یادداشتهای یک کچل از خودراضی
یکشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۷
نوروز-2
...گشتن توی لینکهای رقفا تجربه جالبی بود،
یعنی میرفتم توی لینکهایی که رفقا معرفی کرده بودند، بعد میرفتم توی لینکهای اون صفحه و همینطور ادامه میدادم، ولی مسیر را یادداشت میکردم!
در این مسیر جاهای خیلی جالبی هم پیدا کردم.
اما یک چیز جالب:
وبلاگها و سایتهای زیادی را پیدا کردم که بدون هیچ دلیل منطقی فیل+تر(از این پس به جای واژه منحوس فیل+تر بگوییم فیلخیس!) شده بودند، با پیگریای که کردم (بیشتر ISP ها در این مورد به دلایل کاملا مشخص جوابگو نیستند) جواب جالبی گرفتم:
برنامه فیلخیسای که در ایران استفاده میشود سایت شما را بر اساس لینکهایی که دادهاید -یا لینکهایی که به شما دادهاند- ردهبندی و امتیازدهی میکند وقتی این عدد به حد مشخصی برسد سایت شما فیلخیس میشود!
به همین سادگی؛
پس به این سادگیها به کسی یا جایی لینک ندهید، شاید جایی که به آن لینک دادهاید به جایی که نباید لینک داده باشد و شما مشمول فیلخیسینگ شوید!
به همین دلیل یک بررسی جالب انجام دادم:
یک قانونی بود که میگفت آدمها حداکثر با چند لینک به هر آدم دیگری در جای دیگری از دنیا وصل میشوند یادتان هست؟
وبلاگهای ایرانی حداکثر با 5-6 لینک به سایتهای بیناموسی(؟!!) میرسند!
این عدد برای سایتهای باناموسی فیلخیس شده(مثلا بیبیسی) حداکثر به 3-4 لینک میرسید!
با این اوصاف به احتمال زیاد به زودی تمام وبلاگهای ایرانی فیلخیس میشوند!
-----------------------------------
پ.ن1: با توجه به همهگیر بودن بالاترین و فیبلخیس بودن این سایت، لینکهای این سایت را از نتیجهگیری حذف کردهام.(اگر حذف نمیکردم عددها نصف میشد!).
پ.ن2: برای اثبات بینتیجه بودن فیلخیسینگ همین بس که سایت فیلخیس شده بالاترین یکی از پر لینکترین سایتهای ایرانی است!
پ.ن3: حق بدهید که لینک مستقیم بالاترین و بیبیسی را نگذاشتهامٰ کیست که آدرساشان را نداند؟
یعنی میرفتم توی لینکهایی که رفقا معرفی کرده بودند، بعد میرفتم توی لینکهای اون صفحه و همینطور ادامه میدادم، ولی مسیر را یادداشت میکردم!
در این مسیر جاهای خیلی جالبی هم پیدا کردم.
اما یک چیز جالب:
وبلاگها و سایتهای زیادی را پیدا کردم که بدون هیچ دلیل منطقی فیل+تر(از این پس به جای واژه منحوس فیل+تر بگوییم فیلخیس!) شده بودند، با پیگریای که کردم (بیشتر ISP ها در این مورد به دلایل کاملا مشخص جوابگو نیستند) جواب جالبی گرفتم:
برنامه فیلخیسای که در ایران استفاده میشود سایت شما را بر اساس لینکهایی که دادهاید -یا لینکهایی که به شما دادهاند- ردهبندی و امتیازدهی میکند وقتی این عدد به حد مشخصی برسد سایت شما فیلخیس میشود!
به همین سادگی؛
پس به این سادگیها به کسی یا جایی لینک ندهید، شاید جایی که به آن لینک دادهاید به جایی که نباید لینک داده باشد و شما مشمول فیلخیسینگ شوید!
به همین دلیل یک بررسی جالب انجام دادم:
یک قانونی بود که میگفت آدمها حداکثر با چند لینک به هر آدم دیگری در جای دیگری از دنیا وصل میشوند یادتان هست؟
وبلاگهای ایرانی حداکثر با 5-6 لینک به سایتهای بیناموسی(؟!!) میرسند!
این عدد برای سایتهای باناموسی فیلخیس شده(مثلا بیبیسی) حداکثر به 3-4 لینک میرسید!
با این اوصاف به احتمال زیاد به زودی تمام وبلاگهای ایرانی فیلخیس میشوند!
-----------------------------------
پ.ن1: با توجه به همهگیر بودن بالاترین و فیبلخیس بودن این سایت، لینکهای این سایت را از نتیجهگیری حذف کردهام.(اگر حذف نمیکردم عددها نصف میشد!).
پ.ن2: برای اثبات بینتیجه بودن فیلخیسینگ همین بس که سایت فیلخیس شده بالاترین یکی از پر لینکترین سایتهای ایرانی است!
پ.ن3: حق بدهید که لینک مستقیم بالاترین و بیبیسی را نگذاشتهامٰ کیست که آدرساشان را نداند؟
نوروز
نوروز یعنی اینکه بعد از یک سال کلی وقت پیدا کردهای تا به کارهای شخصیات برسی، اما اینقدر در انتخاب اولویت میمانی که وقت تمام میشود.
نوروز یعنی بعضی وقتها مجبور میشوی با آدمهایی که اصلا ندیدهای یا سالهاست ندیدهای سلام و احوالپرسی کنی واین وسط ممکن است کلی هم سوتی بدهی :
بخواهی با کسانی که نباید روبوسی کنی بعد از قیافه وحشتزده طرف بفهمی که با یک آدم مذهبی طرفی،
یکی را با مادرش اشتباه بگیری!،
نوروز یعنی باید با اینترنت خانگی سز کنی و برای دیدن هرجایی با پیغام فیل + ترینگ روبرو شوی!
نوروز یعنی هر mailbox ات را باز میکنی دهها ایمیل از آدمهای ناشناس برای تبریک ببینی!
و از همه بهتر نوروز یعنی دوستی که سالها پیش شمارهاش را گم کردهای،و هیچ راه تماسی هم با او نداری،به تو زنگ بزند!
نوروز یعنی چیزهایی که فقط سالی یک بار میتوانی تجربهاش کنی،
نوروز برای شما چگونه است؟
نوروز یعنی بعضی وقتها مجبور میشوی با آدمهایی که اصلا ندیدهای یا سالهاست ندیدهای سلام و احوالپرسی کنی واین وسط ممکن است کلی هم سوتی بدهی :
بخواهی با کسانی که نباید روبوسی کنی بعد از قیافه وحشتزده طرف بفهمی که با یک آدم مذهبی طرفی،
یکی را با مادرش اشتباه بگیری!،
نوروز یعنی باید با اینترنت خانگی سز کنی و برای دیدن هرجایی با پیغام فیل + ترینگ روبرو شوی!
نوروز یعنی هر mailbox ات را باز میکنی دهها ایمیل از آدمهای ناشناس برای تبریک ببینی!
و از همه بهتر نوروز یعنی دوستی که سالها پیش شمارهاش را گم کردهای،و هیچ راه تماسی هم با او نداری،به تو زنگ بزند!
نوروز یعنی چیزهایی که فقط سالی یک بار میتوانی تجربهاش کنی،
نوروز برای شما چگونه است؟
چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۶
روز آخر
ساعتهای آخر سال 86 است،
داشتم پستهای این یک سال گذشته را مرور میکردم،
خب آدمها ظرفیت فکری و احساسی محدودی دارند
ممکن است بعضی وقتها،بعضی چیزها باعث شود کارهایی بکنند یا حرفهایی بزنند که در حالت عادی نمیکنند و نمیزنند.
من هم دچار همین مشکلم،
فکر میکنم در بعضی پستهای یک سال گذشته، بخصوص چند پست آخر دچار همین مشکل بودهام-هر چند هنوز با مفهوم نوشتهها مشکلی ندارم،اما فکر میکنم میشد بعضی چیزها را ملایمتر گفت و یا اصلا نگفت.
صمیمانه از تمام دوستانی که پست و کامنتهای این سال آزرده شدهاند پوزش میخواهم
و امیدوارم که بتوانم امیدوار باشم که سال 87 از سال 86 بدتر نباشد-هر چند به گفته بسیاری از دوستان با شرکت نکردن در انتخابات باعث شدهام که باشد!-
چون لاله بهنوروز قدح گير بدست / با لاله رخي اگر ترا فرصت هست
می نوش بخرمی که اين چرخ کهن / ناگاه ترا چون خاک گرداند پست
داشتم پستهای این یک سال گذشته را مرور میکردم،
خب آدمها ظرفیت فکری و احساسی محدودی دارند
ممکن است بعضی وقتها،بعضی چیزها باعث شود کارهایی بکنند یا حرفهایی بزنند که در حالت عادی نمیکنند و نمیزنند.
من هم دچار همین مشکلم،
فکر میکنم در بعضی پستهای یک سال گذشته، بخصوص چند پست آخر دچار همین مشکل بودهام-هر چند هنوز با مفهوم نوشتهها مشکلی ندارم،اما فکر میکنم میشد بعضی چیزها را ملایمتر گفت و یا اصلا نگفت.
صمیمانه از تمام دوستانی که پست و کامنتهای این سال آزرده شدهاند پوزش میخواهم
و امیدوارم که بتوانم امیدوار باشم که سال 87 از سال 86 بدتر نباشد-هر چند به گفته بسیاری از دوستان با شرکت نکردن در انتخابات باعث شدهام که باشد!-
چون لاله بهنوروز قدح گير بدست / با لاله رخي اگر ترا فرصت هست
می نوش بخرمی که اين چرخ کهن / ناگاه ترا چون خاک گرداند پست
سهشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۶
چرا رای ندادم؟
1، دلیل های احساسی:
خب من به هیچ وجه احساس خوبی به کسایی که به اصلاحطلب شناخته میشن ندارم،
احساس هم بر میگرده به خیلی قبل از دوم خرداد!
یعنی همون روزای اول انقلاب که دوستان (امروز اصلاحطلب) نمیدونستند از قدرتی که مردم بهشون داده بودن چطور استفاده کنند،
همون روزایی که وزارتاطلاعات رو با اون ساختار ساختند،
همون روزایی که به خاک سرزمین یه کشور دیگه(سفارت خاک کشور حساب میشه!) حمله کردن اونو اشغال کردن و ایران رو درگیر جنگی کردن که هنوز هم تموم نشده(جنگ که فقط جنگ رودررو و نظامی نیست).
سال 60 رو یادم نمیره(چند درصد از رای دهنده های امروز میتونن باور کنن که خلخالی از گروه فکری همین اصلاحطلبهای امروز بوده؟)
همون روزایی که کتابخانه کانون از کتاب های -نامناسب-پاکسازی شد.
روزهای -مرگ بر ماهی سیاه کوچولو-(جناب مخملباف رو که حتما می شتاسید؟)
روزهای انقلاب فرهنگی و اخراج گسترده استادان و دانشجویان،
روزهای گزینشهای و تحقیقهای محلی برای ورود به دانشگاهها
و...
حرفی نیست،آدمها و شرایط جق دارند عوض شوند،اما من هم حق دارم به این آدمهای عوض شده اعتماد نکنم!
خاتمی وصله ناجوری برای اصلاحطلبان بود و در واقع انتخابی بجز او نداشتند.
یک شخصیت فرهنگی و خوشفکر که می توانست بهترین گزینه برای بازگشت قدرت به دستشان باشد.
و خاتمی هم این بلف را خورد،مثل خیلی از شحصیت های فرهنگی که از سیاست مداران بلف میخورند.
خاتمی از یک شخصیت فرهنگی -از مدیریت کتابخانه ملی-با آنهمه سابقه خوب، تبدیل شد به شخصیتی که کم مانده بود برای تبلیغ چیتوز و پفکنمکی عکسش را چاپ کنند
آدمهای بیظرفیتی که ناشناخته بودن خودشان-و در بعضی موارد بدنامی خودشان- را پشت عکس خاتمی پنهان میکردند(و هنوز هم میکنند!)
همانهایی که دوم خرداد را به نام خودشان مصادره کردند و فراموش کردند که مردم برای فرار از وضعیت موجود به خاتمی-نه به آنها- رای دادند.
هر وقت یکی از این آدمها از قبل عام دهه 60 اعلام انزجار کرد من هم شاید کمی به او اطمینان پیدا کردم.این بهانه هم برایم مسخزه است که با این حرف صلاحیتاشان رد میشود.
خب این از اصلاحطلبان!
از لحاظ شخصیتی و فکری هم هیچ سازگاریای با اصولگرایان ندارم!
پس به چه کسی باید رای میدادم؟
بخش ۲-دلیلهای کمی منطقی:
۲-۱ : از دید من شرکت در بازی-با هر بهانهای- پذیرفتن بازی است،
خب من هم با این بازی و قواعدش میانهای ندارم.
۲-۲ : از دید من شرکت در رقابتی که نتیجهاش از قبل مشخص شده،فقط تایید این رقابت ناسالم است،با این توجیه انتخاب بین بد و بدتر هم اصلا کنار نمیآیم
بخش ۳- دلیل بیشتر منطقی:
خانه از پایبست ویران است/خواجه در بند نقش ایوان است
با پوزش از پاسوارتو،نیماد و... . به خصوص عسل عزیز که فکر میکند رای ندادن من باعث بسته شدن بیشتر شرایط میشود.
عسل عزیز رای دادن من حتی به کاندیداهای مورد علاقه تو به هیچ وجه به بهبود شرایط موجود کمکی نمیکرد.
چیزی که محدودیتها را میسازد حکومت نیست،همین آدمهای دور و بر خودت هستند،
حتی کسانی که به تماشای ارکستر تو میآیند،
کمی به حرفهای همین مردم دور و برت توجه کن،
توی تاکسی،توی خیابان،
یا هر جای دیگری که دوست داری،
ببین با دیدن آدمی که کمی با آنها متفاپت باشد،لباس متفاوت پوشیده باشد،مویش را حالت خاصی درست کرده باشد
چه میگویند.
با تو موافقم و امیدوارم فقط نوک دماغم را ندیده باشم، اما عسل عزیز از کدام روشنفکر حرف میزنی و کدام مردم و کدام حمایت؟
حمایت از اصلاحطلبان در 8 سال حکومتاشان کم بود؟
کم دانشجو به زندان رفت؟
کم کشته شدند؟
چند نفر از خود اصلاحطلبان به زندان رفتند؟
از دوستانی که در دوره دوم خرداد کمی از نزدیک با جریانهای اصلاحطلب آشنا بودند بپرس،نوری-وزیر محبوب-و بعد زندانی شده - خاتمی چند برابر ساعات حضورش در وزارت کشور را در سونا میگذراند(به دلیل دیسک البته!)
بپرس بانی آزادی مطبوعات و آن جلساتی که میگویی بورقانی بود یا مهاجرانی.
بپرس در پشت صحنه مطبوعات آزاد چه معاملههای کثیفی با سران قدرت وجود داشت(حساب شرق جداست البته!)
بپرس در زمان خاتمی چه بلایی بر سر سروش نوجوان عزیز ما آمد.
عسل عزیز من هیچ علاقهای به آزادیای که مثل یک تکه استخوان جلویم بیندازند ندارم،
هیچ علاقهای هم به سوار سفیدپوش و ناجی هم ندارم و آدمی تهوعآمیزتر از بهارلو هم سراغ ندارم،
تو میگویی حتی اگر یک نفر هم شرکت نکرد اینها میگویندحضور میلیونی مردم،خب اگر این آدمها این توانایی را دارند چرا نتوانند بگویند مردم بار دیگر اصولگرایان را به مجلس فرستادند،بدون اینکه رای من و تو نقشی در ماجرا بازی کند؟
----------------
پ.ن1: پیشنهاد می کنم اصلا تاریخ نخوانی بخصوص تاریخ یک قرن اخیر ایران را، باور کن بعدش دیگر حتی نمی توانی به سایه ات هم اطمینان کنی!
پ.ن 2: اگز حساش بود،ادامه دارد...
Read More
خب من به هیچ وجه احساس خوبی به کسایی که به اصلاحطلب شناخته میشن ندارم،
احساس هم بر میگرده به خیلی قبل از دوم خرداد!
یعنی همون روزای اول انقلاب که دوستان (امروز اصلاحطلب) نمیدونستند از قدرتی که مردم بهشون داده بودن چطور استفاده کنند،
همون روزایی که وزارتاطلاعات رو با اون ساختار ساختند،
همون روزایی که به خاک سرزمین یه کشور دیگه(سفارت خاک کشور حساب میشه!) حمله کردن اونو اشغال کردن و ایران رو درگیر جنگی کردن که هنوز هم تموم نشده(جنگ که فقط جنگ رودررو و نظامی نیست).
سال 60 رو یادم نمیره(چند درصد از رای دهنده های امروز میتونن باور کنن که خلخالی از گروه فکری همین اصلاحطلبهای امروز بوده؟)
همون روزایی که کتابخانه کانون از کتاب های -نامناسب-پاکسازی شد.
روزهای -مرگ بر ماهی سیاه کوچولو-(جناب مخملباف رو که حتما می شتاسید؟)
روزهای انقلاب فرهنگی و اخراج گسترده استادان و دانشجویان،
روزهای گزینشهای و تحقیقهای محلی برای ورود به دانشگاهها
و...
حرفی نیست،آدمها و شرایط جق دارند عوض شوند،اما من هم حق دارم به این آدمهای عوض شده اعتماد نکنم!
خاتمی وصله ناجوری برای اصلاحطلبان بود و در واقع انتخابی بجز او نداشتند.
یک شخصیت فرهنگی و خوشفکر که می توانست بهترین گزینه برای بازگشت قدرت به دستشان باشد.
و خاتمی هم این بلف را خورد،مثل خیلی از شحصیت های فرهنگی که از سیاست مداران بلف میخورند.
خاتمی از یک شخصیت فرهنگی -از مدیریت کتابخانه ملی-با آنهمه سابقه خوب، تبدیل شد به شخصیتی که کم مانده بود برای تبلیغ چیتوز و پفکنمکی عکسش را چاپ کنند
آدمهای بیظرفیتی که ناشناخته بودن خودشان-و در بعضی موارد بدنامی خودشان- را پشت عکس خاتمی پنهان میکردند(و هنوز هم میکنند!)
همانهایی که دوم خرداد را به نام خودشان مصادره کردند و فراموش کردند که مردم برای فرار از وضعیت موجود به خاتمی-نه به آنها- رای دادند.
هر وقت یکی از این آدمها از قبل عام دهه 60 اعلام انزجار کرد من هم شاید کمی به او اطمینان پیدا کردم.این بهانه هم برایم مسخزه است که با این حرف صلاحیتاشان رد میشود.
خب این از اصلاحطلبان!
از لحاظ شخصیتی و فکری هم هیچ سازگاریای با اصولگرایان ندارم!
پس به چه کسی باید رای میدادم؟
بخش ۲-دلیلهای کمی منطقی:
۲-۱ : از دید من شرکت در بازی-با هر بهانهای- پذیرفتن بازی است،
خب من هم با این بازی و قواعدش میانهای ندارم.
۲-۲ : از دید من شرکت در رقابتی که نتیجهاش از قبل مشخص شده،فقط تایید این رقابت ناسالم است،با این توجیه انتخاب بین بد و بدتر هم اصلا کنار نمیآیم
بخش ۳- دلیل بیشتر منطقی:
خانه از پایبست ویران است/خواجه در بند نقش ایوان است
با پوزش از پاسوارتو،نیماد و... . به خصوص عسل عزیز که فکر میکند رای ندادن من باعث بسته شدن بیشتر شرایط میشود.
عسل عزیز رای دادن من حتی به کاندیداهای مورد علاقه تو به هیچ وجه به بهبود شرایط موجود کمکی نمیکرد.
چیزی که محدودیتها را میسازد حکومت نیست،همین آدمهای دور و بر خودت هستند،
حتی کسانی که به تماشای ارکستر تو میآیند،
کمی به حرفهای همین مردم دور و برت توجه کن،
توی تاکسی،توی خیابان،
یا هر جای دیگری که دوست داری،
ببین با دیدن آدمی که کمی با آنها متفاپت باشد،لباس متفاوت پوشیده باشد،مویش را حالت خاصی درست کرده باشد
چه میگویند.
با تو موافقم و امیدوارم فقط نوک دماغم را ندیده باشم، اما عسل عزیز از کدام روشنفکر حرف میزنی و کدام مردم و کدام حمایت؟
حمایت از اصلاحطلبان در 8 سال حکومتاشان کم بود؟
کم دانشجو به زندان رفت؟
کم کشته شدند؟
چند نفر از خود اصلاحطلبان به زندان رفتند؟
از دوستانی که در دوره دوم خرداد کمی از نزدیک با جریانهای اصلاحطلب آشنا بودند بپرس،نوری-وزیر محبوب-و بعد زندانی شده - خاتمی چند برابر ساعات حضورش در وزارت کشور را در سونا میگذراند(به دلیل دیسک البته!)
