یادداشتهای یک کچل از خودراضی
جمعه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۹
کسی که را نمیداند نادان است ولی کسی که حقیقت را حقیقت پنهان میکند جنایتکار
به بهانه انتشار نامه فوق محرمانه موسوی به خامنهای!
بخشی از گزارش گالیندوپل نماینده ویژه سازمان ملل در سال 67
یک پرسش ساده از نخست وزیر محبوب امام:
مجازات کسی که ار محل اختفای مواد مخدر آگاه باشد و خبر ندهد چیست؟
مجازات کسی که ۲۰ سال کشتار را مخفی کند چیست؟
اشتباه نکنید، حرفی از مجازات برای شما نیست، اما پذیرفتن اشتباه و پوزشخواهی از خانواده کشته شدهگان آن سالها کوچکترین کاری است که میتوانید بکنید.
بخشی از گزارش گالیندوپل نماینده ویژه سازمان ملل در سال 67
"... بر اساس این گزارشها بین 24 تا 26 مرداد ماه سال 1367، اجساد 860 زندانی سیاسی بکجا در گورستانی در تهران دفن شدند( این گزارش مقدماتی به احتمالی، علی اکبر هاشمی رفسنجانی، رییس وقت مجلس شورای اسلامی را برانگیخته بود که اوایل سال 67 - ظاهرا نسنجیده- اقرار کند :"شمار زندانیان سیاسی که در چند ماه گذشته کشته شدهاند از 1000 تجاوز نمی کند!"- رقمی که به نظر او پذیرفتنی میآمدو البته نخست وزیر محبوب امام فراموش کرده بود بیشتر کسانی که اعدام شدند فقط یک هوادار ساده بودند، در حد همراه داشتن روزنامه و بقیه خیلی قبلتر توسط خلخالی-قاضی شرع محبوب امام- اعدام شده بودند
در دی 1367، یک خبرنگار تلوزیونی اتریشی از میرحسین موسوی-نخست وزیر وقت- پرسید که در باره ادعاهایی که در رسانههای غربی در مورد کشتار مجاهدین منتشر شده است چه نظری دارد
پاسخ موسوی این بود:"آنها(زندانیان سیاسی) قصد داشتند به قتل و کشتار مردم ادامه دهند و ما ناچار بودیم مانع اجرای این توطئه بشویم؛ در چنین مسایلی ما به کسی رحم نمیکنیم"
یک پرسش ساده از نخست وزیر محبوب امام:
مجازات کسی که ار محل اختفای مواد مخدر آگاه باشد و خبر ندهد چیست؟
مجازات کسی که ۲۰ سال کشتار را مخفی کند چیست؟
اشتباه نکنید، حرفی از مجازات برای شما نیست، اما پذیرفتن اشتباه و پوزشخواهی از خانواده کشته شدهگان آن سالها کوچکترین کاری است که میتوانید بکنید.
دوشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۹
من هراسم نیست
روزگاری
با خود
دردمندانه میاندیشیدم
که پیام از توفانها نرسید
و نسیمی که فرازآمد از گردنههای صعب
بر جسدهایی بیهوده وزید ــ
به جسدهایی
آونگ
بر امیدی موهومـ
لیک اکنون دیگر
مختوم
من هراسم نیست
اگر این رؤیا در خوابِ پریشانِ شبی میگذرد
یا به هذیانِ تبی
یا به چشمی بیدار
یا به جانی مغموم...
نه
من هراسم نیست:
ز نگاه و ز سخن عاری
شبنهادانی از قعرِ قرون آمدهاند
آری
که دلِ پُرتپشِ نور اندیشان را
وصلهی چکمهی خود میخواهند،
و چو بر خاک در افکندندت
باور دارند
که سعادت با ایشان به جهان آمده است.
باشد! باشد!
من هراسم نیست،
چون سرانجامِ پُراز نکبتِ هر تیرهروانی را
که جنایت را چون مذهبِ حق موعظه فرماید میدانم چیست
خوب میدانم چیست.
