسمانی را پیش‌بینی کنی
اما من متوجه نمی‌شوم کسانی که می‌توانند ماهوراه به هوا بفرستند، چطور نمی‌توانند محل دقیق ماه را پیش‌بینی کنند؟

پرواز

کوچک که بودم فکر می‌کردم می‌توانم پرواز کنم
یعنی فکر می‌کردم این یکی از توانایی های فراموش شده آدم است
منطق جالبی هم داشتم، می‌گفتم در دوره دایناسورها و جانوران درنده ماقبل تاریخ انسان چطور توانسته بدون داشتن توانایی های خاص منقرض نشود؟
اینها برمی‌گردد به سالهای اول دبستان که تازه کتابی خوانده بودم در مورد دایناسورها و بقیه موجودات ماقبل تاریخ.(1)

یادم هست که فکر می کردم اگر به اندازه کافی تمرکز کنم امکانش هست.(2)
فکر می‌کردم اول باید شروع کنم به دویدن
بعد کم کم قدم هایم بزرگ تر می‌شود و در نهایت پرواز می‌کنم!
خب البته هیچ وقت موفق نشدم.
اما هنوز هم خیلی وقت ها خواب پرواز می‌بینم
بدون هیچ محدودیت و وسیله ای

هنوز هم همین است، بعضی وقت‌هاخیلی از کارهای غیرممکن برایم به شکل مسخره ای امکان پذیر می آید...

--------------------------------

1- والبته هنوز نمی دانستم که احتمالا آدمها میلیون ها سال بعد از دایناسور ها بوجود آمدند.
2-فکر کنم این هم برمی‌گشت که کتابی در مورد اراده وهیپنوتیزم که نمی‌دانم از کجا گیرم آمده بود.