بپرس بانی آزادی مطبوعات و آن جلساتی که میگویی بورقانی بود یا مهاجرانی.
بپرس در پشت صحنه مطبوعات آزاد چه معاملههای کثیفی با سران قدرت وجود داشت(حساب شرق جداست البته!)
بپرس در زمان خاتمی چه بلایی بر سر سروش نوجوان عزیز ما آمد.
عسل عزیز من هیچ علاقهای به آزادیای که مثل یک تکه استخوان جلویم بیندازند ندارم،
هیچ علاقهای هم به سوار سفیدپوش و ناجی هم ندارم و آدمی تهوعآمیزتر از بهارلو هم سراغ ندارم،
تو میگویی حتی اگر یک نفر هم شرکت نکرد اینها میگویندحضور میلیونی مردم،خب اگر این آدمها این توانایی را دارند چرا نتوانند بگویند مردم بار دیگر اصولگرایان را به مجلس فرستادند،بدون اینکه رای من و تو نقشی در ماجرا بازی کند؟
----------------
پ.ن1: پیشنهاد می کنم اصلا تاریخ نخوانی بخصوص تاریخ یک قرن اخیر ایران را، باور کن بعدش دیگر حتی نمی توانی به سایه ات هم اطمینان کنی!
پ.ن 2: اگز حساش بود،ادامه دارد...
جمعه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۶
جوجه ی نافرمان
گفت با جوجه مرغکی هشیار
که زپهلوی من مرو به کنار
گربه را بین که دم علم کرده
گوش ها تیز وپشت خم کرده
چشم خود تا به هم زنی بردت
تاکله چرخ داده ای خوردت
جوجه گفتا که مادرم ترسوست
به خیالش که گربه هم لولوست
گربه حیوان خوش خط وخالیست
فکرآزارجوجه هرگزنیست
سه قدم دورترشد ازمادر
آمدش آنچه گفته بودبرسر
گربه ناگاه ازکمین برجست
گلوی جوجه را به دندان خست
برگرفتش به چنگ و ورفت چوباد
مرغ بیچاره ازپی اش افتاد
گربه از پیش ومرغ ازدنبال
ناله ها کرد زد بسی پروبال
لیک چون گربه جوجه را بربود
ناله ی مادرش ندارد سود------------
پ.ن : این نوشته به هیچ چیز،به خصوص به حضور میلیاردی مردم در انتخابات ربطی ندارد،فقط برای من یادآور یک خاطه قدیمی است،که امروز به یادش افتادم.
که زپهلوی من مرو به کنار
گربه را بین که دم علم کرده
گوش ها تیز وپشت خم کرده
چشم خود تا به هم زنی بردت
تاکله چرخ داده ای خوردت
جوجه گفتا که مادرم ترسوست
به خیالش که گربه هم لولوست
گربه حیوان خوش خط وخالیست
فکرآزارجوجه هرگزنیست
سه قدم دورترشد ازمادر
آمدش آنچه گفته بودبرسر
گربه ناگاه ازکمین برجست
گلوی جوجه را به دندان خست
برگرفتش به چنگ و ورفت چوباد
مرغ بیچاره ازپی اش افتاد
گربه از پیش ومرغ ازدنبال
ناله ها کرد زد بسی پروبال
لیک چون گربه جوجه را بربود
ناله ی مادرش ندارد سود------------
پ.ن : این نوشته به هیچ چیز،به خصوص به حضور میلیاردی مردم در انتخابات ربطی ندارد،فقط برای من یادآور یک خاطه قدیمی است،که امروز به یادش افتادم.
یکشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۶
بد بینی
من آدم(؟) بدبینی هستم کاریاش هم نمیشود کرد،
دلم برای کودکان غزه میسوزد، اما بدبینیام به من فشار میآورد که درگیر بازی کثیفی شدهام
بازی مسخرهای که بازندگانش، کودکان بیگناه غزهاند و برندگانش برادران حزبالله و دوستان وطنیاشان.
بگدار چند هفته بگذرد، انتخابات ایران تمام شود، آنوقت میشود با کمی بذل و بخشش دل پدران بیفرزند شده غزه را بدست آورد.
چنک 33 روزه و بذل و بخشش بعد از آن را یادتان هست؟
دلم برای کودکان غزه میسوزد، اما بدبینیام به من فشار میآورد که درگیر بازی کثیفی شدهام
بازی مسخرهای که بازندگانش، کودکان بیگناه غزهاند و برندگانش برادران حزبالله و دوستان وطنیاشان.
بگدار چند هفته بگذرد، انتخابات ایران تمام شود، آنوقت میشود با کمی بذل و بخشش دل پدران بیفرزند شده غزه را بدست آورد.
چنک 33 روزه و بذل و بخشش بعد از آن را یادتان هست؟
شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶
رای دادن یا ندادن مسئله این است!
به نیمعادل(نیما+عادل) عزیز که اگر تمامعادل بود، شاید حکم به قتلم میداد!
همیشه انتخاب بد، از بین بد و بدتر، چاره ساز نیست بخصوص وقتی گزینه سومی هم به نام هیچکدام وجود داشته باشد،حتی اگر این گزینه کفه بدتر را سنگینتر کند.
امید بستن به یک سیستم بیمار و معیوب واینکه شاید با فلان مسکن درمان شود امید بیهودهایست و این از توان من خارج است.
یادم نیست چه کسی ولی والاهه یکی -شاید سر چهارراه هر ور باد- میگفت : وقتی نمیدونی چه کاری باید بکنی بهترین کار اینه که کاری نکنی چون به احتمال زیاد گند میزنی!
ار دید من لازم است مدتی -شاید چند دهه!-فکر کنیم که چرا اینطور شد؟
ار کی و چطور به جایی رسیدیم که به قول تو ناگزیر به انتخاب بین بد و بدتر شدیم؟
این که به قول تو زمان نداریم - ویا تو نمیتوانی 20 سال صبر کنی- مشکل دیگری است، شاید تو بتوانی با یک قرص مسکن بهتر تحمل کنی-و آن 20 سال را 40 سال کنی- ولی من را که میشناسی؟
یک استامینوفن ساده کافیاست تا یک هفته تمام بخوابم -و میدانی که چقدر از این خواب متنفرم-
من را از بیدار بودن و دیدن محروم نکن واین تنها آزادی مدنی -رای ندادن- را از من نگیر!.
امید بستن به یک سیستم بیمار و معیوب واینکه شاید با فلان مسکن درمان شود امید بیهودهایست و این از توان من خارج است.
یادم نیست چه کسی ولی والاهه یکی -شاید سر چهارراه هر ور باد- میگفت : وقتی نمیدونی چه کاری باید بکنی بهترین کار اینه که کاری نکنی چون به احتمال زیاد گند میزنی!
ار دید من لازم است مدتی -شاید چند دهه!-فکر کنیم که چرا اینطور شد؟
ار کی و چطور به جایی رسیدیم که به قول تو ناگزیر به انتخاب بین بد و بدتر شدیم؟
این که به قول تو زمان نداریم - ویا تو نمیتوانی 20 سال صبر کنی- مشکل دیگری است، شاید تو بتوانی با یک قرص مسکن بهتر تحمل کنی-و آن 20 سال را 40 سال کنی- ولی من را که میشناسی؟
یک استامینوفن ساده کافیاست تا یک هفته تمام بخوابم -و میدانی که چقدر از این خواب متنفرم-
من را از بیدار بودن و دیدن محروم نکن واین تنها آزادی مدنی -رای ندادن- را از من نگیر!.
شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۶
صدا و سیمای ایران،دریغ از ذره ای شرافت و اخلاق انسانی
سالها پیش پدر یکی از همکارها می گفت : ببینید انقلاب چه خدماتی به ایران کرده،ما در دوره شاه اصلا کامپیوتر نداشنیم ولی امروز همه کامپیوتر دارند!
عملکرد سازمان صدا و سیمای ایران شباهتی عجیب با آن پدر عزیز دارد، با این تفاوت که آن پدر بی سواد بود و واقعا نمی توانست درک کند در آن زمان هنوز کامپیوتر اختراع نشده بود،اما آدمهای ضرغامی به خوبی می دانند!
برای روشن تر شدن موضوع کافی است نگاهی به وصعیت آن روز ایران در برابر کشورهای همسایه و وضعیت امروز ایران در کنار کشورهای همسایه بیندازیم!
کافی است ببینیم ضریب نفوذ آب برق ،تلفن و ... قبل از سال 57 در ترکیه،امارات ،عراق،کویت و ... چند درصد بوده و ایران چند درصد،
امروز چطور؟
صدا و سیما فراموش کرده (پنهان می کند)که بیشتر تاسیسات زیر بنایی ایران در زمان همان پدر و پسر معروف ایجاد شده
فراموش کرده(پنهان می کند) که دانشگاه،مدرسه،بیمارستان،خانه بهداشت،ارتش و... با تلاش رژیم گذشته در ایران نهادینه شده وگرنه ما هنوز باید در محضر ملا مکتب خانه دروس فقه می خواندیم و فلک می شدیم،دلاک ها باید دندانمان را می کشیدند و بهترین مشاور بهداشتی امان رساله بود،
کافی است نگاهی به سخنرانیهای 40-50 سال پیش روحانیون بیندازیم که به خوشبختانه شاه هیچ تلاشی برای نابودی آنها نکرده بود!
صدا و سیما پنهان می کند در زمانی که تهران و سوول(کره حنوبی)خواهر حوانده شدند وضعیت تهران در برابر سوول چگونه بود و نماینده کره جنوبی در آن روز چه آرزویی کرده بود،امروز چطور؟
از دید آدمهای تبلیغاتچی ضرغامی،فساد احلاقی،مواد مخدر و ... در آن زمان بیداد می کرده و این کار به صورت آگاهانه از سوی دربار حمایت می شده!
آمار قتل،سرقت،آدم ربایی واعتیاد، چند درصد جمعیت بوده و امروز چند درصد؟
سن فحشا(این واژه را مناسب نمی دانم)قبل از سال 57 چند سال بوده امروز چند سال؟
امنیت اجتماعی چقدر بوده؟
هویدا با چه ماشینی به محل کارش می رفت،امروز همرده های او با چه ماشینی؟
صدا و سیما پنهان می کند که زمانی گلسرخی را ملعون می دانست،فراموش می کند گه اعترافاتی که امروز از گلسرخی پخش می کند قبل از سال 57 -در اوج چیزی که احتناق می نامد- از تلوزیون دولتی ایران پخش شده!(راستی صدا و سیما جرات دارد دادگاه مشابهی را در بعد از سال 57 پخش کند؟)
یادم هست در کتاب تاریخ دوران مدرسه می خواندیم یکی از اقدامات بد رضا شاه اسکان عشایر بود،(چیزی که امروز با با سماجت تمام در حال احراست)
آمار چاپ کتاب قبل ار سال 57 چقدر بوده امروز چقدر؟
تعداد سینماها چند تا بوده امروز چند تا؟(حتی لازم نیست رشد جمعیت را به خساب بیاوریم!)
اولین کسی که گفت فرزند کمتر زندگی بهتر چه کسی بود و چه کسی بود که بعد ها چه کسی گفت اینها می خواستند لشگر امام زمان را کم کنند!
چه کسی اول پیشنهاد داد که ساعتها در فصل های مختلف جلو،عقب کشیده شوند و بعدها چه کسی گفت که اینها می خواستند مردم نتوانند سر ساعت نماز بخوانند!
ازهمه جالب تر، صدا و سیما پنهان می گند که چطور یک تبعیدی توانسته از محل تبغید خود خارج شده،در دهکده ای خوش آب و هوا در کشوری حامی شاه، در حانه ای نه چندان کوچک اقامت کند،از آنجا اعلامیه صادر کند و اعلامیه ها بلافاصله در تمام شهرهای و روستاهای ایران پخش شود(آنروزها نه اینترنت بوده،نه فکس در اختیار مردم بوده و...)
پنهان می کند که هزینه اجاره کامل یک بویینگ 747 برای پروازی طولانی از کجا تامین شده و چطور این هواپیما توامسته برخلاف تمام قوانین پرواز در فرودگاهی که بسته بوده فرود آید؟
طبق کدام بند از قوانین پرواز حلبان توانسته در 200 متری باند فرود دوباره اوج بگیرد و پروازی نمایشی اجرا کند . بعد فرود آید؟ کدام برج مراقبت چنین اجازه ای صادر کرده؟
چرا خلبان به دلیل این تخلفات توبیخ نشده؟
صدا و سیما پنهان می کند در آن زمان کدام رادیوی خارجی بود که زمان و مکان تظاهرات روز بعد را به مردم خبر می داد.
...
...
...
آنکه حقیقت را نمی داند نادان است،اما آنکه حقیقت را پنهان می کند جنایتکار
عملکرد سازمان صدا و سیمای ایران شباهتی عجیب با آن پدر عزیز دارد، با این تفاوت که آن پدر بی سواد بود و واقعا نمی توانست درک کند در آن زمان هنوز کامپیوتر اختراع نشده بود،اما آدمهای ضرغامی به خوبی می دانند!
برای روشن تر شدن موضوع کافی است نگاهی به وصعیت آن روز ایران در برابر کشورهای همسایه و وضعیت امروز ایران در کنار کشورهای همسایه بیندازیم!
کافی است ببینیم ضریب نفوذ آب برق ،تلفن و ... قبل از سال 57 در ترکیه،امارات ،عراق،کویت و ... چند درصد بوده و ایران چند درصد،
امروز چطور؟
صدا و سیما فراموش کرده (پنهان می کند)که بیشتر تاسیسات زیر بنایی ایران در زمان همان پدر و پسر معروف ایجاد شده
فراموش کرده(پنهان می کند) که دانشگاه،مدرسه،بیمارستان،خانه بهداشت،ارتش و... با تلاش رژیم گذشته در ایران نهادینه شده وگرنه ما هنوز باید در محضر ملا مکتب خانه دروس فقه می خواندیم و فلک می شدیم،دلاک ها باید دندانمان را می کشیدند و بهترین مشاور بهداشتی امان رساله بود،
کافی است نگاهی به سخنرانیهای 40-50 سال پیش روحانیون بیندازیم که به خوشبختانه شاه هیچ تلاشی برای نابودی آنها نکرده بود!
صدا و سیما پنهان می کند در زمانی که تهران و سوول(کره حنوبی)خواهر حوانده شدند وضعیت تهران در برابر سوول چگونه بود و نماینده کره جنوبی در آن روز چه آرزویی کرده بود،امروز چطور؟
از دید آدمهای تبلیغاتچی ضرغامی،فساد احلاقی،مواد مخدر و ... در آن زمان بیداد می کرده و این کار به صورت آگاهانه از سوی دربار حمایت می شده!
آمار قتل،سرقت،آدم ربایی واعتیاد، چند درصد جمعیت بوده و امروز چند درصد؟
سن فحشا(این واژه را مناسب نمی دانم)قبل از سال 57 چند سال بوده امروز چند سال؟
امنیت اجتماعی چقدر بوده؟
هویدا با چه ماشینی به محل کارش می رفت،امروز همرده های او با چه ماشینی؟
صدا و سیما پنهان می کند که زمانی گلسرخی را ملعون می دانست،فراموش می کند گه اعترافاتی که امروز از گلسرخی پخش می کند قبل از سال 57 -در اوج چیزی که احتناق می نامد- از تلوزیون دولتی ایران پخش شده!(راستی صدا و سیما جرات دارد دادگاه مشابهی را در بعد از سال 57 پخش کند؟)
یادم هست در کتاب تاریخ دوران مدرسه می خواندیم یکی از اقدامات بد رضا شاه اسکان عشایر بود،(چیزی که امروز با با سماجت تمام در حال احراست)
آمار چاپ کتاب قبل ار سال 57 چقدر بوده امروز چقدر؟
تعداد سینماها چند تا بوده امروز چند تا؟(حتی لازم نیست رشد جمعیت را به خساب بیاوریم!)
اولین کسی که گفت فرزند کمتر زندگی بهتر چه کسی بود و چه کسی بود که بعد ها چه کسی گفت اینها می خواستند لشگر امام زمان را کم کنند!
چه کسی اول پیشنهاد داد که ساعتها در فصل های مختلف جلو،عقب کشیده شوند و بعدها چه کسی گفت که اینها می خواستند مردم نتوانند سر ساعت نماز بخوانند!
ازهمه جالب تر، صدا و سیما پنهان می گند که چطور یک تبعیدی توانسته از محل تبغید خود خارج شده،در دهکده ای خوش آب و هوا در کشوری حامی شاه، در حانه ای نه چندان کوچک اقامت کند،از آنجا اعلامیه صادر کند و اعلامیه ها بلافاصله در تمام شهرهای و روستاهای ایران پخش شود(آنروزها نه اینترنت بوده،نه فکس در اختیار مردم بوده و...)
پنهان می کند که هزینه اجاره کامل یک بویینگ 747 برای پروازی طولانی از کجا تامین شده و چطور این هواپیما توامسته برخلاف تمام قوانین پرواز در فرودگاهی که بسته بوده فرود آید؟
طبق کدام بند از قوانین پرواز حلبان توانسته در 200 متری باند فرود دوباره اوج بگیرد و پروازی نمایشی اجرا کند . بعد فرود آید؟ کدام برج مراقبت چنین اجازه ای صادر کرده؟
چرا خلبان به دلیل این تخلفات توبیخ نشده؟
صدا و سیما پنهان می کند در آن زمان کدام رادیوی خارجی بود که زمان و مکان تظاهرات روز بعد را به مردم خبر می داد.
...
...
...
آنکه حقیقت را نمی داند نادان است،اما آنکه حقیقت را پنهان می کند جنایتکار
شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۶
ارکستر مجلسی جوانان
سایت رسمی ارکستر مجلسی جوانان به همت فرهاد خان شاکرین راهاندازی شد.
در این سایت شما با تاریخچه فعالیت های ارکستر آشنا می شوید و در جریان آخرین اخبار ارکستر نظیر برنامه کنسرت ها و قطعات و ... قرار می گیرید. همچنین می توانید گزیده ای از عکس ها، آثار ضبط شده صوتی و تصویری و آرشیوی از مصاحبه ها، مقالات و آنچه رسانه های خبری و مطبوعاتی درباره ارکستر مجلسی جوانان نوشته اند را مشاهده کنید.سایت هنوز کامل نشده ولی بهترین جاست برای خبررسانی برنامههای ارکستر، دیدن عکسهای ارکستر و احتمالا اگر بشود گوش کردن و یا دانلود اجراهای ارکستر.(این آخری البته رویایی است که به پهنای باند زیادی نیاز دارد و شاید از پس سرورهای ایرانی که این سایت نیز بر روی یکی از آنها هاست شده برنیاید!)
دوشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۶
یکشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۶
منجی در صبح نمناک

بار اول منجی در صبح نمناک را در سالهای 66-67 خواندم، مرگ اکبر رادی بهانهای شذ برای دوباره خوانی اش.
جالب اینکه بار اول بیشتر با حشمتی احساس نزدیکی میکردم و اینبار با شایگان!
بار اول دوست داشتم که نمایشنامه را اجرا کنیم-و بدون شک نقش خشمتی مال من بود- تو رویاهایم سرتاسر سن را طی میکردم و برجعاج نشینی مثل شایگان را له میکردم.
اینبار اما بیشتر شاهد شایگانهایی بودم که در انفجار پلهای حشمتیها، همراه حشمتیها میمردند.
کاش روزی بود که حشمتیها و شایگانها در کنار هم چیزی مینوشیدند،
و چه حیف که طلاییها همیشه هستند و البته بسیار باهوشتر از شایگانها و حشمتیها.
نسحه من چاپ سال 65 است (نشر زمان) - هر چند سال 60 برای چاپ آماده بوده -
جالب اینکه بار اول بیشتر با حشمتی احساس نزدیکی میکردم و اینبار با شایگان!
بار اول دوست داشتم که نمایشنامه را اجرا کنیم-و بدون شک نقش خشمتی مال من بود- تو رویاهایم سرتاسر سن را طی میکردم و برجعاج نشینی مثل شایگان را له میکردم.
اینبار اما بیشتر شاهد شایگانهایی بودم که در انفجار پلهای حشمتیها، همراه حشمتیها میمردند.
کاش روزی بود که حشمتیها و شایگانها در کنار هم چیزی مینوشیدند،
و چه حیف که طلاییها همیشه هستند و البته بسیار باهوشتر از شایگانها و حشمتیها.