شاملو
با خود
دردمندانه میاندیشیدم
که پیام از توفانها نرسید
و نسیمی که فرازآمد از گردنههای صعب
بر جسدهایی بیهوده وزید ــ
به جسدهایی
آونگ
بر امیدی موهومـ
لیک اکنون دیگر
مختوم
من هراسم نیست
اگر این رؤیا در خوابِ پریشانِ شبی میگذرد
یا به هذیانِ تبی
یا به چشمی بیدار
یا به جانی مغموم...
نه
من هراسم نیست:
ز نگاه و ز سخن عاری
شبنهادانی از قعرِ قرون آمدهاند
آری
که دلِ پُرتپشِ نور اندیشان را
وصلهی چکمهی خود میخواهند،
و چو بر خاک در افکندندت
باور دارند
که سعادت با ایشان به جهان آمده است.
باشد! باشد!
من هراسم نیست،
چون سرانجامِ پُراز نکبتِ هر تیرهروانی را
که جنایت را چون مذهبِ حق موعظه فرماید میدانم چیست
خوب میدانم چیست.
شاملو
دوشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۹
امیرالمومنین با غیر مسلمانان چه میکرد؟(از روزنامه وزین کیهان)
برخورد حضرت علی(ع) با فرد افراطی که سپاه طلحه و زبیر را مشرک و ظالم معرفی کرد
من گناهی ندارم، این حرف امیرالمومنین است به نقل از روزنامه وزین کیهان اسلامی...
Read More
برخورد حضرت علی(ع) با فرد افراطی که سپاه طلحه و زبیر را مشرک و ظالم معرفی کرد
پس از جنگ جمل وقتی علی(ع) قدم به کوفه گذاشت، اهالی کوفه به استقبال حضرت آمده و هر یک به گونه ای این پیروزی را به آن حضرت تبریک و تهنیت می گفتند. در این بین ناگاه عبدالله بن وهب راسبی که بعدها یکی از سرکرده های خوارج شد، سپاه طلحه و زبیر را به کفر و شرک متهم کرده و گفت: «والله انهم الباغون الظالمون الکافرون المشرکون؛ قسم به خدا آنها ستمگر و ظالم و کافر و مشرک بوده اند».
علی(ع) در حالی که به اقتضای مجلس شادی پیروزی می توانست از برخورد افراطی عبدالله بن وهب صرف نظر کند، به خشم آمده و به شدت این گرایش و قضاوت تند را کوبید و فرمود: ثکلتک أمّک، ما أقواک بالباطل و أجرأک علی أن تقول ما لم تعلم، أبطلت یا ابن السوداء، لیس القوم کما تقول لو کانوا مشرکین سبینا (نساءهم) و غنمنا أموالهم و ماناکحناهم و لاوارثناهم؛ مادرت به عزایت بنشیند! چه چیزی تو را این قدر در راه باطل تقویت کرده و جرأت بخشیده که چیزی را که نمی دانی بگویی؛ سخن باطلی گفته ای ای پسر زن سیاه چهره؛ آنها آنطور که تو می گویی نیستند؛ اگر آنها مشرک بودند ما زنانشان را (پس از جنگ) اسیر کرده و اموالشان را غنیمت می گرفتیم و با یکدیگر ازدواج نمی کردیم و از یکدیگر ارث نمی بردیم.
من گناهی ندارم، این حرف امیرالمومنین است به نقل از روزنامه وزین کیهان اسلامی...
جمعه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۹
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد...
عاشقان
سر شکسته گذشتند،
شرمسار ترانه هاي بی هنگام خويش.
و کوچه ها بی زمزمه ماند صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند، خسته
بر اسبان تشريح،
و لته های بیرنگ غروری
نگون سار
بر نيزه هايشان.
تو را چه سود
فخر به فلک بر، فروختن
هنگامی که
هر غباره راه لعنت شده نفرينات ميکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با ياسها، به داس سخن گفتهای.
آن جا که قدم بر نهاده باشی
گياه، از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را، هرگز
باور نداشتی.