نسحه من چاپ سال 65 است (نشر زمان) - هر چند سال 60 برای چاپ آماده بوده -
نمیدانم کتاب به چاپهای بعدی رسیده یا نه
چهارشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۶
سهشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۶
من با کیام؟
رفته حس مردمی از مرد و زن؛ من با کی ام ؟
نيست گوشی تا نيوشد اين سخن؛ من با کی ام ؟
بيست سال افزون زدم داد وطن؛ نشنيد کس
تازه از نو ميزنم داد وطن؛ من با کی ام ؟
همچو بلبل گر هزار آوا بر آرم؛ چونکه هست
گوش ها بر نغمه زاغ و زغن؛ من با کی ام ؟
هی علی و هی حسين و هی حسن گويم چو نيست
نی علی و نی حسين و نی حسن؛ من با کی ام ؟
گاه گويم کز مشيری موتمن جويم علاج
چون نمی بينم مشيری موتمن؛ من با کی ام ؟
ميزنم در انجمن فرياد واويلا و ليک
پنبه دارد گوش اهل انجمن؛ من با کی ام ؟؟
خلق ايران؛ دسته ای دزدند و بی دين؛ دسته ای
سينه زن؛ زنجير زن؛ قداره زن؛ من با کی ام ؟
گويم اين قداره را بر گردن ظالم بزن
ليک شيطان گويدش بر خود بزن؛ من با کی ام ؟
گويم اين زنجير بهر قيد دزدان است و او
هی زند زنجير را بر خويشتن؛ من با کی ام ؟
گويم ای نادان؛ به ظلم ظالمان گردن منه
او بخارد گردن و ريش و ذقن؛ من با کی ام ؟
گويمش: بايد بپوشانی کفن بر دشمنان
باز می پوشد به عاشورا کفن؛ من با کی ام؟
گويم: ای واعظ! دهانت را لئيمان دوختند
او همی بلعد ز بيم آب دهن؛ من با کی ام ؟
گويم: ای آخوند! خوردند اين شپش ها خون تو
او شپش می جويد اندر پيرهن! من با کی ام ؟
گويمش: دين رفت از کف؛ گويد اين باشد دليل
بر ظهور مهدی صاحب زمان! من با کی ام ؟
گويم: ای کلاش! آخر اين گدايی تا به کی ؟
گويدم چيزی به نذر پنج تن! من با کی ام ؟
پس همان بهتر که لب بر بندم از گفت و شنيد
مستمع چون نيست باری؛ خامشی بايد گزيد .
ملکالشعرای بهار
مشیر : صاحب مشورت و مشورت کننده . (غياث ) (آنندراج ). مشورت کننده و تدبيرکننده و وزير و صاحب مشورت (دهخدا
نيست گوشی تا نيوشد اين سخن؛ من با کی ام ؟
بيست سال افزون زدم داد وطن؛ نشنيد کس
تازه از نو ميزنم داد وطن؛ من با کی ام ؟
همچو بلبل گر هزار آوا بر آرم؛ چونکه هست
گوش ها بر نغمه زاغ و زغن؛ من با کی ام ؟
هی علی و هی حسين و هی حسن گويم چو نيست
نی علی و نی حسين و نی حسن؛ من با کی ام ؟
گاه گويم کز مشيری موتمن جويم علاج
چون نمی بينم مشيری موتمن؛ من با کی ام ؟
ميزنم در انجمن فرياد واويلا و ليک
پنبه دارد گوش اهل انجمن؛ من با کی ام ؟؟
خلق ايران؛ دسته ای دزدند و بی دين؛ دسته ای
سينه زن؛ زنجير زن؛ قداره زن؛ من با کی ام ؟
گويم اين قداره را بر گردن ظالم بزن
ليک شيطان گويدش بر خود بزن؛ من با کی ام ؟
گويم اين زنجير بهر قيد دزدان است و او
هی زند زنجير را بر خويشتن؛ من با کی ام ؟
گويم ای نادان؛ به ظلم ظالمان گردن منه
او بخارد گردن و ريش و ذقن؛ من با کی ام ؟
گويمش: بايد بپوشانی کفن بر دشمنان
باز می پوشد به عاشورا کفن؛ من با کی ام؟
گويم: ای واعظ! دهانت را لئيمان دوختند
او همی بلعد ز بيم آب دهن؛ من با کی ام ؟
گويم: ای آخوند! خوردند اين شپش ها خون تو
او شپش می جويد اندر پيرهن! من با کی ام ؟
گويمش: دين رفت از کف؛ گويد اين باشد دليل
بر ظهور مهدی صاحب زمان! من با کی ام ؟
گويم: ای کلاش! آخر اين گدايی تا به کی ؟
گويدم چيزی به نذر پنج تن! من با کی ام ؟
پس همان بهتر که لب بر بندم از گفت و شنيد
مستمع چون نيست باری؛ خامشی بايد گزيد .
ملکالشعرای بهار
مشیر : صاحب مشورت و مشورت کننده . (غياث ) (آنندراج ). مشورت کننده و تدبيرکننده و وزير و صاحب مشورت (دهخدا
شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۶
دیر تش باد
سهشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۶
جمعه، دی ۱۴، ۱۳۸۶
Yesterday when I was young...(Shirley bassey)
The taste of life was sweet as rain upon my tongue
I teased at life as if it were a foolish game
The way the evening breeze may tease the candle flame
A thousand dreams I dreamed
The splendid things I planned
I always built alas on weak and shifting sand
I lived by night and shunned the naked light of day
And only now I see how the years ran away
Yesterday when I was young
So many lovely songs were waiting to be sung
So many wayward pleasures lay in store for me
And so much pain my dazzled eyes refused to see
I ran so fast that time and youth at last ran out
I never stopped to think what life was all about
And every conversation I can now recall
Concerned itself with me, me, me and nothing else at all
Yesterday the moon was blue
And every crazy day brought something new to do
I used my magic age as if it were a wand
That never saw the waste and emptiness beyond
The game of love I played with arrogance and pride
And every flame I lit too quickly quickly died
The friends I made all seemed somehow drift away
And only I am left on stage to end the play
There are so many songs in me that won't be sung
I feel the bitter taste of tears upon my tongue
The time has come for me to pay
For yesterday....when I was young, young, young,......young.
یکشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۶
اعترافات
به دعوت پاسپارتو
Read More
اعتراف مرا بیشتر به یاد کلیسا میاندازد و آن اتاق کوچک مخصوص اعتراف،
خوبیاش این است که دست کم نه تو شنونده را میبینی، نه شنونده تو را (هر چند ممکن است خارج از آن اتاق همدیگر را بشناسید)، برای همین (شاید) خیلی راحت میتوانی به کاری(یا گناهی) که کردهای اعتراف کنی،بی آنکه نگران چشمهایی باشی که ممکن است فردا تو را ببینند.
اما اعتراف وبلاگی آنهم به دعوت از کسی که تو را میشناسد و قرارهم باشد اعترافات را آشناها بخوانند کارسخت و ترسناکی است.
البته طبیعی است که از این اعترافهای وبلاگی نمیشود انتظاراعترافهایی در سطح اعتراف کلیسایی داشت اما خوب ...
اما به طرف خودم از جناب فرهاد، موسیو آفتاب، سرکار علیه عسل ، ریحانه خانم و البته پرومته عزیز دعوت میکنم، اگر چیزی برای اعتراف دارند، حتما اعتراف کنند. تا بار گناهانشان سبک تر شود.
خوبیاش این است که دست کم نه تو شنونده را میبینی، نه شنونده تو را (هر چند ممکن است خارج از آن اتاق همدیگر را بشناسید)، برای همین (شاید) خیلی راحت میتوانی به کاری(یا گناهی) که کردهای اعتراف کنی،بی آنکه نگران چشمهایی باشی که ممکن است فردا تو را ببینند.
اما اعتراف وبلاگی آنهم به دعوت از کسی که تو را میشناسد و قرارهم باشد اعترافات را آشناها بخوانند کارسخت و ترسناکی است.
البته طبیعی است که از این اعترافهای وبلاگی نمیشود انتظاراعترافهایی در سطح اعتراف کلیسایی داشت اما خوب ...
- در تمام طول عمرم از درس خواندن آکادمیک متنفر بودم،یادم میآید روزهای اولی که تفریق را یاد گرفتم حساب کردم که چند سال دیگر باید درس بخوانم تا دیپلم بگیرم!
- پرسشهای زیادی توی ذهنام هست که جرات پرسیدنش را از هیچ کس ندارم،برای همین میماند گوشه ذهنم تا یا یادم برود یا جوابی -که دستکم خودم را قانع کند- برایشان پیدا کنم.
- کوچک که بودم به وجود موجودات فضایی باور داشتم-از شما چه پنهان هنوز هم بدم نمیآید وجود داشته باشند.
- عاشق کلاهقرمزیام !
- آدم بسیار تنبلی هستم، ایدههای بسیاری بوده که در ذهنم ساختهام ویک جور تنبلی دلچسب باعث شده که هیچ وقت عملیشان نکنم.بعد که کس دیگری هم به آن ایده رسیده و برعکس من عملیاش کرده اول کلی به تنبلی خودم خندیدهام و بعد رفتهام سراغ یک ایده جدید(که آن هم به سرنوشت قبلی دچار شده!).
- خیلی کم پیش میآید که از دست خودم عصبانی شوم یا از کاری پشیمان، همیشه فکر کردهام در آن موقعیت و زمان،تصمیمام درست بوده هرچند نتیجه غلطی داده.
اما به طرف خودم از جناب فرهاد، موسیو آفتاب، سرکار علیه عسل ، ریحانه خانم و البته پرومته عزیز دعوت میکنم، اگر چیزی برای اعتراف دارند، حتما اعتراف کنند. تا بار گناهانشان سبک تر شود.
چهارشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۶
دوشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۶
سهشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۶
نکتهای در مورد شب چله(یلدا).
بخش 1:
بدون شک میتراییسم (آیین باستانی آریاییها؟) پر نفوذترین آیین در دنیا و درتمام طول تاریخ بوده است، نشانههایش را به خوبی میتوان در تمام دینهای بزرگ مشاهده کرد،
بخش 2:
شب چله(یلدا) یا شب ستایش خورشید از آیینهای پیش زرتشتی است و در زمان زرتشت پاک نیز این ایزد و این روزی بزرگ بوده،
دذو(به فتح حرف اول و آخر و سکون حرف دوم) در اوستایی و ددو در پهلوی و بالاخره دی در فارسی نام خداست، و ماهی با نام خدا بدون شک ماه بزرگی بوده،
از دیگر سو روز اول هر ماه به نام خداست، و هرگاه در ایران باستان روز و ماه هم نام میشدند جشن بزرگی برپا میشده است
بنابراین روز اول از ماه دی روز بزرگی بوده است.
در آثارالباقیه میخوانیم:"دیماه، و آن را خورماه نیز میگویند.نخستین روز آن خرمروز است و این روز و این ماه هر دو به نام خدای بزرگ است". (ابوریحان بیرونی)
تمام این گفتهها اشاره به بزرگی روز اول دیماه دارند اما یک جای کار ایراد بزرگی دارد و نمیدانم چرا کسی به ان اشاره نکرده است-یا من ندیدهام-
ایرانیان سال را به 12 ماه 30 روزه تقسیم میکردند و 5 روز باقیمانده را پنجه گمشده مینامیدهاند.
یعنی روز اول دیماه برابر بوده با روز 271 روز سال(9*30+1) که در تقویم امروزی برابر است با 25 آذر، که ربطی به طولانیترین شب سال ندارد!
نکته جالب اینکه هنوز روستاییان قدیمی -بخصوص روستاییان محدوده کاشان و نطنز- شب چله را درست روز 25 آذر برگذار میکنند!
کسی میدانند مشکل کجاست؟
---------------------
پ.ن: الان این نوشته را دیدم، که اشاره کوتاهی به همین موضوع دارد ولی در این نوشته گفته شده که 25 آذر طولانی ترین شب سال است که درست به نظر نمی رسد.
بدون شک میتراییسم (آیین باستانی آریاییها؟) پر نفوذترین آیین در دنیا و درتمام طول تاریخ بوده است، نشانههایش را به خوبی میتوان در تمام دینهای بزرگ مشاهده کرد،
- هنوز هم برای عیسویان زادروز تولد خورشید، زاد روز تولد(مسیحا یا نجاتدهنده) است -یلدا در زبان سریانی به معنی تولد است و مسیحا هم ناجی
- به مناسبت تولد مسیحا هنوز هم از درخت کاج و ستاره ای بر فراز آن استفاده میشود.
- خدا در زبان عبری یهوه است و در زبان اوستایی دذو
بخش 2:
شب چله(یلدا) یا شب ستایش خورشید از آیینهای پیش زرتشتی است و در زمان زرتشت پاک نیز این ایزد و این روزی بزرگ بوده،
دذو(به فتح حرف اول و آخر و سکون حرف دوم) در اوستایی و ددو در پهلوی و بالاخره دی در فارسی نام خداست، و ماهی با نام خدا بدون شک ماه بزرگی بوده،
از دیگر سو روز اول هر ماه به نام خداست، و هرگاه در ایران باستان روز و ماه هم نام میشدند جشن بزرگی برپا میشده است
بنابراین روز اول از ماه دی روز بزرگی بوده است.
در آثارالباقیه میخوانیم:"دیماه، و آن را خورماه نیز میگویند.نخستین روز آن خرمروز است و این روز و این ماه هر دو به نام خدای بزرگ است". (ابوریحان بیرونی)
تمام این گفتهها اشاره به بزرگی روز اول دیماه دارند اما یک جای کار ایراد بزرگی دارد و نمیدانم چرا کسی به ان اشاره نکرده است-یا من ندیدهام-
ایرانیان سال را به 12 ماه 30 روزه تقسیم میکردند و 5 روز باقیمانده را پنجه گمشده مینامیدهاند.
یعنی روز اول دیماه برابر بوده با روز 271 روز سال(9*30+1) که در تقویم امروزی برابر است با 25 آذر، که ربطی به طولانیترین شب سال ندارد!
نکته جالب اینکه هنوز روستاییان قدیمی -بخصوص روستاییان محدوده کاشان و نطنز- شب چله را درست روز 25 آذر برگذار میکنند!
کسی میدانند مشکل کجاست؟
---------------------
پ.ن: الان این نوشته را دیدم، که اشاره کوتاهی به همین موضوع دارد ولی در این نوشته گفته شده که 25 آذر طولانی ترین شب سال است که درست به نظر نمی رسد.
چهارشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۶
گوگل و ایران
من اشتباه میکنم یا واقعا گوگل داره بعضی ممنوعیتهاشو برای ایران برمیداره؟
امروز که تو option های بلگر می گشتم دیدم تو Setting زبان فارسی رو اضافه کرده !
اگه زبان رو فارسی انتخاب کنید خودش تو صفحه پست شما این دو خط رو اضافه میکنه:
من قبلا برای حل مشکلم و برای اینمه RSS reader ها راست به چپ بودن رو بفهمند برای هر پست به صورت جداگانه این رو مینوشتم:
که حالا دیگه لازم نیست بنویسم،
بعضی جاهای گوگل هم که مدتی برای ایرانیها بسته بود حالا باز شده(نمیدونم از کی!)
مثلا Google code
شاید اشتباه میکنم ولی تا جایی که یادمه اینجا برای ایران بسته بود.
این که این موضوع چقدر به به فلان گزارش یا قطعنامه ربط داره اصلا مهم نیست، مهم خود کاره و اینکه در همین زمان یاهوی عزیز کمی به ما ایرانیها سخت گرفته!
امروز که تو option های بلگر می گشتم دیدم تو Setting زبان فارسی رو اضافه کرده !
اگه زبان رو فارسی انتخاب کنید خودش تو صفحه پست شما این دو خط رو اضافه میکنه:
کد بلاگر:
<div style="text-align: right;">
</div>
</div>
من قبلا برای حل مشکلم و برای اینمه RSS reader ها راست به چپ بودن رو بفهمند برای هر پست به صورت جداگانه این رو مینوشتم:
کد:
<div dir="ltr" align= "right">
</div>
</div>
که حالا دیگه لازم نیست بنویسم،
بعضی جاهای گوگل هم که مدتی برای ایرانیها بسته بود حالا باز شده(نمیدونم از کی!)
مثلا Google code
شاید اشتباه میکنم ولی تا جایی که یادمه اینجا برای ایران بسته بود.
این که این موضوع چقدر به به فلان گزارش یا قطعنامه ربط داره اصلا مهم نیست، مهم خود کاره و اینکه در همین زمان یاهوی عزیز کمی به ما ایرانیها سخت گرفته!
شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۶
محبوبیت!
حسين آقا داشته ميرفته قم . وقتی ميرسه سر بزرگراه قم ؛ می بينه راه بندونه و ماشينا تکون نمی خورن .
همينطور که پشت فرمون نشسته بود و به زمين و زمون ناسزا ميگفت ؛ می بينه که يه آقايی مياد طرفش .
شيشه ماشينو پايين ميکشه و ميگه : داداش ! چی خبر شده ؟؟چرا راه بندونه ؟؟
آقاهه ميگه : والله يه گروه تروريستی احمدی نژاد و هاشمی رفسنجانی رو گروگان گرفتن و ميگن اگه پونصد ميليون تومن ندين ؛ بنزين ميريزن رو اينا و آتيش شون ميزنن !!
حسين آقا ميگه : خب ؟
آقاهه ميگه : ما داريم از راننده هايی که اينجا گير افتادن کمک ميگيريم بلکه بتونيم اين مشکلو حلش کنيم .
حسين آقا ميگه : هر راننده ای بطور متوسط چقد داده ؟؟
آقاهه سرش رو ميخارونه و ميگه : هر کدوم شون حدود يه ليتر بنزين دادن !!!!
-------
من هم در محبوبیت رییس جمهور محبوب بین مردم شکی ندارم، شما اگه دوست داشتید می تونید به جای احمدی نژاد بذارید جرج بوش و به جای جاده قم بگید کالیفرنیا!
ولی در مورد نفر دوم عمرا اگه بتونید نمونه ای پیدا کنید!
اصل مطلب را از اینجا دزدیده ام!
همينطور که پشت فرمون نشسته بود و به زمين و زمون ناسزا ميگفت ؛ می بينه که يه آقايی مياد طرفش .
شيشه ماشينو پايين ميکشه و ميگه : داداش ! چی خبر شده ؟؟چرا راه بندونه ؟؟
آقاهه ميگه : والله يه گروه تروريستی احمدی نژاد و هاشمی رفسنجانی رو گروگان گرفتن و ميگن اگه پونصد ميليون تومن ندين ؛ بنزين ميريزن رو اينا و آتيش شون ميزنن !!
حسين آقا ميگه : خب ؟
آقاهه ميگه : ما داريم از راننده هايی که اينجا گير افتادن کمک ميگيريم بلکه بتونيم اين مشکلو حلش کنيم .
حسين آقا ميگه : هر راننده ای بطور متوسط چقد داده ؟؟
آقاهه سرش رو ميخارونه و ميگه : هر کدوم شون حدود يه ليتر بنزين دادن !!!!
-------
من هم در محبوبیت رییس جمهور محبوب بین مردم شکی ندارم، شما اگه دوست داشتید می تونید به جای احمدی نژاد بذارید جرج بوش و به جای جاده قم بگید کالیفرنیا!
ولی در مورد نفر دوم عمرا اگه بتونید نمونه ای پیدا کنید!
اصل مطلب را از اینجا دزدیده ام!
سهشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۶
دریغ
- در سال 1930 از جمله صادق هدایت دعوت کردند که از ازبکستان دیدن کنند. در سفر یکی از کله گندههای حکومتی آن زمان همسفر هدایت بود
- ایران بالاترین آمار مرگ مغزی و پایین ترین آمار اهدا عضو را در دنیا دارد!
هدایت برای فرزانه تعریف کرده بود که این آدم از هدایت میخواهد یکی از معلوماتش(کتابهایش) را امضا کرده و به او هدیه کند،هدایت هم میگوید که هیچ کدام از کتابهایش همراهش نیست ، اما با رسیدن به مقصد ،هدایت یک دوره کامل از آثارش را به کتابخانه آنجا هدیه میکند!
و در جواب همراهش میگوید:این بچههای ازبک را میبینی؟
همهشان پیانو میزنند و باله میرقصند و ..،نه تراخمیاند نه کور و کچل!
تمام تراخمیهای دیروز (که ازبکستان بخشی از ایران بود)حالا از نظر بهداشت در وضعیت خوبی به سر میبرند و زندگی قابل قبولی دارند!
حالا اگر این ازبکستان هنوز بخشی از ایران بود چنین وضعی داشتند؟
(آشنایی با صادق هدایت:فرزانه ،نقل به مضمون! حیف که کتاب فرزانه را دوستی به یغما برد!)
ایران عزیز ما سرزمین پدریمان،سرزمین زرتشتپپاک، فرنهاست دچار مرگ مغری شده و من و تو هنوز باور
نکردهایم!
از دید شما چه اشکالی دارد که بخشهای بدرد بخور این بیمار مرگ مغزی شده را اگر قرار باشد وضعیت بهتری داشته باشند،از این بیمار جدا کنیم؟
قبول که دل همهمان برای ایرانامان میسوزد،قبول که همهمان حسرت روزهای گذشته را میخوریم و هنوز هم گاهی به یاد کوروش و انوشیروان و خشایارشاهش تومار امضا میکنیم و فریاد میزنیم.
اما...
---------------------------------------------------------------------------------
کرده ی هشتم
...
...
«اَژیدَهاکِ»(ضحاک؟) سه پوزه در زمین «بَوری» سد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند او را پیشکش آورد.
و از وی خواستار شد:
ای اَرِدویسوَر اَناهیتا ! ای نیک ! ای تواناترین !
مرا این کامیابی ارزانی دار که من هفت کشور را از مردمان تهی کنم.
اَردویسوَر اَناهیتا او را کامیابی نبخشید.
او را - آن اَردویسوَر اَناهیتای اشون را - برای فرّ و فروغش با نماز[ی به بانگ ِ] بلند، با نماز نیک گزارده و با زَور میستاییم.
ای اَردویسوَر اَناهیتا !
بشود که تو از پی دادخواهی، [ ما را ] به فریاد رسی !
اینچنین تو بهتر ستوده خواهی شد با هَوم با آمیخته به شیر، با برسم، با زبان خِرَد و «مَنثَره»، با اندیشه و گفتار و کردار [ نیک ]، با زَور و با سخن رسا.
«یِنگهِه هاتَم...»
کردهی نهم
...
...
فریدون پسر آتبین از خاندان توانا، در سرزمین چهار گوشهی وَرِنَ، سد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند او را پیشکش آورد...
و از وی خواستار شد:
ای اَرِدویسوَر اَناهیتا ! ای نیک ! ای تواناترین !
مرا این کامیابی ارزانی دار که من بر «اَژیدهاک» - [ اژیدهاک ِ ] سه پوزهی سه کلهی شش چشم، آن دارندهی هزار [ گونه ] چالاکی، آن دیو بسیار آرزومند ِدروج، آن دُروَند ِ آسیب رسان ِجهان و آن زورمندترین دروجی که اَهریمن برای تباه کردن جهان ِاَشَه، به پتیارگی در جهان اَستومَند بیافرید - پیروز شوم و هر دو همسرش «سَنگهَوک» و «اَرنَوَک» را - که برازندهی نگاهداری خاندان و شایستهی زایش و افزایش دودمانند - از وی بِرُبایم.
اَرِدویسوَر اَناهیتا - که همیشه خواستار زَور نیاز کننده و به آیین پیشکش آورنده را کامروا کند - او را کامیابی بخشید.
او را - آن اَردویسوَر اَناهیتای اشون را - برای فرّ و فروغش با نماز[ی به بانگ ِ] بلند، با نماز نیک گزارده و با زَور میستاییم.
ای اَردویسوَر اَناهیتا !
بشود که تو از پی دادخواهی، [ ما را ] به فریاد رسی !
اینچنین تو بهتر ستوده خواهی شد با هَوم با آمیخته به شیر، با برسم، با زبان خِرَد و «مَنثَره»، با اندیشه و گفتار و کردار [ نیک ]، با زَور و با سخن رسا.
«یِنگهِه هاتَم...»
یکشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۶
شوبرت و الیانا!
آموزگار موسیقی شوبرت اعتقاد داشت که شوبرت موسیقی را از خدایان آموخته،اگر آموزگار شوبرت زنده بود و اجرای دیشب الیانا را میدبد به احتمال زیاد او هم با من هم عقیده بود که خدایان هم موسیقی را از الیانا یاد گرفتهاند!
--------------------------
اجرای زیبای ارکستر مجلسی جوانان از بهترین اجراهای بود که تا به حال دیدهام، بخصوص در روزهابی که به قول فرهاد عزیز صفرا و زردابم به هم ریخته بود.
- باتشکر بسیار از استاد وحیدیآذر، جناب آقای فرهاد، سرکارعلیه عسل، ریحانه خانم و بقیه بچههای ارکستر مجلسی جوانان (نام همه را که نمیدانم!)که سه شب فراموشنشدنی را به ما دادند.
--------------------------
اجرای زیبای ارکستر مجلسی جوانان از بهترین اجراهای بود که تا به حال دیدهام، بخصوص در روزهابی که به قول فرهاد عزیز صفرا و زردابم به هم ریخته بود.
- باتشکر بسیار از استاد وحیدیآذر، جناب آقای فرهاد، سرکارعلیه عسل، ریحانه خانم و بقیه بچههای ارکستر مجلسی جوانان (نام همه را که نمیدانم!)که سه شب فراموشنشدنی را به ما دادند.
شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۶
یکشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۶
۱۱ روز تا ubuntu 7.10
باور نمیکنید چقدر بهتر شده نسبت به 7.04بخصوص در محیط شبکهای که ویندوز هم در آن باشد!
کار با کامپیوترها و پرینترهای تحت شبکه آنقدر ساده است که در ویندوز حتی نمیتوانید خوابش را هم ببینید!
برای تست همین حالا هم میتوانید نسخه بتا را از اینجا دانلود کنید.
-----
پ.ن:اگر دسترسی به اینترنت پرسرعت ندارید و دوست دارید روح اوبونتو را حس کنید، به من یک Email بزنید یا همینجا کامنت بگذارید!
سهشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۶
سهشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۶
بخشی از وجود همه ما
کسایی که تو سالهای سگی ۶۶-۶۸ تب سینما داشتن و فیلم خوب دیدن ، احتمالا اون پیرمرد کور ویولونیست جلوی سینما عصر جدید و بعضی وقتا هم جلوی سینما قدس رو یادشونه.
یادمه یه بار کنار سینما پیرمرد رو دیدم که با دقت خاصی سازش رو کوک میکرد، باور به اینکه این آدم چقدربه کوک بودن سازش اهمیت میده برام خیلی سخت بود.
پیرمرد سالهاست که ساز نمیزند و احتمالا سازش هم جایی خاک میخورد اما حضور قاطع پیرمرد و سازش در اوج حرام بودن ساز بخشی از وجود من را تشکیل داده،
شما هم آدمهایی با این 'حضور قاطع اعجاز' سراغ دارید؟
-----------------
پ.ن: این نوشته عسل منو یاد اون پیرمرد انداخت دلیلش رو نمیدونم!
یادمه یه بار کنار سینما پیرمرد رو دیدم که با دقت خاصی سازش رو کوک میکرد، باور به اینکه این آدم چقدربه کوک بودن سازش اهمیت میده برام خیلی سخت بود.
پیرمرد سالهاست که ساز نمیزند و احتمالا سازش هم جایی خاک میخورد اما حضور قاطع پیرمرد و سازش در اوج حرام بودن ساز بخشی از وجود من را تشکیل داده،
شما هم آدمهایی با این 'حضور قاطع اعجاز' سراغ دارید؟
-----------------
پ.ن: این نوشته عسل منو یاد اون پیرمرد انداخت دلیلش رو نمیدونم!
شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۶
حکایت گوش دراز و ...
این دو متن را بخوانید:
Hack را مترادفهای مختلفی مانند نفوذ کردن،رخنه کردن و ... ترجمه کرده اند.
هک در راگبی یعنی لکد عمدی زدن به حریف .
در هر حال برای لگد عمدی زدن،نفوذ کردن،رخنه کردن و ... به سوژه نیاز است ، یعنی باید چیزی یا کسی وجود داشته باشد که بشود آنرا (یا به آن!)هک کرد.
حالا سوژه مورد نظر در ماجرای بلاگفا و پرشینبلاگ چی(یا کی!) بوده؟
نگاه اول سوژه دامین این شرکتها بوده.
خب این مثل این است که کسی مشخصات شناسنامهای شما را در سازمان ثبت احوال بدون اطلاع شما و به نام و نفع خودش تغییر دهد،
یعنی هکر توانسته با کمک دانشاش (ویا روابط اش)و نقطه ضعفهای سازمان ثبت احوال به اطلاعات شما دست پیدا کرده و آنرا تغییر دهد.
اتفاقی که اینجا افتاده هک شدن ثبت احوال است نه شما،
خب،اینکه من بگویم دزدی در خیابان جیب مرا زده است (جیب مرا هک کرده) با اینکه بگویم دزدی سازمان ثبت احوال را هک کرده و اطلاعات مرا دزدیده خیلی فرق میکند!
ادعای دو سرویس بلاگ ایرانی این است که کسی(یا کسانی) دامین آنها را هک کردهاند یعنی در واقع سرویسدهندههای دامین را هک کردهاند!
ادعای بلگفا:
مسوولین بالگفا متوجه شدهاند تلاشی برای سرقت دامنه بالگفا در حال انجام است و مراحلی را نیز به پایان برده!(یعنی سارق در حال ارتکاب جرم بوده!) :
تنها راه ممکن برای چنین فرضیهای این است که سارق با شرکت سرویسدهنده دامین تماس گرفته، و تقاضای تغییر مشخصات(مانند NS) را کرده است .
خب هکر محترم یا پسورد را داشته و یا با اریه اطلاعاتی(که فقط در اختیار مالک دامین است) توانسته مسوولین شرکت را قانع کند که مالک دامین است.
مشکلی پیش میآید این است که اگر هم چنین اتفاقی افتاده اشکال از مسوولان بلاگفاست که اطلاعات محرمانه را لو دادهاند
اما نکته جالب:
بلاگفا در حال حاظر بر روی Godaddy رجیستر شده است و همانطور که میدانیم Godaddy ازچند سال پیش IP های ایران را فیلتر کرده است.
از آنجایی که blogfa قبل از هک در دسترس بوده ،پس قبلا در جای دیگری رجیستر بوده اما هکر توانسته انرا به Godaddy ترانسفر کند
اما ...
NS های دامین بلاگفا در Godaddy بر روی Ouriran تنظیم شده و Ouriran یک شرکت معتبر هاستینگ در ایران است!
به نظر شما کمی عجیب نیست؟
اما مراحل بازپسگیری:
کافی است مسوولین بلاگفا با شرکت رجیستر کننده تماس بگیرند و با ارایه اطلاعاتی که دارند ثابت کنند که مالک حقیقی دامین هستند ،این کار صرفا یک کار حقوقی است و احتیاجی به شب بیداری و تخصص خاصی ندارد.
اما نکته عجیب این است که با وجود اداعای باز پس گیری دامین بالگفا هنوز بر روی Godaddy رجیستر شده است!

ادعای پرشین بلاگ:
اولین بار ادعا شد هکرهای عراقی دامین پرشین بلاگ را هک کردهاند و شعارهای ضد ایرانی هم نوشتهاند،بعد ادعا شد که گروه ایرانی گروه عراقی را هک کرده است!(چقدر سرورهای دنیا نا امن است و ما نمیدانستیم!)
اما اینبار ادعا شده گه گروه از ابتدا خود را ایرانی معرفی کرده!
گفته میشود پرشین بلاگ بر روی enom رجیستر شده بوده و هکر محترم توانسته بعد از هک انرا به Netfirm، ترانسفر کند!
اما با وجود ادعای بازپسگیری دامین هنوز بر روی netfirmرجیستر شده و NS های آن نیز هنوز بر روی Netfirm قرار دارد!
اما نکته بامزه اینجاست:
مثل این است که بگوییم چون قفل در خانه من خراب بوده دزدان توانستهاند تابلوی مونالیزا را از موزه لوور سرقت کنند!
از مسوولان پرشینبلاگ با توجه به سابقه شان در دنیای اینترنت چنین گافی عجیب نیست؟

والا آقا دروغ چرا تا قبر آآآآ... من هنوز فکر میکنم این هم بخشی از پروژه اینترنت ملی است و میخواهند سرورهای خارجی را ناامن جلوه دهند و بلاگفا و پرشینبلاگ اولین قربانیان این بخش از پروژه هستند.
"روزهای اخیر سرویس بلاگفا درگیر یکی از بزرگترین مشکلاتی بود که تاکنون در طول زمان فعالیت
سایت پیش آمده بود . مشکلی که میتواند هر سایتی را تا مرز تعطیلی ببرد. حدود یازده روز پیش آگاه
شدیم که تلاشی برای سرقت دامنه BLOGFA.COM در حال انجام است و سارق دامنه مراحلی را نیز
پیش برده است...".
"چندی پیش گروه هکری که خود را ایرانی به ما معرفی کرده بود سیستم سایت پرشین بلاگ دات کام
را هک کرد و با درج عباراتی اهانت آمیز به ایرانیان عزیز تلاش کرده بود که اسم پرشین بلاگ دات کام را
بصورتی خراب کند و گناه را به گردن مدیریت پرشین بلاگ دات کام بیندازد...".
Hack را مترادفهای مختلفی مانند نفوذ کردن،رخنه کردن و ... ترجمه کرده اند.
هک در راگبی یعنی لکد عمدی زدن به حریف .
در هر حال برای لگد عمدی زدن،نفوذ کردن،رخنه کردن و ... به سوژه نیاز است ، یعنی باید چیزی یا کسی وجود داشته باشد که بشود آنرا (یا به آن!)هک کرد.
حالا سوژه مورد نظر در ماجرای بلاگفا و پرشینبلاگ چی(یا کی!) بوده؟
نگاه اول سوژه دامین این شرکتها بوده.
خب این مثل این است که کسی مشخصات شناسنامهای شما را در سازمان ثبت احوال بدون اطلاع شما و به نام و نفع خودش تغییر دهد،
یعنی هکر توانسته با کمک دانشاش (ویا روابط اش)و نقطه ضعفهای سازمان ثبت احوال به اطلاعات شما دست پیدا کرده و آنرا تغییر دهد.
اتفاقی که اینجا افتاده هک شدن ثبت احوال است نه شما،
خب،اینکه من بگویم دزدی در خیابان جیب مرا زده است (جیب مرا هک کرده) با اینکه بگویم دزدی سازمان ثبت احوال را هک کرده و اطلاعات مرا دزدیده خیلی فرق میکند!
ادعای دو سرویس بلاگ ایرانی این است که کسی(یا کسانی) دامین آنها را هک کردهاند یعنی در واقع سرویسدهندههای دامین را هک کردهاند!
ادعای بلگفا:
مسوولین بالگفا متوجه شدهاند تلاشی برای سرقت دامنه بالگفا در حال انجام است و مراحلی را نیز به پایان برده!(یعنی سارق در حال ارتکاب جرم بوده!) :
تنها راه ممکن برای چنین فرضیهای این است که سارق با شرکت سرویسدهنده دامین تماس گرفته، و تقاضای تغییر مشخصات(مانند NS) را کرده است .
خب هکر محترم یا پسورد را داشته و یا با اریه اطلاعاتی(که فقط در اختیار مالک دامین است) توانسته مسوولین شرکت را قانع کند که مالک دامین است.
مشکلی پیش میآید این است که اگر هم چنین اتفاقی افتاده اشکال از مسوولان بلاگفاست که اطلاعات محرمانه را لو دادهاند
اما نکته جالب:
بلاگفا در حال حاظر بر روی Godaddy رجیستر شده است و همانطور که میدانیم Godaddy ازچند سال پیش IP های ایران را فیلتر کرده است.
از آنجایی که blogfa قبل از هک در دسترس بوده ،پس قبلا در جای دیگری رجیستر بوده اما هکر توانسته انرا به Godaddy ترانسفر کند
اما ...
NS های دامین بلاگفا در Godaddy بر روی Ouriran تنظیم شده و Ouriran یک شرکت معتبر هاستینگ در ایران است!
به نظر شما کمی عجیب نیست؟
اما مراحل بازپسگیری:
کافی است مسوولین بلاگفا با شرکت رجیستر کننده تماس بگیرند و با ارایه اطلاعاتی که دارند ثابت کنند که مالک حقیقی دامین هستند ،این کار صرفا یک کار حقوقی است و احتیاجی به شب بیداری و تخصص خاصی ندارد.
اما نکته عجیب این است که با وجود اداعای باز پس گیری دامین بالگفا هنوز بر روی Godaddy رجیستر شده است!
ادعای پرشین بلاگ:
اولین بار ادعا شد هکرهای عراقی دامین پرشین بلاگ را هک کردهاند و شعارهای ضد ایرانی هم نوشتهاند،بعد ادعا شد که گروه ایرانی گروه عراقی را هک کرده است!(چقدر سرورهای دنیا نا امن است و ما نمیدانستیم!)
اما اینبار ادعا شده گه گروه از ابتدا خود را ایرانی معرفی کرده!
گفته میشود پرشین بلاگ بر روی enom رجیستر شده بوده و هکر محترم توانسته بعد از هک انرا به Netfirm، ترانسفر کند!
اما با وجود ادعای بازپسگیری دامین هنوز بر روی netfirmرجیستر شده و NS های آن نیز هنوز بر روی Netfirm قرار دارد!
اما نکته بامزه اینجاست:
"ما بنوبه خودمان از تمامی ملت شریف ایران معذرت خواهی میکنیم و تنها دلیل هک شدن امنیت پایین سیستمی بود که در سایت نصب شده بود و با پاک شدن این سیستم دیگر نفوذی به صفحات سایت نخواهیم داشت".هک شدن دامین چه ربطی به سیستم نصب شده بر روی سیستم پرشین بلاگ دارد؟
مثل این است که بگوییم چون قفل در خانه من خراب بوده دزدان توانستهاند تابلوی مونالیزا را از موزه لوور سرقت کنند!
از مسوولان پرشینبلاگ با توجه به سابقه شان در دنیای اینترنت چنین گافی عجیب نیست؟
والا آقا دروغ چرا تا قبر آآآآ... من هنوز فکر میکنم این هم بخشی از پروژه اینترنت ملی است و میخواهند سرورهای خارجی را ناامن جلوه دهند و بلاگفا و پرشینبلاگ اولین قربانیان این بخش از پروژه هستند.
پنجشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۶
خدا پشت دره!
الکساندر : دارم میمیرم نه؟
:...
الکساندر: کی پشت دره؟
:خدا پشت دره!
الکساندر: نمیتونی بیایی بیرون؟
:هیچ کس نمیتونه صورت خدا رو ببینه!
الکساندر: از من چی میخواهی؟
:فقط میخوام بهت نشون بدم وجود دارم.
الکساندر:خیلی ممنونم،ممنون
:تو برای من مثل یک دانه بیارزش خاکی،میدونستی؟
الکساندر: نه.
:به علاوه تو با خواهرها و پدر و مادرت مهربان نیستی،به آموزگارانت گستاخی میکنی و افکارناپسندی داری. واقعا نمیدونی چرا میگذارم زنده باشی الکساندر؟
الکساندر:نه!
:عدالت الکساندر!
الکساندر:چی؟
:عدالت!گاو به سگ لگد میزند، سگ گربه را اذیت میکند و گربه موش را میکشد وهمینطور تا آخر، میفهمی منظورم چیه؟
الکساندر:فکر نکنم بدونم!
:خدا دنیاست و دنیا خدا؛همه چیز در دنیا مال اونه.
الکساندر:خواهش میکنم منو ببخش.اما اگه اینجوری باشه که میگی پس من هم خداهستم!
:تو به هیچ وجه خدا نیستی. توفقط یه بچه شر و گستاخی.
الکساندر:فکر نمیکنم ار خدا مغرورتر وگستاختر باشم!ممنون میشم اگه خدا بتونه خلافشوثابت کنه!
:عشق الکساندر!
الکساندر:چه عشقی؟
:من از عشق خودم حرف میزنم.عشق خدا،عشق خدا به انسان....خب؟
الکساندر:اوه ،اره،در مورد اون عشق شنیدم.
:چیزی بالاتر از عشق وجود داره؟
الکساندر:خوب،اگه وجود داشته باشه .... باید عالیجناب کشیش باشه. از وقتی ده سالم شد، به چیز دیگهای فکر نکردم و دربارهش تجربه زیادی ندارم.
:این جواب درست و تا حدی گستاخانهاییه.دلت میخواد یه معجزه بکنم؟
الکساندر: چیکار میتونی بکنی؟
:من قادر مطلقم!یادت رفته؟
الکساندر:یادم نرفته،باور نمیکنم!چون همیشه جار میزنی توانایی. اگه واقعا توانا بودی معلوم بود . لارم نبود که هر یکشنبه تو و کشیش ثابت کنید که تو قادر متعالی!