فغان!که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه روسپيان
باز می آمدند.
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سياهپوش
ـداغ داران زيبا ترين فرزندان آفتاب و باد ـ
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند!
Read More
سر شکسته گذشتند،
شرمسار ترانه هاي بی هنگام خويش.
و کوچه ها بی زمزمه ماند صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند، خسته
بر اسبان تشريح،
و لته های بیرنگ غروری
نگون سار
بر نيزه هايشان.
تو را چه سود
فخر به فلک بر، فروختن
هنگامی که
هر غباره راه لعنت شده نفرينات ميکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با ياسها، به داس سخن گفتهای.
آن جا که قدم بر نهاده باشی
گياه، از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را، هرگز
باور نداشتی.
فغان!که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه روسپيان
باز می آمدند.
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سياهپوش
ـداغ داران زيبا ترين فرزندان آفتاب و باد ـ
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند!
دوشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۹
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۹
پیشگو
ناریخ مطلب را بخوانید حتما!
.... اگر بااین نیروی مخرب جامعه و تاریخ کهن ( یعنی دستاربندان ) تسویه حساب نشود؛ خواه انقلاب مشروطه بشود یا نشود؛ این میکرب ها میمانند و من می ترسم در آینده نزدیکی چشم باز کنید و ببینید " هشتصد ملا یکجا خلق شده ". ملا همه امور مملکت را بدست گرفته؛ همه ثروت شما را بر باد داده؛ و شما را به امان خدا سپرده و افسارتان را به بیگانگان رها کرده ....
( روزنامه ملا نصرالدین . شماره 25 - سال 1908 میلادی )
یکشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۹
اعدامشان کردند!
خبر کوتاه بود :
- " اعدام شان کردند "
خروش ِ دخترک برخاست
لبش لرزید
دو چشم ِ خستهاش از اشک پر شد...
گریه را سر داد ...
و من با کوششی پر درد اشکم را نهان کردم
- چرا اعدامشان کردند ؟
می پرسد ز من با چشم ِ اشک آلود
چرا اعدام شان کردند ؟
عزیزم دخترم !
آنجا ،
شگفت انگیز دنیایی ست :
دروغ و دشمتی فرمانروایی می کند آنجا
طلا ، این کیمیای خون ِ انسان ها
خدایی می کند آنجا
شگفت انگیز دنیایی که همچون قرن های دور
هنوز از ننگ ِ آزار ِ سیاهان دامن آلوده ست
در آنجا حق و انسان حرف هایی پوچ و بیوده ست
در آنجا رهزنی ، آدمکشی ، خونریزی آزاد است
و دست و پای آزادی ست در زنجیر
عزیزم دخترم !
آنان
برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی
اعدام شان کردند
و هنگامی که یاران
با سرود ِ زندگی بر لب
به سوی مرگ می رفتند
امیدی آشنا می زد چو گل در چشم شان لبخند
به شوق ِ زندگی آواز می خواندند
و تا پایان به راه ِ روشن ِ خود با وفا ماندند
عزیزم !
پاک کن از چهره اشکت را ز جا برخیز !
تو در من زنده ای ، من در تو ، ما هرگز نمی میریم
من و تو با هزاران ِ دیگر
این راه را دنبال می گیریم
از آن ِ ماست پیروزی
از آن ِ ماست فردا با همه شادی و بهروزی
عزیزم !
کار ِ دنیا رو به آبادی ست
و هر لاله که از خون ِ شهیدان می دمد امروز
نوید ِ روز ِ آزادی ست
هوشنگ ابتهاج - ه. ا. سایه
جمعه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۹
سهشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۹
روباه
بسیار امیدوار بودم که ایران را در حلقه دوستان ثابت خود درآورم و برای اینکار کوشیدم تا آنرا تبدیل به کشوری مدرن و مترقی و فعال کنم.
فکر می کردم این کشور نیز به منافع حقیقی خود پی برده است.