:...
الکساندر: کی پشت دره؟
:خدا پشت دره!
الکساندر: نمیتونی بیایی بیرون؟
:هیچ کس نمیتونه صورت خدا رو ببینه!
الکساندر: از من چی میخواهی؟
:فقط میخوام بهت نشون بدم وجود دارم.
الکساندر:خیلی ممنونم،ممنون
:تو برای من مثل یک دانه بیارزش خاکی،میدونستی؟
الکساندر: نه.
:به علاوه تو با خواهرها و پدر و مادرت مهربان نیستی،به آموزگارانت گستاخی میکنی و افکارناپسندی داری. واقعا نمیدونی چرا میگذارم زنده باشی الکساندر؟
الکساندر:نه!
:عدالت الکساندر!
الکساندر:چی؟
:عدالت!گاو به سگ لگد میزند، سگ گربه را اذیت میکند و گربه موش را میکشد وهمینطور تا آخر، میفهمی منظورم چیه؟
الکساندر:فکر نکنم بدونم!
:خدا دنیاست و دنیا خدا؛همه چیز در دنیا مال اونه.
الکساندر:خواهش میکنم منو ببخش.اما اگه اینجوری باشه که میگی پس من هم خداهستم!
:تو به هیچ وجه خدا نیستی. توفقط یه بچه شر و گستاخی.
الکساندر:فکر نمیکنم ار خدا مغرورتر وگستاختر باشم!ممنون میشم اگه خدا بتونه خلافشوثابت کنه!
:عشق الکساندر!
الکساندر:چه عشقی؟
:من از عشق خودم حرف میزنم.عشق خدا،عشق خدا به انسان....خب؟
الکساندر:اوه ،اره،در مورد اون عشق شنیدم.
:چیزی بالاتر از عشق وجود داره؟
الکساندر:خوب،اگه وجود داشته باشه .... باید عالیجناب کشیش باشه. از وقتی ده سالم شد، به چیز دیگهای فکر نکردم و دربارهش تجربه زیادی ندارم.
:این جواب درست و تا حدی گستاخانهاییه.دلت میخواد یه معجزه بکنم؟
الکساندر: چیکار میتونی بکنی؟
:من قادر مطلقم!یادت رفته؟
الکساندر:یادم نرفته،باور نمیکنم!چون همیشه جار میزنی توانایی. اگه واقعا توانا بودی معلوم بود . لارم نبود که هر یکشنبه تو و کشیش ثابت کنید که تو قادر متعالی!
از فانی و الکساندر(اینگمار برگمان)
پنجشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۶
پرشینبلاگ ،اصلاحیه
در مطلب قبلی شاید از جانب انصاف خارج شده باشم،
که این هم این بیشتر به خاطر عدم اطلاع رسانی مدیران پرشینبلاگ بود.
اطلاعاتی که امروز (با صحبت با یک دوست قدیمی که از قضا در پرشینبلاگ کار میکند) به دست آوردم،اطلاعات جالبی است،که اگر درست باشد ،میتواند دیدگاه ما را در مورد امنیت شرکتهای ثبت دامنه را به صورت کلی عوض کند.
تا همینجا را داشته باشید تا ببینیم مسوولان پرشینبلاگ چه میکنند.
-----------------
البته هنوز هم در ته ذهن دایی جان ناپلئونای من تلاش مسوولان اطلاعتی کشور حس میشود برای نا امن جلوه داده شرکتهای خارجی و کوچ دادن(شاید اجباری) سایتهای ایرانی به شرکتهای داخلی و دامنه .ir
البته روشنگری مسوولان پرشینبلاگ میتواند خط بطلانی بر تمام این فرضیهها بکشد
چه میشود کرد؟ ماها عادت داریم همه اتفاقها را به عوامل قدرتمند و خارج از دسترسی خودمان نسبت بدهیم.
که این هم این بیشتر به خاطر عدم اطلاع رسانی مدیران پرشینبلاگ بود.
اطلاعاتی که امروز (با صحبت با یک دوست قدیمی که از قضا در پرشینبلاگ کار میکند) به دست آوردم،اطلاعات جالبی است،که اگر درست باشد ،میتواند دیدگاه ما را در مورد امنیت شرکتهای ثبت دامنه را به صورت کلی عوض کند.
تا همینجا را داشته باشید تا ببینیم مسوولان پرشینبلاگ چه میکنند.
-----------------
البته هنوز هم در ته ذهن دایی جان ناپلئونای من تلاش مسوولان اطلاعتی کشور حس میشود برای نا امن جلوه داده شرکتهای خارجی و کوچ دادن(شاید اجباری) سایتهای ایرانی به شرکتهای داخلی و دامنه .ir
البته روشنگری مسوولان پرشینبلاگ میتواند خط بطلانی بر تمام این فرضیهها بکشد
چه میشود کرد؟ ماها عادت داریم همه اتفاقها را به عوامل قدرتمند و خارج از دسترسی خودمان نسبت بدهیم.
سهشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۶
پرشینبلاگ : قسم حضرت عباس یا دم خروس؟
در دنیای اینترنت هک کردن معنای خاصی دارد،
هک کردن یعنی استفاده از نقطهضعفهای سیستمی برای نفوذ در آن و اینکه ادعا میشود دامین پرشینبلاگ هک شده است،میتواند دردسرهای حقوقی زیادی برای پرشینبلاگ ایجاد کند و نمی توان فکر کرد که مدیران پرشینبلاگ از این موضوع بی اطلاع اند .
معنی هک کردن دامین پرشین بلاگ این است که هکرها توانستهاند سایت Netfirms را هک کنند!
در صورتی که مدیران پرشینبلاگ بتوانند ثابت کنند که اشکال از شرکت netfirm بوده و دامین دزدیده شده، نه فقط دامین قابل برگشت است بلکه شرکت Netfirm باید خسارت هم پرداخت کند.
اما اگر مشکل از کم دقتی، بیحواسی و یا مسایل پشت پرده باشد ،شرکت Netfirm از پرشینبلاگ به خاطر تبلیغات منفی شکایت کند.
از طرفی اگر دامین هک شده است و غیر قابل بازگشت است لوگوی پرشینبلاگ و 'برشین بلاگ در حال بروز رسانی میباشد لطفا چند روز بعد مراجعه فرماید.' ،در صفحه هک شده به چه معناست؟
هک کردن یعنی استفاده از نقطهضعفهای سیستمی برای نفوذ در آن و اینکه ادعا میشود دامین پرشینبلاگ هک شده است،میتواند دردسرهای حقوقی زیادی برای پرشینبلاگ ایجاد کند و نمی توان فکر کرد که مدیران پرشینبلاگ از این موضوع بی اطلاع اند .
معنی هک کردن دامین پرشین بلاگ این است که هکرها توانستهاند سایت Netfirms را هک کنند!
در صورتی که مدیران پرشینبلاگ بتوانند ثابت کنند که اشکال از شرکت netfirm بوده و دامین دزدیده شده، نه فقط دامین قابل برگشت است بلکه شرکت Netfirm باید خسارت هم پرداخت کند.
اما اگر مشکل از کم دقتی، بیحواسی و یا مسایل پشت پرده باشد ،شرکت Netfirm از پرشینبلاگ به خاطر تبلیغات منفی شکایت کند.
از طرفی اگر دامین هک شده است و غیر قابل بازگشت است لوگوی پرشینبلاگ و 'برشین بلاگ در حال بروز رسانی میباشد لطفا چند روز بعد مراجعه فرماید.' ،در صفحه هک شده به چه معناست؟
دوشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۶
بدبخت ملتی که نیاز به ناجی دارد
بعد از مدتها یک خنده اساسی فرمودیم!
نمیدانم ایمیل 'آقا پرفسور ابراهیم میرزایی بنیاد پیدایش علم حق و عدالت از زمین تا آسمانهای بیکران' به دست شما هم رسیده یا نه!
ایمیلی به زبانهای فارسی و عربی با این مضمون که این آقا ابراهیم میرزایی ظاهرا ناجی جدید ماست
خندهام گرفت که هنوزهم در قرن 21ناجیها قرار است بیایند ما را نجات بدهند و این گله گوسفند را به آغل ببرند،
یک بار ناجیامان آقا خمینی کبیر میشود،یک بار حضرت هخا ،یک بار احمدینژاد، یک بار هم این آقا!
مدتها هم هست که این حضرات یانکی قرار است بیایند و نجاتمان دهند!
ما ایرانیها چقدر کشته مرده داریم که قرار است بیایند و ما را نجات بدهند،
حیف که دیر فهمیدیم، وگرنه چه کلاسها که برای دیگر ملل مترقی دنیا نمیگذاشتیم!
این هم لینک سایت مردمی ناجی جدید، پشتابید برای دستبوسی و عرض بندگی و چاکری، که دیر برسید حوریها و غلمانهای حضرت باریتعالی تمام میشود و سرتان بیکلاه میماند!

نمیدانم ایمیل 'آقا پرفسور ابراهیم میرزایی بنیاد پیدایش علم حق و عدالت از زمین تا آسمانهای بیکران' به دست شما هم رسیده یا نه!
ایمیلی به زبانهای فارسی و عربی با این مضمون که این آقا ابراهیم میرزایی ظاهرا ناجی جدید ماست
خندهام گرفت که هنوزهم در قرن 21ناجیها قرار است بیایند ما را نجات بدهند و این گله گوسفند را به آغل ببرند،
یک بار ناجیامان آقا خمینی کبیر میشود،یک بار حضرت هخا ،یک بار احمدینژاد، یک بار هم این آقا!
مدتها هم هست که این حضرات یانکی قرار است بیایند و نجاتمان دهند!
ما ایرانیها چقدر کشته مرده داریم که قرار است بیایند و ما را نجات بدهند،
حیف که دیر فهمیدیم، وگرنه چه کلاسها که برای دیگر ملل مترقی دنیا نمیگذاشتیم!
این هم لینک سایت مردمی ناجی جدید، پشتابید برای دستبوسی و عرض بندگی و چاکری، که دیر برسید حوریها و غلمانهای حضرت باریتعالی تمام میشود و سرتان بیکلاه میماند!

یکشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۶
در آستانه
احمد شاملو
بايد اِستاد و فرود آمدبر آستان ِ دری که کوبه ندارد
چرا که اگر بهگاه آمدهباشي دربان به انتظار ِ توست و
اگر بيگاه
به درکوفتنات پاسخي نميآيد
کوتاه است در
پس آن به که فروتن باشي
آيينهيي نيکپرداخته تواني بود
آنجا
تا آراستهگي را
پيش از درآمدن
در خود نظری کني
هرچند که غلغلهی آن سوی در زادهی توهم ِ توست نه انبوهي ِ مهمانان
که آنجا
تو را
کسي به انتظار نيست
که آنجا
جنبش شايد
اما جُمَندهيي در کار نيست
نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان ِ کافورينه به کف
نه عفريتان ِ آتشينگاوسر به مشت
نه شيطان ِ بُهتانخورده با کلاه بوقي منگولهدارش
نه ملغمهی بيقانون ِ مطلقهای مُتنافي
تنها تو
آنجا موجوديت ِ مطلقي
موجوديت ِ محض
چرا که در غياب ِ خود ادامه مييابي و غيابات
حضور ِ قاطع ِ اعجاز است
گذارت از آستانهی ناگزير
فروچکيدن قطره قطرانيست در نامتناهي ظلمات
دريغا
ایکاش ایکاش
قضاوتي قضاوتي قضاوتي
درکار درکار درکار ميبود
شايد اگرت توان ِ شنفتن بود
پژواک ِ آواز ِ فروچکيدن ِ خود را در تالار ِ خاموش ِ کهکشانهای ِ بيخورشيد
چون هُرَّست ِ آوار ِ دريغ
ميشنيدی
کاشکي کاشکي
داوری داوری داوری...
درکار درکار درکار درکار
اما داوری آن سوی در نشسته است، بيردای شوم ِ قاضيان
ذاتاش درايت و انصاف
هياءتاش زمان
و خاطرهات تا جاودان ِ جاويدان در گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد
----
بدرود:
بدرود چنين گويد بامداد ِ شاعر
رقصان ميگذرم از آستانهی اجبار
شادمانه و شاکر
از بيرون به درون آمدم
از منظر
به نظّاره به ناظر
نه به هياءت ِ گياهي نه به هياءت ِ پروانهيي نه به هياءت ِ سنگي نه به هياءت ِ
برکهيي
من به هياءت ِ «ما» زاده شدم
به هياءت ِ پُرشکوه ِ انسان
تا در بهار ِ گياه به تماشای رنگينکمان ِ پروانه بنشينم
غرور ِ کوه را دريابم و هيبت ِ دريا را بشنوم
تا شريطهی خود را بشناسم و جهان را به قدر ِ همت و فرصت ِ
خويش معنا دهم
که کارستاني ازايندست
از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بيرون است
انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود
توان ِ دوستداشتن و دوستداشتهشدن
توان ِ شنفتن
توان ِ ديدن و گفتن
توان ِ اندُهگين و شادمانشدن
توان ِ خنديدن به وسعت ِ دل، توان ِ گريستن از سُويدای جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُکوهناک ِ فروتني
توان ِ جليل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توان ِ غمناک ِ تحمل ِ تنهايي
تنهايي
تنهايي
تنهايي عريان
انسان
دشواری وظيفه است
-----------
دستان ِ بستهام آزاد نبود تا هر چشمانداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدر ِ کامل و هر پَگاه ِ ديگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسان ِ ديگر را
رخصت ِ زيستن را دستبسته دهانبسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتيم
و منظر ِ جهان را
تنها
از رخنهی تنگچشمي حصار ِ شرارت ديديم و
اکنون
آنک دَر ِ کوتاه ِ بيکوبه در برابر و
آنک اشارت ِ دربان ِ منتظر
دالان ِ تنگي را که درنوشتهام
به وداع
فراپُشت مينگرم
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما يگانه بود و هيچ کم نداشت
به جان منت پذيرم و حق گزارم
(چنين گفت بامداد ِ خسته)
یکشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۶
ملا و ...
به یکی از دوستانم که کارش(و زندگیاش)موسیقی است، گفتم: چه خبر؟
گفت: شرمنده، گفتهاند مصاحبه نکنید!، به زودی معلوم میشود(نقل به مضمون!)
احتمالا برای کنسرتی،چیزی آماده میشوند.
راستش یاد آن حکایت ملا افتادم:
--------------------------
1- به شما چه ربطی دارد ملا نیمه شب بیرون خانه چه میکرد؟
2-زبانم لال نخواستم دوستم را با آن مرد مقایسه کنم ها،بیشتر به شباهت ملا و خودم فکر میکردم.
گفت: شرمنده، گفتهاند مصاحبه نکنید!، به زودی معلوم میشود(نقل به مضمون!)
احتمالا برای کنسرتی،چیزی آماده میشوند.
راستش یاد آن حکایت ملا افتادم:
نیمهشب بود و ملا به خانه برمیگشت،
مردی کنار ستون در خانهای نشسته بود و ستون را به آرامی و بیصدا اره میکرد
ملا ژرسید چه میکنی؟
مرد گفت: ساز می زنم
ملا گفت: پس چر صدایش نمیآید؟
مرد گفت: صدایش فردا درمیآید.
--------------------------
1- به شما چه ربطی دارد ملا نیمه شب بیرون خانه چه میکرد؟
2-زبانم لال نخواستم دوستم را با آن مرد مقایسه کنم ها،بیشتر به شباهت ملا و خودم فکر میکردم.
شنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۶
مصائب ما
به بهانه این نوشته سایت بازتاب
یادآوری بعضی خاطرههای فراموش شده.
یا
آنکه حقبقت را نمیداند نادان است ،انکه حقیقت را پنهان میکند جنایت کار.
هوا تاریک بود که از خانه که بیرون آمدیم ،وزن گونی سنگینتر از آن بود که بشود به آسانی حملش کرد،پر از خاطرات خوب و شاید چند تا خاطره بد.
کمر آدم بیشتر از وزن کتابها زیر بار خاطره ها له میشد.
خاطرات خوب عروسک سخنگو ، ماهیسیاه کوچولو،یک هلو هزار هلو و ... باید دفن میشدن.
--------------------
مسجد محل 22 ام بهمنه ،جشن تمام میهنه را پخش میکرد که سوسن را بردند،فردایش سوسن دیگر نبود که برایمان کتاب بخواند،و مادرش حتی اجازه نداشت برای دخترش گریه کند.
--------------------
سرمان را باید با نمره چهار میزدیم،موی بلند نشانه غربزدگی بود ،شلوار نه باید تنگ بود نه گشاد ،(سانتی متر یادتان هست ؟جلوی در مدرسه ها؟ من هنوز از آن سانتی مترهای پلاستیکی که لوله اش می کردند متنفرم!)
--------------------
توی مدرسه کیفات را میگشتند و اگر خدای نکرده توی کیفات چیز غیر درسی بود حسابت با کرامالکاتبین بود-کرامالکاتبینی که چوب آلبالو داشت -
لباس آرم دار مگر شما عروسک تبلیغاتی هستید؟
آستین کوتاه،عریان گرایی و برهنگی؟ از زن و بچه مردم حیا نمیکنید؟
--------------------
جلوی در خیلی از مسجدها سنگر بندی بود و پشتش چیزی که -دستکم آنروزها-فکر میکردیم ضدهوایی است(هنوز ماندهام ضد هوایی وسط خیابان به آن تنگی چه کاربردی داشت؟)
--------------------
روزنامهها هر روز لیست اعدامیها را چاپ میکردند ما تازه خواندن یاد گرفته ها با کنجکاوی و دلهره اسم سوسن ها را میخواندیم.
--------------------
تو خیابانها دستههایی چوب و چماق فریاد میزندند یا روسری یا تو سری.
--------------------
فیلمها و کارتونهای تلوزیون انقلابی بود و ما بچههای 7-8 ساله باید توبه نصوح میدیدیم تا خدای نکرده منحرف نشویم.
کتابخانه کانون نیمه تعطیل بود و تمام قفسهها خالی شده بود
دیگر نمیشد کتابهای طلایی را پیدا کرد،خبری از آندرسن نیود و ما نمیدانستیم قرار است زیبای خفته با ایمان شود و شاهزاه هم فقط قرار است برایش دعا کند تا طلسم جادوگر باطل شود.
--------------------
بعضی چیزها آنقدر غیر واقعی به نظر میآید که با خواب اشتباه گرفته میشوند.
شاید خواب دیدهایم؟
شاید تمامش کابوسی بوده تب آلودی بوده بعد از خوردن بستنی در هوای سرد؟
فراموش کردن آدمها ،کتابها و خاطرهها و اتفاقها چیزی است که در این گوشه دنیا رسم است.
اما...
هنوز حسرت کتابهایی را میخورم که مجبور به دفناش شدیم،
هنوز هم بعضی شبها خواب سوسن را میبینم که برایم ماهی سیاه کوچولو می خواند ،بیدار که میشوم حس می کنم کنارم نشسته و لبخند میزند
حسام صدای گلوله بیشتز از آنی که ترس باشد حس تهوع است و بوی خون.
هنوز هم توی خیابان با دیدن ماشینهای گشت ،احساس تنفر و نا امنی میکنم
ماندهام که چرا انروزها ماباید میدیدیم-تا به قول خودشان مرد بشویم- و حالا باید فراموش کنیم-چون کابوس بوده،واقعیت نداشته،تبلیغات صهیونیسم جهانی است. و یا بدتر از آن گفتنش و یاد آوریش به مصلحت نیست.
چهارشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۶
یکشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۶
اندر حکایت دست دادن و انکار
1- نفرین ملا:
اما ناقلان شکرشکن و راویان اخبار چنین حکایت کنند که در روزگارقدیم مطربی بود بس مشهور،
بزم بزمیان را با ساز و آواز خود گرم میکرد و دلشان را شاد.
و خود در این میان نانی در میآورد و خود و خانوادهاش را سیر میکرد؛ هرچند که ملای شهر نان بدست آمده از مطربی را حرام میدانست و هرگاه که او را در کوی میدید روی برمیگرداند و با صدایی که بقیه هم بشنوند او را نفرین میکرد و از خدایش برای او طلب عذابی الیم!
مطرب اما پسری ذاشت بسیار کم رو و خجالتی
و مطرب هر چه میکرد نمیتوانست او را همراه خودش به مجالس بزم ببرد تا او نیز کار پدر را بیآموزد .
پدر نگران آینده فرزند بود و برای همین نزد دانای شهر رفت.
ماجرا را بازگفت و راهنمایی خواست.
دانای بزرگ به پدر نگران پیشنهاد کرد که پسرش را مجبور کند به برای یک ماه هر روز از صبح تا شب جلوی در قهوهخانه شهر بنشیند.
نا ببیند بعد چه میشود.
پدر اما بنابر احتیاط پسر را به مدت دو ماه جلوی قهوهخانه نشاند.
بعد دورباره نزد دانای کل رفت و ماجرا را بگفت.
دانای کل از این سخن برآشفت و گفت پسرت دیگر به درد مطربی نمیخورد،فقط میتواند ملا بشود.
و بدینسان نفرین ملا برآورده شد.
2 -...
3 - ...
4- اپیدمی: انگار در این مملکت رسم است که اول کاری بکنند (درست یا غلط)بعد با وجود فیلم ،منکرش بشوندو دست اخر فیلم را مونتاژی بخوانند؛ ماجرای معجزه هزاره سوم و هاله نور را یادتان هست؟
------------------------------------------
بخش دو و سه را به احترام سالهایی یک نفر مدیر کتابخامه ملی بود و البته به احترام بعضی از دوستان حذف کردم.
اما ناقلان شکرشکن و راویان اخبار چنین حکایت کنند که در روزگارقدیم مطربی بود بس مشهور،
بزم بزمیان را با ساز و آواز خود گرم میکرد و دلشان را شاد.
و خود در این میان نانی در میآورد و خود و خانوادهاش را سیر میکرد؛ هرچند که ملای شهر نان بدست آمده از مطربی را حرام میدانست و هرگاه که او را در کوی میدید روی برمیگرداند و با صدایی که بقیه هم بشنوند او را نفرین میکرد و از خدایش برای او طلب عذابی الیم!
مطرب اما پسری ذاشت بسیار کم رو و خجالتی
و مطرب هر چه میکرد نمیتوانست او را همراه خودش به مجالس بزم ببرد تا او نیز کار پدر را بیآموزد .
پدر نگران آینده فرزند بود و برای همین نزد دانای شهر رفت.
ماجرا را بازگفت و راهنمایی خواست.
دانای بزرگ به پدر نگران پیشنهاد کرد که پسرش را مجبور کند به برای یک ماه هر روز از صبح تا شب جلوی در قهوهخانه شهر بنشیند.
نا ببیند بعد چه میشود.
پدر اما بنابر احتیاط پسر را به مدت دو ماه جلوی قهوهخانه نشاند.
بعد دورباره نزد دانای کل رفت و ماجرا را بگفت.
دانای کل از این سخن برآشفت و گفت پسرت دیگر به درد مطربی نمیخورد،فقط میتواند ملا بشود.
و بدینسان نفرین ملا برآورده شد.
2 -...
3 - ...
4- اپیدمی: انگار در این مملکت رسم است که اول کاری بکنند (درست یا غلط)بعد با وجود فیلم ،منکرش بشوندو دست اخر فیلم را مونتاژی بخوانند؛ ماجرای معجزه هزاره سوم و هاله نور را یادتان هست؟
------------------------------------------
بخش دو و سه را به احترام سالهایی یک نفر مدیر کتابخامه ملی بود و البته به احترام بعضی از دوستان حذف کردم.
چهارشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۶
حسنعلی منصور و بنزین
1-عزیزنسین(نویسنده ترک) داستانی دارد با این مضمون(اصل داستان را شاید 20 سال( یا بیشتر) پیش خواندهام برای همین مجبورم فقط به موضوع اشاره کنم:
در مملکتی دوردست روزی رییسجمهور به وزیر اش دستور میدهد که آب را 50 درصد گران کند ، مخالفت وزیر مربوطه که ما همینطوری هم سود میدهیم هیچ فایدهای ندارد و وزیر به ناچار آب را گران میکند،
مردم به خیابانها می ریزند،اعتصاب میشود خودروهای دولتی و -پمپبنزینها - را آتش میزنند، چند روز بعد رییس جمهور برصفحه رسانه ملی ظاهر میشود و میگوید : دولت خدمتگذار بررسی کرده و دیده که گران کردن آب ناعادلانه است و دولت خدمتگذار اجازه نمیدهد به مردم ظلم شود برای همین قیمت آب را 30 در کم میکنیم!
مردم در هلهله شادی و تشکر از رییس جمهور محبوب و منتخب فراموش میکنند که آب در اصل 20 درصد گران شده!
مدتی بعد رییس جمهور دستور گران شدن برق را صادر می کند ،باز آشوب و اعتصاب و -پمپبنزین- وبعد از چند روز حضور دوباره رییس جمهور در رسانه ملی و ارزان شدن 30 درصدی قیمت برق.
بعد رییس جمهور به سراغ بنزین رفت و آشوب -و پمپبنزین- و دست آخر حضور در رسانه ملی و ...
...
...
...
و مردم شاکر اینکه اگر ما این رییس جمهور مردمی را نداشتیم معلوم نبود این از خدا بیخبران چه بلایی بر سرمان بیاورند،
خدا حفظش کند و ...
.فراموش میکنند که همه چیز 20 درصد گران شده.
2- بعضی از تاریخ خوانان و البته بعضی آدمهای مسن که به دلیل پیری دچار فراموشی شدهاند و یا عقل از سرشان پریده،اعتقاد دارند حسنعلی منصور بیشتر به دلیل 'بالا بردن نرخ بنزین و به دنبال آن شروع نا آرامیها درتهران و اعتصاب رانندگان تاکسی' به قتل رسید تا قانون کاپیتولاسیون.
نتیجه: شاید اگر عزیز نسین داستانش را زودتر مینوشت واگر حسنعلی منصور کمی کتاب میخواند شاید نه فقط امروز زنده بود،بلکه محبوبیتی به مراتب بیشتر از ترورکنندگانش داشت!.
در مملکتی دوردست روزی رییسجمهور به وزیر اش دستور میدهد که آب را 50 درصد گران کند ، مخالفت وزیر مربوطه که ما همینطوری هم سود میدهیم هیچ فایدهای ندارد و وزیر به ناچار آب را گران میکند،
مردم به خیابانها می ریزند،اعتصاب میشود خودروهای دولتی و -پمپبنزینها - را آتش میزنند، چند روز بعد رییس جمهور برصفحه رسانه ملی ظاهر میشود و میگوید : دولت خدمتگذار بررسی کرده و دیده که گران کردن آب ناعادلانه است و دولت خدمتگذار اجازه نمیدهد به مردم ظلم شود برای همین قیمت آب را 30 در کم میکنیم!
مردم در هلهله شادی و تشکر از رییس جمهور محبوب و منتخب فراموش میکنند که آب در اصل 20 درصد گران شده!
مدتی بعد رییس جمهور دستور گران شدن برق را صادر می کند ،باز آشوب و اعتصاب و -پمپبنزین- وبعد از چند روز حضور دوباره رییس جمهور در رسانه ملی و ارزان شدن 30 درصدی قیمت برق.
بعد رییس جمهور به سراغ بنزین رفت و آشوب -و پمپبنزین- و دست آخر حضور در رسانه ملی و ...
...
...
...
و مردم شاکر اینکه اگر ما این رییس جمهور مردمی را نداشتیم معلوم نبود این از خدا بیخبران چه بلایی بر سرمان بیاورند،
خدا حفظش کند و ...
.فراموش میکنند که همه چیز 20 درصد گران شده.
2- بعضی از تاریخ خوانان و البته بعضی آدمهای مسن که به دلیل پیری دچار فراموشی شدهاند و یا عقل از سرشان پریده،اعتقاد دارند حسنعلی منصور بیشتر به دلیل 'بالا بردن نرخ بنزین و به دنبال آن شروع نا آرامیها درتهران و اعتصاب رانندگان تاکسی' به قتل رسید تا قانون کاپیتولاسیون.
نتیجه: شاید اگر عزیز نسین داستانش را زودتر مینوشت واگر حسنعلی منصور کمی کتاب میخواند شاید نه فقط امروز زنده بود،بلکه محبوبیتی به مراتب بیشتر از ترورکنندگانش داشت!.
شنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۶
سنگسار
هشدار: فیلم موجود در این نوشتار ممکن است شما را آزار بدهد،اگر این طور است فقط متن را بخوانید و بد نیست بدانید فیلم مربوط با اجرای حکم سنگسار در عراق است.
------------------------------
سنگسار ریشه در چه زمانی دارد؟
چه چیزی به جز دین و از نوع سادیسمیاش میتواند چنین حکمی را صادر کند؟
چه چیز به جز سادیسم و یا مذهب میتواند انسانی را وادار به پرتاب سنگ کند؟
اولین بار که این فیلم را دیدم ،حیرت کردم!
این ماجرا در عراق امروز اتفاق افتاده(و نمونههای مشابهاش در ایران ما ،افغانستان،عربستان و ...)
پیش خودم گفتم دیگر نباید نگران کشته شدن مردم بیگناه عراقی باشیم ،بیشتر باید نگران کسانی باشیم که به دست همین آدمهای بیدفاع و بیگناه ،اینچنین وحشیانه به قتل میرسند،
بهانه نیاوریم که در غرب هم آدمها با روشهای وحشیانه به قتل میرسند،
بیمار بودن آنها توجیه کننده بیماری ما نیست.
ما بیماریم و شاید تنها درمان بیماریمان مرگ باشد و چه بهتر که ما به عنوان لکههای ننگ بشریت،هرچه سریعتر از روی زمین پاک شویم.
-------
پ.ن1: اول میخواستم فایل را به صورت مستقیم اینجا بگذارم ،اما ...
پ.ن2: اگر لحن مطلب تند است معذرت می خواهم،اما موضوع آنقدر فجیع و دلخراش است که این نوشتار بعد از کلی ویرایش و ملایم شدن به این صورت درآمده.
------------------------------
سنگسار ریشه در چه زمانی دارد؟
چه چیزی به جز دین و از نوع سادیسمیاش میتواند چنین حکمی را صادر کند؟
چه چیز به جز سادیسم و یا مذهب میتواند انسانی را وادار به پرتاب سنگ کند؟
اولین بار که این فیلم را دیدم ،حیرت کردم!
این ماجرا در عراق امروز اتفاق افتاده(و نمونههای مشابهاش در ایران ما ،افغانستان،عربستان و ...)
پیش خودم گفتم دیگر نباید نگران کشته شدن مردم بیگناه عراقی باشیم ،بیشتر باید نگران کسانی باشیم که به دست همین آدمهای بیدفاع و بیگناه ،اینچنین وحشیانه به قتل میرسند،
بهانه نیاوریم که در غرب هم آدمها با روشهای وحشیانه به قتل میرسند،
بیمار بودن آنها توجیه کننده بیماری ما نیست.
ما بیماریم و شاید تنها درمان بیماریمان مرگ باشد و چه بهتر که ما به عنوان لکههای ننگ بشریت،هرچه سریعتر از روی زمین پاک شویم.
-------
پ.ن1: اول میخواستم فایل را به صورت مستقیم اینجا بگذارم ،اما ...
پ.ن2: اگر لحن مطلب تند است معذرت می خواهم،اما موضوع آنقدر فجیع و دلخراش است که این نوشتار بعد از کلی ویرایش و ملایم شدن به این صورت درآمده.
نردبان ماده!
برای اینکه به قول سهراب دل تنهاییتان تازه شود بد نیست سری به وبلاگ عکاسخانه بزنید و عکسهای شیوا خانم یا به قول خودش نردبان ماده را تماشا کنید!
متالیکا یا احمدیلیکا؟

این هم پاسخی دندانشکن برای کسانی که میگویند احمدینژاد نسل جوان را نمیشناسد و سلیقه آنها را نمیفهمد!
میبینید که جناب رییسجمهور محترم هم متالیکا باز تشریف دارند!
بعید نیست همین فردا پس فردا هم صلیب وارونه به چفیهاشان آویزان کنند.
پ.ن 1: من متالیکا باز نیستم ولی باز هم به خاطر توهین به حضرات متالیکا باز عذرخواهی میکنم.
پ.ن 2: ارتباط چندانی هم بین متالیکا و شیطانپرستی نمیبینیم!
پ.ن 3: اصل عکس ظاهرا از فارسنیوز است ولی من آنرا از عکاسخانه دزدیدهام!
میبینید که جناب رییسجمهور محترم هم متالیکا باز تشریف دارند!
بعید نیست همین فردا پس فردا هم صلیب وارونه به چفیهاشان آویزان کنند.
پ.ن 1: من متالیکا باز نیستم ولی باز هم به خاطر توهین به حضرات متالیکا باز عذرخواهی میکنم.
پ.ن 2: ارتباط چندانی هم بین متالیکا و شیطانپرستی نمیبینیم!
پ.ن 3: اصل عکس ظاهرا از فارسنیوز است ولی من آنرا از عکاسخانه دزدیدهام!
چهارشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۶
یک هفته پس از ماجرا
این پست به بهانه نوشته برادر دهنمکی سابقا عربدهکش و باتوم بدست و امروز روشنفکر،فیلمساز و شریعتی دوست نوشته شده و هیچ ربطی به هیچ چیزی ندارد.
جایتان خالی،
تشریف برده بودیم کافه نادری برای صرف قهوه و درد دل و گفتمان با یکی از دوستان.
وقت برگشتن رفتیم به کوچه کناری سفارت انگلیس -که کوچه زیبا و دنجی است و همیشه مقدم ما را گرامی می دارد.
اما اینبار پر بود از حضرات انتظامی و ضد شورش،
با کلی تعجب و حدس و گمان رسیدیم به انتهای کوچه،سمت شمال سفارت
بلبشویی بود که بیا و ببین،
احتمالا ما زود به مهمانی رسیده بودیم،چون چهار نفر-فقط چهار نفر!- از دوستان حزبالله با نوشتههایی بر روی مقوا ایستاده بودند.
کلی از بین نیروهای مخلص انتظامی سرک کشیدیم تا ببینیم چه خبر است :
"... در مملکت اسلامی؟"(تکه اولش را نشد بخوانیم!)
در حال سرک کشیدن بودیم که یکی از برادران ریشمند از خیابان به جلوی ما پرید و دوید،یکی هم که شبیه خبرنگارهای کیهان بود با داد گفت سید سریع برگرد!(گفتم فقط شبیه خبرنگار کیهان بود!)
یکی دیگر هم کنار دیوار استاده بود و در دفترچه کوچکی تند تند نت برمیداشت.
میخواستیم از این صحنه تاریخی عکس بیاندازیم که دیدیم اوضاع بیش از حد خراب است،خبرنگار کیهان هم که نیستیم تحویلمان بگیرند،اینها هم که دستشان به توی سفارت نمیرسد،یکدفعه دیدی عقدهشان را سر ما خالی کردند،
ما هم بیخیال شدیم رفتیم پی کارمان و در خماری اینکه اینبار چه شده است،ماندیم!
خب حالا هم ما میدانیم چه شده بوده ،هم شما
اما مهمانی جالبی بوده، در تعدادی در داخل سفارت خوش گذرانده اند ،تعدادی در بیرون و هیچ کدام هم حاضر نبوده جای طرف مقابل باشد.
فکر میکنید چه کسی بجز سرکار علیه ،ملکه بریتانیای کبیر که -آفتاب در امپراتوریاش هیچ وقت غروب نمیکند- میتوانست چنین مهمانی ای ترتیب بدهد که هم حزبالهیها از آن لذت ببرند و هم غیر حزبالهیها؟
سهشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۶
...باز هم خیام
قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
به زانکه طفیل خوان ناکس بودن
با نان جویین خود حقا که به است
کا پالوده و پالوده هر خس بودن
یکشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۶
لباس ملی و مد ملی
به یکی گفتند شما تو شهرتون آثار باستانی دارید؟
گفت : نه ولی داریم میسازیم.
حالا جکایت ماست میخواهد برایمان لباس ملی طراحی کنند!
لباس ملی هویتی ملی است که قرنها برای شکل گرفتنش زمان لازم است،نه چیزی که یک طراح مد یک شبه طراحی کند،
هیچ یک از طراحان مد نمیتوانند لباسی به زیبایی لباسهای سنتی ایرانی طراحی کنند،
کافی است سری به روستاهایمان بزنید
لباس ابیانه
زنان شالیکار شمالی
کردها
لرها ...
فکر میکنید چند درصد این لباسها مورد تایید مسوولان مملکتی است؟
چیزی که فقط 30 سال است که با زور تفنگ و سرنیزه و توسری به عنوان فرهنگ ملی به مردم قالب میکنند چطور میتواند هویت ملی،تاریخی ما باشد؟
در کجای تاریخ ما(البته قبل از دوران درخشان صفویه!)لباس ملی ما روبنده و چادر مشکی بوده است؟
کمی مطالعه تاریخ هم خوب است! مگر رضا شاه با تمام قدرت و به قول شما قلدریاش توانست کلاه پهلوی را به صورت نماد ملی در بیاورد؟
گفت : نه ولی داریم میسازیم.
حالا جکایت ماست میخواهد برایمان لباس ملی طراحی کنند!
لباس ملی هویتی ملی است که قرنها برای شکل گرفتنش زمان لازم است،نه چیزی که یک طراح مد یک شبه طراحی کند،
هیچ یک از طراحان مد نمیتوانند لباسی به زیبایی لباسهای سنتی ایرانی طراحی کنند،
کافی است سری به روستاهایمان بزنید
لباس ابیانه
زنان شالیکار شمالی
کردها
لرها ...
فکر میکنید چند درصد این لباسها مورد تایید مسوولان مملکتی است؟
چیزی که فقط 30 سال است که با زور تفنگ و سرنیزه و توسری به عنوان فرهنگ ملی به مردم قالب میکنند چطور میتواند هویت ملی،تاریخی ما باشد؟
در کجای تاریخ ما(البته قبل از دوران درخشان صفویه!)لباس ملی ما روبنده و چادر مشکی بوده است؟
کمی مطالعه تاریخ هم خوب است! مگر رضا شاه با تمام قدرت و به قول شما قلدریاش توانست کلاه پهلوی را به صورت نماد ملی در بیاورد؟
چهارشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۶
سهشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۶
جمعه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۶
ممد نبودی ببینی
ممد نبودی ببینی که سیبزمینیپوستکن های آشپزخانههای صحرایی به نام تو و به نام دفاع از ارزشهای تو چه بلایی بر سر فرزندان این آبوخاک میآورند!
نبودی ببینی که چگونه همرزمانات را به گوشه خانهها و آسایشگاهها تبعید کردهاند تا فجایع را نبینند.
نبودی ببینی که به نام تو وبه یاد تو چگونه فاشیسم را به عنوان ارزشهای تو به خورد مردم میدهند.
نبودی ببینی که تو و یارانت و رشادتهایتان را چگونه به نفع خودشان مصادره میکنند.
و امروز ممدی که آنها میگویند ممدی است که نه برای آب و خاک وطنش و نه برای مردمش،بلکه فقط و فقط به خاطر پاداش آخروی و چند حوری و غلمان جنگیده است،
برای این جنگیده که بعد از این در خیابان همه چادر سیاه بپوشند.
و تو ممد عزیز اینگونه تبدیل شدی به یک فاشیست،به یک بیمار روانی با کلی عقده و کمبود
و خوش بحالت ، نبودی که ببینی!
نبودی ببینی که چگونه همرزمانات را به گوشه خانهها و آسایشگاهها تبعید کردهاند تا فجایع را نبینند.
نبودی ببینی که به نام تو وبه یاد تو چگونه فاشیسم را به عنوان ارزشهای تو به خورد مردم میدهند.
نبودی ببینی که تو و یارانت و رشادتهایتان را چگونه به نفع خودشان مصادره میکنند.
و امروز ممدی که آنها میگویند ممدی است که نه برای آب و خاک وطنش و نه برای مردمش،بلکه فقط و فقط به خاطر پاداش آخروی و چند حوری و غلمان جنگیده است،
برای این جنگیده که بعد از این در خیابان همه چادر سیاه بپوشند.
و تو ممد عزیز اینگونه تبدیل شدی به یک فاشیست،به یک بیمار روانی با کلی عقده و کمبود
و خوش بحالت ، نبودی که ببینی!
چهارشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۶
عذرخواهی رسمی
من در اینجا به صورت کاملا رسمی از تمام شما برادران (و خواهران!) زحمتکش و جان برکف انتظامی و بسیجی و تمام امت همیشه در صحنه به خاطر پست قبلی عذرخواهی میکنم.
باور کنید یادم رفته بود که هر کس وظیفهای دارد و باید به وظیفهاش عمل کند
اگر کسی به وظیفهاش عمل کرد که نباید او را بازخواست کنیم!
فراموش کرده بودم که وظیفه شماست که با فساد مبارزه کنید ٬فراموش کرده بودم که 'به فرموده' دارید که این عناصر خودفروخته را مجازات کنید.