ولی درست در موقع حساس و حیاتی، دریافتم که مساعی دولت انگلستان و عمال آن در جلوگیری از این برنامه از تمام کوشش های من موثرتر بوده است.
ناپلئون-خاطرات سنت هلن
دوشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۹
باز هم فیل + ترینگ...
امروز وارد اینجا شدم دیدم اون بالای وبلاگ نوشته:
بسم الله ارحمن الرحیم!!!
گفتم عجب این را کی نوشتم که خودم هم نفهمیدم؟
بعد فکر کردم کار لشگرسایبری اسلام است! و حتما برادران و خواهران سایبری اینجا راهم مورد عنایت قرار دادهاند
بعد دیدم که نخیر همه چیز وبلاگ سرجایش است،
خب اگر برادران و خواهران سایبری اینجارامورد عنایت قرارداده بودند که همه چیز را پاک میکردند...
خب
وقتی خواستم وارد بلاگر بشوم تازه متوجه شدم که بله
جناب بلاگر دوباره مورد عنایت قرار گرفتهاند(اگریادتان باشد، بلاگر عزیز مدتی پیش هم مورد عنایت قرار گرفته بود ولی بعد از مدتی رفع عنایت شد)
در هر حال به کمک جناب اوبونتو و دنیای لینوکس ما که فعلا در دنیای بدون عنایت زندگی میکنیم
ولی اگر شما در بالای وبلاگ آن جمله عجیب را مشاهده میفرمایید به دل نگیرید، چیزی که میبینید قسمت بالای صفحه عنیاتینگ قمهوری اسلامی است، هر چند میتواند یک تناقض خندهدار هم باشد با نوشتههای اینجا...
بسم الله ارحمن الرحیم!!!
گفتم عجب این را کی نوشتم که خودم هم نفهمیدم؟
بعد فکر کردم کار لشگرسایبری اسلام است! و حتما برادران و خواهران سایبری اینجا راهم مورد عنایت قرار دادهاند
بعد دیدم که نخیر همه چیز وبلاگ سرجایش است،
خب اگر برادران و خواهران سایبری اینجارامورد عنایت قرارداده بودند که همه چیز را پاک میکردند...
خب
وقتی خواستم وارد بلاگر بشوم تازه متوجه شدم که بله
جناب بلاگر دوباره مورد عنایت قرار گرفتهاند(اگریادتان باشد، بلاگر عزیز مدتی پیش هم مورد عنایت قرار گرفته بود ولی بعد از مدتی رفع عنایت شد)
در هر حال به کمک جناب اوبونتو و دنیای لینوکس ما که فعلا در دنیای بدون عنایت زندگی میکنیم
ولی اگر شما در بالای وبلاگ آن جمله عجیب را مشاهده میفرمایید به دل نگیرید، چیزی که میبینید قسمت بالای صفحه عنیاتینگ قمهوری اسلامی است، هر چند میتواند یک تناقض خندهدار هم باشد با نوشتههای اینجا...
,
پ.ن:ظاهرا عنايتينگ بلاگر را برداشتهاند ولي خوب هنوز عكسهاي آپلود شده بر روي بلاگر مورد عنايتاند...
یکشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۹
اسلام واقعی
۱- وقتی کسی میگوید اسلام واقعی این نیست، یا اسلام واقعی جور دیگری بوده و دوست دارد برگردیم به صدر اسلام، به خصوص وقتی طرف کمی هم اهل فکر کردن باشد، مو بر تن آدم راست میشود!
کمی تاریخ اسلام رابخوانید لطفا!
به خصوص در مورد رفتار اسلام با قوم شکست خورده،
یا در مورد کنیزان وبردگان
یک مقدار رفتارشناسی بخوانید لطفا، بعد هم سیره رسول اسلام رابررسی کنید
همین!
۲- وقتی کسی میگوید که باید به آرمانهای اول انقلاب برگردیم یابه آرمانهای امام راحل اینبار ترجیح میدهم خودم را دار بزنم!
کمی تاریخ انقلاب رابخوانید لطفا!