فراموش کرده بودم که مافوق شما هم 'به فرموده' ای دارد و مافوق او هم
فراموش کرده بودم که مافوق مافوق مافوق ... شما 'به فرموده' است که آدمها گوسفندان شما هستند و شما باید با چوب یا باتوم یا قنداق تفنگ و یا هر چه بدستتان رسید آنها را آغول ببرید!
فکر میکنم در خواب دیده بودم که وقتی قرار بود شما چوپانمان شوید میگفتید اجباری در کار نیست٬-و حجاب اجباری نیست-
من دچار دوگانگی شدهام٬
نمیدانم کدام خواب است کدام بیداری٬
شنیدهاید که :
الان نمیدانم کدام خواب بوده کدام بیداری!
این که قرار بود-حجاب اجباری نباشد-خواب بوده یا چیزهایی که الان میبینم٬
حتما یک کدام خواب بوده وگرنه نمیشود که مافوق مافوق مافوق ... شما کسانی را برای چوپانی رمه انتخاب کند که زیر قولشان میزنند!
خودتان میگویید که مافوق مافوق مافوق ... شما از دروغگویی و بدقولی بدش میآید
شما را به خدا من را از این دوگانگی نجات دهید کدام خواب بوده؟ من گربهای هستم که خواب می بینید انسان است یا انسانی که از خواب بیدار شده؟
باور کنید یادم رفته بود که هر کس وظیفهای دارد و باید به وظیفهاش عمل کند
اگر کسی به وظیفهاش عمل کرد که نباید او را بازخواست کنیم!
فراموش کرده بودم که وظیفه شماست که با فساد مبارزه کنید ٬فراموش کرده بودم که 'به فرموده' دارید که این عناصر خودفروخته را مجازات کنید.
فراموش کرده بودم که مافوق شما هم 'به فرموده' ای دارد و مافوق او هم
فراموش کرده بودم که مافوق مافوق مافوق ... شما 'به فرموده' است که آدمها گوسفندان شما هستند و شما باید با چوب یا باتوم یا قنداق تفنگ و یا هر چه بدستتان رسید آنها را آغول ببرید!
فکر میکنم در خواب دیده بودم که وقتی قرار بود شما چوپانمان شوید میگفتید اجباری در کار نیست٬-و حجاب اجباری نیست-
من دچار دوگانگی شدهام٬
نمیدانم کدام خواب است کدام بیداری٬
شنیدهاید که :
مردی در بالکن خانهاش خوابیده بود و خواب میدید گربهایست که کنار خیابان خوابیده و دارد خواب میبیند آدم است..مدتی است دچار مشکلی مشابه مشکل آن مرد-گربه شدهام٬
وقتی بیدار شد دچار این شک شد که کدام است؟
گربهای که خواب میبیند انسان است یا واقعا انسانی است که از خواب بیدار شده؟
الان نمیدانم کدام خواب بوده کدام بیداری!
این که قرار بود-حجاب اجباری نباشد-خواب بوده یا چیزهایی که الان میبینم٬
حتما یک کدام خواب بوده وگرنه نمیشود که مافوق مافوق مافوق ... شما کسانی را برای چوپانی رمه انتخاب کند که زیر قولشان میزنند!
خودتان میگویید که مافوق مافوق مافوق ... شما از دروغگویی و بدقولی بدش میآید
شما را به خدا من را از این دوگانگی نجات دهید کدام خواب بوده؟ من گربهای هستم که خواب می بینید انسان است یا انسانی که از خواب بیدار شده؟
دوشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۶
و خدایی هم هست؟
.jpg)
ای صاحب فتوا ز تو پر کارتریم
با این همه مستی ز تو هشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بـده کـدام خونخوار تریم؟
مطلب قبلی را که مینوشتم ،فکر نمی کردم نمونه اش را فردایش میبینم ،
یاد هفته پیش افتادم که در ایستگاه مترو آریاشهر - جلوی دستگاه ATM نمیدانم کدام بانک - یکی از همین اعضای تیم عملیات نسوان به خانم محترمی که همراه دختر 12-13 سالهاش بودند توهین میکرد و میگفت اگر تو خودت خراب نباشی اجازه نمیدهی دخترت این لباس را بپوشد! و دخترک فقط مانتوی کوتاهی پوشیده بود...
اما این عکس بیشتر مرا به یاد روزی انداخت که در خیابان ولیعصر تهران یکی از اجداد این دایناسورها جلوی چشمان وحشتزده یک پسر بچه ،بر صورت دختر جوانی به تیغ کشیدند.
بسیاری از طبیعتشناسان معتقدند حتی گرگها -برخلاف چیزی که مردم فکر میکنند-همنوعان خود را نمیخورند.
اما ...
یکشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۶
خیام
ای صاحب فتوا ز تو پر کارتریم
با این همه مستی ز تو هشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بـده کـدام خونخوار تریم؟
هر قدر هم دوست دارند بگویند که این شعرها از خیام ریاضی دان و منجم نیست
اما آن خیامی که این شعر ها را سروده دوست تر دارم تا کاشف آن مثلث مشهور
گــر مــن ز می مغانه مـستم هستم
گر کافر و گبر و بت پرستم هستم
هر طایفه ای بمن گــمـانی دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم
با این همه مستی ز تو هشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بـده کـدام خونخوار تریم؟
هر قدر هم دوست دارند بگویند که این شعرها از خیام ریاضی دان و منجم نیست
اما آن خیامی که این شعر ها را سروده دوست تر دارم تا کاشف آن مثلث مشهور
گــر مــن ز می مغانه مـستم هستم
گر کافر و گبر و بت پرستم هستم
هر طایفه ای بمن گــمـانی دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶
سه آرزو
کوچک که بودیم،میگفتند:اگر آرزویت را بگویی برآورده نمیشود،برای همین آرزوهایمان را در تاریکترین و دور از دسترسترین نقطه دلمان پنهان میکردیم تا شیطان ندزدشان!
آنقدر دور که بیشتر وقتها خودمان هم فراموش میکردیم که آرزویمان را کجا گذاشتهایم و اصلا آرزویمان چه بود؟
بعدتر ،آرزوهای دم دست نمیشد داشت،باید آرزوی بزرگ میداشتیم،به قول بزرگترها:"هم سن و سال های شما در جبهه با بعثی های کافر میجنگند، با نارنجک خودشان را به زیر تانک میاندازند،آنوقت شما دوچرخه میخواهید؟"
Arms and the Boy(Wilfred Owen)
Let the boy try along this bayonet-blade
How cold steel is, and keen with hunger of blood;
Blue with all malice, like a madman's flash;
And thinly drawn with famishing for flesh.
Lend him to stroke these blind, blunt bullet-leads,
Which long to nuzzle in the hearts of lads,
Or give him cartridges whose fine zinc teeth,
Are sharp with sharpness of grief and death.
For his teeth seem for laughing round an apple.
There lurk no claws behind his fingers supple;
And God will grow no talons at his heels,
Nor antlers through the thickness of his curls
در آن موقعیت بزرگترین آرزویی که میشد داشت،شهید شدن در جنگ علیه دشمن بعثی بود یا اینکه باید آرزو میکردیم منافقین کوردل(!) از همت انقلابی ما بترسند و ما را ترور کنند.
اما نمیدانم چرا هیچ کس ما را به جنگ نمیبرد و منافقین کوردل هم نمیتوانستند ما راببینید،
اینطوری بود که آرزوهای ما کم کم تبدیل شد به حسرت و ای کاش...
و بعدتر حتی فراموش کردیم که میشود آرزو هم داشت ....
-----------------------------------
پ.ن : این مطلب پاسخی است به دعوت غیر مستقیم جناب پاسپارتو
آنقدر دور که بیشتر وقتها خودمان هم فراموش میکردیم که آرزویمان را کجا گذاشتهایم و اصلا آرزویمان چه بود؟
بعدتر ،آرزوهای دم دست نمیشد داشت،باید آرزوی بزرگ میداشتیم،به قول بزرگترها:"هم سن و سال های شما در جبهه با بعثی های کافر میجنگند، با نارنجک خودشان را به زیر تانک میاندازند،آنوقت شما دوچرخه میخواهید؟"
Arms and the Boy(Wilfred Owen)
Let the boy try along this bayonet-blade
How cold steel is, and keen with hunger of blood;
Blue with all malice, like a madman's flash;
And thinly drawn with famishing for flesh.
Lend him to stroke these blind, blunt bullet-leads,
Which long to nuzzle in the hearts of lads,
Or give him cartridges whose fine zinc teeth,
Are sharp with sharpness of grief and death.
For his teeth seem for laughing round an apple.
There lurk no claws behind his fingers supple;
And God will grow no talons at his heels,
Nor antlers through the thickness of his curls
در آن موقعیت بزرگترین آرزویی که میشد داشت،شهید شدن در جنگ علیه دشمن بعثی بود یا اینکه باید آرزو میکردیم منافقین کوردل(!) از همت انقلابی ما بترسند و ما را ترور کنند.
اما نمیدانم چرا هیچ کس ما را به جنگ نمیبرد و منافقین کوردل هم نمیتوانستند ما راببینید،
اینطوری بود که آرزوهای ما کم کم تبدیل شد به حسرت و ای کاش...
و بعدتر حتی فراموش کردیم که میشود آرزو هم داشت ....
-----------------------------------
پ.ن : این مطلب پاسخی است به دعوت غیر مستقیم جناب پاسپارتو
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۶
ترسهای ما
این گفتمان از یک گفتگوی طولانی در یک پیاده روی با باسپارتو در ذهنم شکل گرفت...
این که بگردم و ببینم در اعماق وجودم از چه چیزهای میترسم و چقدر این ترسها واقعی است؟
- منظورم ترس از سوسک!،تاریکی،ارتفاع و... نیست -
و اگر ترس،ترسی واهی است، چطور میشود درمانش کرد.
خیلی به این موضوع فکر کردم،
راستش تمام ترسهای مسخره را که کنار بگذاریم بیشتر از همه از دو چیز میترسم:
1-بزرگترین کابوس من از زمانی که به یاد دارم خداحافظی بوده،یعنی مجبور شوم با آدمهایی که به آنها عادت کرده ام برای همیشه خداحافظی کنم.
برای همین هم همیشه از خداحافظی فراری بودهام
2-ترس دوم اما عجیتتر است،
ترس از فلج شدن و اینکه دیگر نتوانم راه بروم!
خب کسانی که من را از نزدیک میشناسند میدانند که بزرگترین تفریح من بعد از مطالعه و فیلم دیدن ،پیادهروی است. خیلی شبها 3-4 ساعت نیمه شب توی خیابان قدم میزنم،
بعضی وقتها خواب میبینم که فلج شده ام،و با ترس از خواب بیدار میشوم و پاهایم را حرکت میدهم که مطمئن شوم فقط خواب بوده و هنوز میتوانم راه بروم.
به نظر شما ترسهای من قابل درمان است؟
ترسهای شما چطور؟
چقدر عجیب است و قابل درمان؟
این که بگردم و ببینم در اعماق وجودم از چه چیزهای میترسم و چقدر این ترسها واقعی است؟
- منظورم ترس از سوسک!،تاریکی،ارتفاع و... نیست -
و اگر ترس،ترسی واهی است، چطور میشود درمانش کرد.
خیلی به این موضوع فکر کردم،
راستش تمام ترسهای مسخره را که کنار بگذاریم بیشتر از همه از دو چیز میترسم:
1-بزرگترین کابوس من از زمانی که به یاد دارم خداحافظی بوده،یعنی مجبور شوم با آدمهایی که به آنها عادت کرده ام برای همیشه خداحافظی کنم.
برای همین هم همیشه از خداحافظی فراری بودهام
2-ترس دوم اما عجیتتر است،
ترس از فلج شدن و اینکه دیگر نتوانم راه بروم!
خب کسانی که من را از نزدیک میشناسند میدانند که بزرگترین تفریح من بعد از مطالعه و فیلم دیدن ،پیادهروی است. خیلی شبها 3-4 ساعت نیمه شب توی خیابان قدم میزنم،
بعضی وقتها خواب میبینم که فلج شده ام،و با ترس از خواب بیدار میشوم و پاهایم را حرکت میدهم که مطمئن شوم فقط خواب بوده و هنوز میتوانم راه بروم.
به نظر شما ترسهای من قابل درمان است؟
ترسهای شما چطور؟
چقدر عجیب است و قابل درمان؟
دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶
شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۶
جمعه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۶
آدمها
در تقسیمبندی ذهنی من٬آدمها انواع مختلفی دارند که یک نوع آنرا من ترانسپرنت نامیدهام٬آدمهای ترانسورنت آدمهایی هستند که حضورشان را حس نمیکنی ولی نبودشان را چرا٬
حضور آنها هیچ نوع باری بر دوش آدم ندارد و بدون اینکه ادم حس کند ٬بار بسیاری را از دوش آدم برمیدارند
.برای همین است که نبودشان را حس میکنی
بهترین نمونه این ادمها دوستان ما هستند٬بر روی واژه دوست تاکید میکنم چرا که هر آشنایی دوست آدم نیست.
قدرشان را بدانیم و دست همه شان را به گرمی بفشاریم٬
سال پیش بدترین سال زندگی من بود و اگر لطف و مهربانی این دوستان عزیز نبود نمی دانم چه اتفاقی میافتاد.
نام بعضی از این دوستان را در لینکهای این صفحه میبینید و بعضیها هم که وبلاگ ندارند٬
ازهمهتان متشکرم برای گرمای وجودتان و مهربانیهایتان.
حضور آنها هیچ نوع باری بر دوش آدم ندارد و بدون اینکه ادم حس کند ٬بار بسیاری را از دوش آدم برمیدارند
.برای همین است که نبودشان را حس میکنی
بهترین نمونه این ادمها دوستان ما هستند٬بر روی واژه دوست تاکید میکنم چرا که هر آشنایی دوست آدم نیست.
قدرشان را بدانیم و دست همه شان را به گرمی بفشاریم٬
سال پیش بدترین سال زندگی من بود و اگر لطف و مهربانی این دوستان عزیز نبود نمی دانم چه اتفاقی میافتاد.
نام بعضی از این دوستان را در لینکهای این صفحه میبینید و بعضیها هم که وبلاگ ندارند٬
ازهمهتان متشکرم برای گرمای وجودتان و مهربانیهایتان.
پنجشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۶
هفته در ایران باستان
تقدیم به پاسپارتو
یک نکته:این که در ایران باستان روز هفته داشتهایم یا نه٬نه باعث افتخار است نه باعث شرمندگی٬این فقط یک تقسیم بندی است٬ بنابراین این نوشتار قرار نیست بر افتخارهای ما چیزی بیافزاید یا کم کند.
فارسیان درآغاز سلطنت خود هفته نداشتند زیرا اولین اشخاصی که هفته را استعمال کردند اهل مغرب بودند خصوص اهل شام و حوالی آن که چون انبیاء در این ناحیه ظهور نمودند از هفته اولین که آغاز جهان در آن بود مردم را اخبار کردند چنانکه در تورات ناطق است سپس از اهل شام در دیگر امم انتشار یافت و عرب عاریه به پواسطه قرب جوار و تعرب اسمعیلبنابراهیم در این کار از ایشان پیروی کردند(آثارالباقیه٬ نوشته ابوریحان بیرونی ترجمه اکبر داناسرشت)روزهای هفته از کجا آمدهاند؟
روزهای ماه سی روز است و بر هفت قابل تقسیم نیست٬
روزهای سال هم ۳۶۵ روز است که این عدد هم بر هفت قابل تقسیم نیست.
بنابراین این تقسیم بندی جدا از تقسیم بندیهای دیگر است و ارتباطی با ماه و سال ندارد.
چرا این تقسیمبندی بوجود آمده است؟
تقویم ایران باستان ارتباط تنگاتنگی با اعتقادات مذهبی در ایران باستان دارد٬و تمام نامها ریشهای مذهبی دارند
اما نامهای روزهای هفته چه ارتباطی با ایران باستان دارند؟
در تقویم ایران باستان هر سال 365 روز دارد و هر ماه 30 روز تمام٬پنج روز باقیمانده را پنجه دزدیده شده میگویند(به نقل از ابوریحان)
نام 12 ماه سال از نامهای امشاسپدان است که عبارتند از :
فروردین(حمع فرورد-Farward است که از واژه فروشی گرفته شده است)
اردیبهشت : (اشه و هیشته) امشاسود نگهبان درستی و پرهیزگاری است
خرداد : (هئوروه-Haurva) به معنای از هر نظر کامل
تیر :ستاره تشتر و نگهبان آب است.
امرداد(امرتات) نام ششمین امشاسپند به معنی بیمرگی است و نگهبان گیاهان و خوردنیهاست
شهریور : (خشثره و ئیریه) به معنی شهریاری کامل ٬نگهبان و مالک فلزات؟(فرشته ایست که به جواهر هفتگانه که طلا و نقره و دیگر فلزات که قوام صنعت و دنیا و مردم بدان است موکل است )
مهر :(میترا؟)برکت دهنده و حامی پیمان
آبان : نگهبان آب
آذر:(آتش) پاسبان آتش
دی : (آفرنش)
بهمن(وهومنه) اندیشه نیک
سپندارمذ(اسپندارمذ-اسفند):فروتنی
و هر روز ماه نیز نامی مخصوس خود دارد که آن تیز از نامهای ایزدان و امشاسپدان است.
نام روز اول هر ماه به نام خداونگار-اهورمزدا- نامیده شده و از روز دوم تا روز هفتم به نام شش امشاسپند یا میهن ایزدان زرتشتی است بنابراین هفت روز اول ماه عبارتند از:
اهور-مزد(Ahur-mazda) = اورمزد
وهومنه (Vahomana) = وهومن٬بهمن
اشا-وهیشت(Asha-Vahishta) = ارث-وهیثت=اردیبهشت
خشتز-وئیریه(Khshathra-Vaira)= شتریور = شهریور
سپتآرمئیتی(Spenta-Araiti) = سپندارمت=شهریور
هيورتات(Haurvatat) = خردات=خرداد
امزتات(Amertat) = امردات= امرداد
در تمام این تقسیمبندیها هیچ اشارهای به هفته نشده است.
اما این فکر که ایرانیان هفته داشتهاند از کجا آمده است؟
شاید این تفکر از اینجا بوجود آمده باشد که روزهای هشتم٬پانزدهم وبیستوسوم هر ماه به نام دثوش نامیده شده یعنی
روز هشتم : دثوش-یادذوه (Dathush-dazva) = دیبآذر
پانزدهم : دئوش-یا-دذوه(Dathush-dadhava) = دی-دی بمهر
بیستوسوم: دثوش-دذوه(Dathush-dadhva)= دی-دیبدین
تنها اشارهای که ممکن است نشاندهنده تقسیم ماه به چهر بخش باشد همین یک نکته است ولی از آنجایی که نام روزها هر هفته تکرار نمیشود(این تکرار فقط برای دئوش وجود دارد)این نمی تواند نشاندهنده هفته باشد.
اشاره دیگر٬شاهنامه فرودوسی است٬که در آن از روز چهارشنبه(سوری)نام برده شده و چون فرودوسی برای شاهنامه از متنهای قدیمی استاده کردهُ٬گفته میشود که نشاندهنده روز هفته است٬اما میدانیم که شنبه واژهای عربی است٬پس اشاره فردوسی نمیتواند ریشهای فارسی داشته باشد.
بنابراین واژههایی مانند چهارشنبهسوری بدون شک بعد از اسلام به فرهنگ ایرانی وارد شدهاند و جایگرین مترادفهای فارسی خودشان(جشنسوری؟) شدهاند و طبیعی است که در این تغییر٬دچار تغییر زمانی هم شده باشند.
----
با نگاهی به :
گاهشماری و جشنهای ایران باستان نوشته هاشم رضی
پژوهشی دز اساطیر ایران-مهرداد بهار
جشنهای ایرانی -دکتر پرویز ورجاوند
و البته اوستا
چهارشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۶
شنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۵
غرور ملی یا جوگیری ملی؟
باز هم جوگیر شدیم یا اینبار قضیه جدی است؟
چرا باید باور کنم که جوگیر نشده ایم؟
من نمیفهمم مردمی که به چیزهای بسیار مهمتر و توهینهای بزرگتر به تاریخاشان بیتفاوتاند چطور به یک فیلم بی ارزش هالیودی حساسیت نشان میدهند؟
چطور وقتی ایرانیان زرتشتی ،کلیمی،بهایی و ... مجبور به کوچ اجباری از ایران میشوند کسی اعتراضی نمیکند؟
چطور میتوانید برنامههای مبتذل و سراسر توهین صدا و سیمای جمهوری اسلامی را در مورد ایران تحمل کنید ولی تحمل یک فیلم ساده را ندارید؟
چطور وقتی طبق یک بخشنامه تمام برنامهسازان تلوزیونی موظفاند در فیلمهایشان برای شخصیت های منفی نام ایرانی و برای شخصیتهای مثبت نام اسلامی(عربی) اتنتخاب کنند ککتان هم نمیگزد؟
چرا وقتی جناب رییس سابق صدا و سیما در سحنرانی اش در مسجد بلال ایرانیها را مشتی بربر و وحشی حطاب کرد که با حمله اسلام متمدن شدند صدایتان در نیآمد؟
چرا کسی به سخنان آیتالله ... در مورد ایران باستان اعتراضی نمیکند؟
راستی ،چطور شده که امروز همه مسوولان مملکتی ملیگرا شدهاند؟
مگر بنیانگذار جمهوری اسلامی نبود که میگفت :"ملی گرایی اساس بدبختی ماست"؟
مگر همین مجلس محترم نیست که تلاش میکند تعطیلات نوروز را کم کند و به جایش عید فطر را یک هفته تعطیل کند؟
مگر در همین مملکت کتاب توهینآمیز کیمیای سعادت امام محمد غزالی را چاپ نمیکند؟
فرمایش ایشان را در مورد نوروز خواندهاید؟
چند نمونه دیگر بیاورم کافی است؟
چطور حالا که ماجرای انرژی هستهای پیش آمده،همه مسوولان دم از غرور ملی میزنند؟
چطور شده که این روزها همهاش ای ایران ای مرز پرگهر را پخش میکنند؟
یا یار دبستانی من را؟
(این یار دبستانی من هم چیز عجیبی ایست،
یادم هست بهمن سال 68 در خیابان انقلاب سر خیابان کاوه از یکی از این چادرهایی که به مناسبت دهه فجر برپاشده بود و نوارهای انقلابی میفروخت سراغش را گرفتم و البته جایتان خالی کتک مفصلی هم خوردم!)
چرا انتظارهای عجیب از دنیا دارید؟
انتظار دارید رییس جمهور منتخبتان(نکند احمدی زاد را هم هالیود رییس جمهور ایران کرده؟) هر روز به یهودیان دنیا توهین میکند(به فرض در ماجرای هولوکاست،میلیونها یهودی کشته نشده باشند،هزارها نفر که کشته شدهاند!) و یهودیان دنیا هم دست به سینه بنشینند و هیچ کار نکنند؟
قضیه بر سر لحاف ملاست وگرنه جمهوری اسلامی راا چه به ملیگرایی و کوروش و ذالفرنین و ....؟
شما چرا جوگیر شدهاید؟
---
این را هم بخوانید بد نیست: سخنان آیت الله خزعلی در مورد نوروز
چرا باید باور کنم که جوگیر نشده ایم؟
من نمیفهمم مردمی که به چیزهای بسیار مهمتر و توهینهای بزرگتر به تاریخاشان بیتفاوتاند چطور به یک فیلم بی ارزش هالیودی حساسیت نشان میدهند؟
چطور وقتی ایرانیان زرتشتی ،کلیمی،بهایی و ... مجبور به کوچ اجباری از ایران میشوند کسی اعتراضی نمیکند؟
چطور میتوانید برنامههای مبتذل و سراسر توهین صدا و سیمای جمهوری اسلامی را در مورد ایران تحمل کنید ولی تحمل یک فیلم ساده را ندارید؟
چطور وقتی طبق یک بخشنامه تمام برنامهسازان تلوزیونی موظفاند در فیلمهایشان برای شخصیت های منفی نام ایرانی و برای شخصیتهای مثبت نام اسلامی(عربی) اتنتخاب کنند ککتان هم نمیگزد؟
چرا وقتی جناب رییس سابق صدا و سیما در سحنرانی اش در مسجد بلال ایرانیها را مشتی بربر و وحشی حطاب کرد که با حمله اسلام متمدن شدند صدایتان در نیآمد؟
چرا کسی به سخنان آیتالله ... در مورد ایران باستان اعتراضی نمیکند؟
راستی ،چطور شده که امروز همه مسوولان مملکتی ملیگرا شدهاند؟
مگر بنیانگذار جمهوری اسلامی نبود که میگفت :"ملی گرایی اساس بدبختی ماست"؟
مگر همین مجلس محترم نیست که تلاش میکند تعطیلات نوروز را کم کند و به جایش عید فطر را یک هفته تعطیل کند؟
مگر در همین مملکت کتاب توهینآمیز کیمیای سعادت امام محمد غزالی را چاپ نمیکند؟
فرمایش ایشان را در مورد نوروز خواندهاید؟
....و آنچه برای سده و نوروز فروشند ؛ چون سپر و شمشير چوبين و بوق سفالين ؛ اين در نفس خود حرام نيست ؛ و ليکن ؛ اظهار شعار گبران است !که مخالف شرع است !و از اين جهت نشايد .
افراط کردن در آراستن بازار به سبب نوروز ؛ و تکلف های نو ساختن برای نوروز نشايد !!بلکه نوروز و سده بايد که مندرس شود و کسی نام آن نبرد !!
گروهی از سلف گفته اند که روزه بايد داشت تا از آن طعام ها خورده نيايد .
و شب سده ؛ چراغ فرا نبايد گرفت (يعنی چراغ نبايد روشن کرد ) تا اصلا آتش نبينند
و محققان گفته اند که روزه داشتن اين روز هم ؛ ذکر اين روز بود ؛ و نشايد که نام اين روز برند بهيچ وجه !!بلکه با روزهای ديگر برابر بايد داشت و شب سده همچنين ؛ که از او ؛ خود ؛ نام و نشان نماند !!!!
چاپ تهران -کتابخانه مرکزی -صفحه 407"
چند نمونه دیگر بیاورم کافی است؟
چطور حالا که ماجرای انرژی هستهای پیش آمده،همه مسوولان دم از غرور ملی میزنند؟
چطور شده که این روزها همهاش ای ایران ای مرز پرگهر را پخش میکنند؟
یا یار دبستانی من را؟
(این یار دبستانی من هم چیز عجیبی ایست،
یادم هست بهمن سال 68 در خیابان انقلاب سر خیابان کاوه از یکی از این چادرهایی که به مناسبت دهه فجر برپاشده بود و نوارهای انقلابی میفروخت سراغش را گرفتم و البته جایتان خالی کتک مفصلی هم خوردم!)
چرا انتظارهای عجیب از دنیا دارید؟
انتظار دارید رییس جمهور منتخبتان(نکند احمدی زاد را هم هالیود رییس جمهور ایران کرده؟) هر روز به یهودیان دنیا توهین میکند(به فرض در ماجرای هولوکاست،میلیونها یهودی کشته نشده باشند،هزارها نفر که کشته شدهاند!) و یهودیان دنیا هم دست به سینه بنشینند و هیچ کار نکنند؟
قضیه بر سر لحاف ملاست وگرنه جمهوری اسلامی راا چه به ملیگرایی و کوروش و ذالفرنین و ....؟
شما چرا جوگیر شدهاید؟
---
این را هم بخوانید بد نیست: سخنان آیت الله خزعلی در مورد نوروز
چهارشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۵
چهرشنبه سوری و یک پرسش بنیادین!
د رکنار تمام چیزهایی که از چهارشنبه سوری گفته میشود مانند این که ایرانیان پیش از اسلام روز هفته نداشته اند و ...(متن سال گذشته من را در این مورد بخوانید)،یک چیز فراموش شده است:
در ایران باستان شب هر روز در انتهای روز بود نه شب قبل از آن! یعنی شب چهار شنبه میشد چهارشنبه شب.
فلسفه ان نیز مقدم بودن نور بر تاریکی بود،
برعکس در فلسفه عربی شب را مقدم بر روز میدانستند یعنی شب چهارشنبه میشد سه شنبه شب
فلسفه ان هم این بود که تاریکی را پیشنیاز روشنایی میدانستند.
خب حالا چرا ایرانیان جشن اتشاشن را که در 5 روز آخر سال برگزار میشد را چهارشنبه سوری نامیدند قابل درک است،اما این که چرا آنرا یه سبک اعراب سهشنبه شب برگزار کردند جای تعجب و سوال دارد.
در پست سال قبل به این نکته توجه نکرده بودم.
در ایران باستان شب هر روز در انتهای روز بود نه شب قبل از آن! یعنی شب چهار شنبه میشد چهارشنبه شب.
فلسفه ان نیز مقدم بودن نور بر تاریکی بود،
برعکس در فلسفه عربی شب را مقدم بر روز میدانستند یعنی شب چهارشنبه میشد سه شنبه شب
فلسفه ان هم این بود که تاریکی را پیشنیاز روشنایی میدانستند.
خب حالا چرا ایرانیان جشن اتشاشن را که در 5 روز آخر سال برگزار میشد را چهارشنبه سوری نامیدند قابل درک است،اما این که چرا آنرا یه سبک اعراب سهشنبه شب برگزار کردند جای تعجب و سوال دارد.
در پست سال قبل به این نکته توجه نکرده بودم.
یکشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۵
300،Alexander،سد سیوند،خیج فارس و...
نمیفهمم این همه حساسیت برای چیست؟
چرا خودمان را گول میزنیم؟
کدام تمدن؟
کدام گذشته پرافتخار؟
چرا به یک مشت سنگ و خاک پوسیده چسبیدهایم؟
گذشتهای که از آن دم میرنیم به جای اینکه باعث افتخار ما باشد باید باعث شرمندگی ما باشد،
اینکه ما چگونه میراث نیاکانمان را به این شکل درآوردیم،باعث افتخار است یا شرمندگی؟
بهانه نیاوریم که تقصیر ما نبود،اسکندر، تازیان،مغولها و ... اینگونهامان کردند،
این خود ما بودیم که از اسکندر خدا ساختیم(کمی به قصههای ماد بزرگهایتان در مورد اسکندر کبیرگوش کنید)
این ما بودیم که از تازیانی که پدرانمان را فتل عام کردند و مادرانمان را به بردگی بردند در حد پرستش پرستیدیم(بعد از هزار سال هنوز اربعین شهادتشان را میگیریم!)
کدام یک از ماهایی که این بیانیه ها را مینویسیم،بمب گوگلی می سازیم و... سعی کردهایم دست کم به افکار کوروش فکر کنیم؟
چند نفر از ما تحمل پذیرش حقوق بشر کوروش را داریم؟
چند نفر از ما می توتنیم تحمل کنیم مانند دوره ساخت تخت جمشید،مدیرمان زن باشد؟
چند نفر از ما ...
من این گذشتهای را که در فیلمهایی مانند این و این یکی تصویر میشود را به مراتب به گذشتهای که از آن دم میزنیم ترجیح میدهم،
ترجیح میدهم اجدادم داریوش پشمالوی فیلم اسکندر باشند و این ایرانیهای وحشی فیلم 300
ترجیح میدهم افتخارم به جای تخت جمشید و دروازه ملل اش ،به کپرها و شترها و جنگهای عربی باشد
ترجیح میدادم به جای کوروش و خشایارشاه حاکمانی مانند ... داشتیم.
اینطوری از خیانتی که کردهایم(خودمان یا چند نسل قبل امان چه فرقی می کند؟) کمتر احساس شرمندگی می کردم.
چرا خودمان را گول میزنیم؟
کدام تمدن؟
کدام گذشته پرافتخار؟
چرا به یک مشت سنگ و خاک پوسیده چسبیدهایم؟
گذشتهای که از آن دم میرنیم به جای اینکه باعث افتخار ما باشد باید باعث شرمندگی ما باشد،
اینکه ما چگونه میراث نیاکانمان را به این شکل درآوردیم،باعث افتخار است یا شرمندگی؟
بهانه نیاوریم که تقصیر ما نبود،اسکندر، تازیان،مغولها و ... اینگونهامان کردند،
این خود ما بودیم که از اسکندر خدا ساختیم(کمی به قصههای ماد بزرگهایتان در مورد اسکندر کبیرگوش کنید)
این ما بودیم که از تازیانی که پدرانمان را فتل عام کردند و مادرانمان را به بردگی بردند در حد پرستش پرستیدیم(بعد از هزار سال هنوز اربعین شهادتشان را میگیریم!)
کدام یک از ماهایی که این بیانیه ها را مینویسیم،بمب گوگلی می سازیم و... سعی کردهایم دست کم به افکار کوروش فکر کنیم؟
چند نفر از ما تحمل پذیرش حقوق بشر کوروش را داریم؟
چند نفر از ما می توتنیم تحمل کنیم مانند دوره ساخت تخت جمشید،مدیرمان زن باشد؟
چند نفر از ما ...
من این گذشتهای را که در فیلمهایی مانند این و این یکی تصویر میشود را به مراتب به گذشتهای که از آن دم میزنیم ترجیح میدهم،
ترجیح میدهم اجدادم داریوش پشمالوی فیلم اسکندر باشند و این ایرانیهای وحشی فیلم 300
ترجیح میدهم افتخارم به جای تخت جمشید و دروازه ملل اش ،به کپرها و شترها و جنگهای عربی باشد
ترجیح میدادم به جای کوروش و خشایارشاه حاکمانی مانند ... داشتیم.
اینطوری از خیانتی که کردهایم(خودمان یا چند نسل قبل امان چه فرقی می کند؟) کمتر احساس شرمندگی می کردم.
یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵
ای ایران ای مرز پر گه + ار
کار کردن در ایران و به خصوص سازمانی که مدیریتی دولتی داشته باشد سخت ترین کار ممکن و از طرفی ساده ترین کار ممکن است،
بسته به این است که چطور فکر کنی!
اگر بتوانی تفکرت را با تفکر مدیریت(مدیر + ریت) سازگار کنی (به عبارت بهتر اصلا فکر نکنی) ،همه چیز بر وفق مراد است،حق و حقوقت را که میدهند هیچ،کلی پاداش و ترفیع و مدال لیاقت و شجاعت! هم میگیری،فقط باید یاد بگیری که با چشم بسته کار کنی و روزی سه بار با دستمال مدیر محترم را جلا بدهی و تا می توانی از خدمات ارزنده اش تعریف کنی.
بهتر است بالای سرت عکس آقا را نصب کنی و البته کتارش عکس معجزه هزاره سوم را و زیر آن بنویسی انرژی هسته ای ،حق مسلم ماست.
بکسور بودن هم بد نیست ،می توانی روزی چند بارمشت محکمی بر دهان امپریالیسم شرق و غرب بزنی و دهان یاوه گویان و قلم به مزدان(والبته کیبرد به مزدان) را خرد کنی...
باید یادت باشد سر ظهر با سرو صدای تمام در سرویس بهداشتی(!) وضو بگیری و درحالی که جورابت از جیب شلوارت بیرون زده و پاشنه کفش ات را خوابانده ای در محل کار رژه بروی و با آبی که از دستت می چکد همه جا را خیس کنی...
اما اگر نتوانی ....
----
پ.ن: می خواستم این مطلب را برای یکی از صادق ترین دوستان بنویسم،ولی این مثل اینکه این مطلب بیشتر حرف دلم خودم است!.
بسته به این است که چطور فکر کنی!
اگر بتوانی تفکرت را با تفکر مدیریت(مدیر + ریت) سازگار کنی (به عبارت بهتر اصلا فکر نکنی) ،همه چیز بر وفق مراد است،حق و حقوقت را که میدهند هیچ،کلی پاداش و ترفیع و مدال لیاقت و شجاعت! هم میگیری،فقط باید یاد بگیری که با چشم بسته کار کنی و روزی سه بار با دستمال مدیر محترم را جلا بدهی و تا می توانی از خدمات ارزنده اش تعریف کنی.
بهتر است بالای سرت عکس آقا را نصب کنی و البته کتارش عکس معجزه هزاره سوم را و زیر آن بنویسی انرژی هسته ای ،حق مسلم ماست.
بکسور بودن هم بد نیست ،می توانی روزی چند بارمشت محکمی بر دهان امپریالیسم شرق و غرب بزنی و دهان یاوه گویان و قلم به مزدان(والبته کیبرد به مزدان) را خرد کنی...
باید یادت باشد سر ظهر با سرو صدای تمام در سرویس بهداشتی(!) وضو بگیری و درحالی که جورابت از جیب شلوارت بیرون زده و پاشنه کفش ات را خوابانده ای در محل کار رژه بروی و با آبی که از دستت می چکد همه جا را خیس کنی...
اما اگر نتوانی ....
----
پ.ن: می خواستم این مطلب را برای یکی از صادق ترین دوستان بنویسم،ولی این مثل اینکه این مطلب بیشتر حرف دلم خودم است!.
اشتراک در:
پستها
(
Atom
)
جستجوی این وبلاگ
برچسبها
جاهايي که سر ميزنم
کتابخانهها
- کتاب فارسی
- ایرانیان آمریکای شمالی
- کتابخانه رضا قاسمی-دوات
- کتابخانه داتیس
- قفسه
- کتابخانه آشیان
- پارس تک
- کتابخانه مارکسیستها
- امیرحسین خنجی
- کتابخانه خوابگرد
- کتبخانه اهل سنت
- کتابخانه پارس
- آوای آزاد
- نیلوفرانه
- کتابخانه بهاییان
- کتابخانه کامپیوتر
- کتابخانه نشر کارگری
- کتابخانه کامپیوتر
- کتابخانه نشر کارگری
- کتابخانه ادم و حوا
- جستجو در کتابهای فارسی
- کتابخانه نهضت ملی ایران
- تبرستان
- کتابخانه ایران باستان
اخبار زرتشتیان
CopyLeft! هرگونه کپی برداری مجازاست، اما خوشحال میشوم اگر به خودم هم خبر بدهید. با پشتیبانی Blogger.
آرشیو وبلاگ
-
2009
(53)
- دسامبر (4)
- نوامبر (3)
- اکتبر (2)
- سپتامبر (4)
- اوت (6)
- ژوئیهٔ (10)
- ژوئن (4)
- مهٔ (3)
- آوریل (3)
- فوریهٔ (7)
- ژانویهٔ (7)
-
2008
(77)
- دسامبر (4)
- نوامبر (4)
- اکتبر (3)
- سپتامبر (4)
- اوت (15)
- ژوئیهٔ (11)
- ژوئن (7)
- مهٔ (2)
- آوریل (7)
- مارس (11)
- فوریهٔ (2)
- ژانویهٔ (7)
-
2007
(60)
- دسامبر (7)
- نوامبر (1)
- اکتبر (2)
- سپتامبر (3)
- اوت (2)
- ژوئیهٔ (8)
- ژوئن (10)
- مهٔ (5)
- آوریل (2)
- مارس (8)
- فوریهٔ (3)
- ژانویهٔ (9)
-
2006
(130)
- دسامبر (8)
- نوامبر (6)
- اکتبر (6)
- سپتامبر (6)
- اوت (8)
- ژوئیهٔ (15)
- ژوئن (15)
- مهٔ (21)
- آوریل (15)
- مارس (8)
- فوریهٔ (6)
- ژانویهٔ (16)
بیشتر خواندهشدهها
-
در پسلرزهای اولیهی «اسناد پاناما»، وقتی مشخص شد در برخی از این اسناد، نام «محمود احمدینژاد» ذکر شده، گروهی که به اصلاحطلبان معروف شده...
-
وقتی بنفشه را با گل سرخ برانداز می کنند ممکن است این نظر به میان بیاید که چرا بنفشه اینقدر کبود است؟ بخشی از یک نامه از نیمای یوش به احمد شا...
-
حمید هامون هم رفت! نه دکتر من یه موقعی فکر میکردم یه گهی میشم، اما هیچ پخی نشدم۰ چهل و خوردهای ازم گذشته ولی بدتر آویزوونم، آویزوون. چی ک...
-
نام من شیری نگاری است، من هم دوست داشتم توی کلمبیا حرف بزنم اما وقتی ایران به حماس پول داد تا اتوبوس ما رو منفجر کنند، کشته شدم. عکس را از ی...
-
من صدای انقلاب شما رو شنیدم! ماجراهای مناظرهها شما رو یاد این جمله شاه نمی اندازه؟
-
کاش آخر همه قصهها خوب تمام میشد!
-
آخرین جمله پاپیون رو به آسمان: Hey, you bastards, I'm still here! پ.ن : چرا درنسخه دوبله فارسی این جمله حذف شده است؟
-
من فکر میکنم آدمها همیشه بیشتر از آنی که سزاوراش هستند بدست میآورند، شما چطور؟ پ.ن: این عکس تزیینی است شاید هم ساختگی باشد، باور کنید به ه...
-
ميخواهم از شما که از ما هزار بار بگوييد بگويند با قاري بزرگ، ميکاريم عشق بزرگ را، تا گل دهد به دامن بيزاري بزرگ... لینک
© ما اينيم 2013 . Powered by Bootstrap , Blogger templates and RWD Testing Tool