اگر درمورد قبلی مرجع قابل اعتماد کم بود، در این مورد تادلتان بخواهد مرجع زنده هم داریم!
یعنی جدا دل این آدمها برای کشتارهای دهه ۶۰ تنگ شده؟
برای محاکمههای چند دقیقهای و اعدامها؟
برای کشتار خانوادگی کردها؟
نمیفهمم چطور یک دانشجوی امروز میتواند خون ریخته شده آنهمه دانشجوی آن سالها رانادیده بگیرد و از پشت سر کسی سینه بزند که دوست دارد طبق رهنمودهای امام راحل رفتارکند.
نمیفهمم چطور به دانشجوی ستارهدار اعتراض میکنیم ولی گزینشهاوتحقیقهای محلی آنروزها رانادیده میگیریم...
کتاب خاطرات خلخالی را بخوانید لطفا!
البته فراموش هم نفرمایید که جناب عالیجناب سبزپوش و عالیجناب سیدخندان ازهمان گروهوگرایش فکری هستند
کمی به لیست کسانی که درمراسم ختم خلخالی حضور داشتند فکر کنید.
Read More
کمی تاریخ اسلام رابخوانید لطفا!
به خصوص در مورد رفتار اسلام با قوم شکست خورده،
یا در مورد کنیزان وبردگان
یک مقدار رفتارشناسی بخوانید لطفا، بعد هم سیره رسول اسلام رابررسی کنید
همین!
۲- وقتی کسی میگوید که باید به آرمانهای اول انقلاب برگردیم یابه آرمانهای امام راحل اینبار ترجیح میدهم خودم را دار بزنم!
کمی تاریخ انقلاب رابخوانید لطفا!
اگر درمورد قبلی مرجع قابل اعتماد کم بود، در این مورد تادلتان بخواهد مرجع زنده هم داریم!
یعنی جدا دل این آدمها برای کشتارهای دهه ۶۰ تنگ شده؟
برای محاکمههای چند دقیقهای و اعدامها؟
برای کشتار خانوادگی کردها؟
نمیفهمم چطور یک دانشجوی امروز میتواند خون ریخته شده آنهمه دانشجوی آن سالها رانادیده بگیرد و از پشت سر کسی سینه بزند که دوست دارد طبق رهنمودهای امام راحل رفتارکند.
نمیفهمم چطور به دانشجوی ستارهدار اعتراض میکنیم ولی گزینشهاوتحقیقهای محلی آنروزها رانادیده میگیریم...
کتاب خاطرات خلخالی را بخوانید لطفا!
البته فراموش هم نفرمایید که جناب عالیجناب سبزپوش و عالیجناب سیدخندان ازهمان گروهوگرایش فکری هستند
کمی به لیست کسانی که درمراسم ختم خلخالی حضور داشتند فکر کنید.
جمعه، دی ۲۵، ۱۳۸۸
من صدای انقلاب شما رو شنیدم!
من صدای انقلاب شما رو شنیدم!
ماجراهای مناظرهها شما رو یاد این جمله شاه نمی اندازه؟
Read More
ماجراهای مناظرهها شما رو یاد این جمله شاه نمی اندازه؟
سهشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸
نامه ی سعیدی سیرجانی به خامنه ای پیش از دستگیری
برای برخی دوستان تا به یاد بیاورند که در دوران کشتار کسانی هم بودند که برعکس عالیجناب موسوی سکوت نکردند.
فراموش نکنیم که اگر موسوی نخست وزیر بود و قدرتی نداشت، سیرجانی فقط نویسنده بود...
والبته تاواناش را هم داد
یاد باد:
فراموش نکنیم که اگر موسوی نخست وزیر بود و قدرتی نداشت، سیرجانی فقط نویسنده بود...
والبته تاواناش را هم داد
یاد باد:
منبع نامهجناب آقای خامنه ای
پیام عتاب آمیز جناب عالی را آقای صابری برایم خواند، و متاسف شدم، نه به علت این که مورد قهر آن مقام معظم قرار گرفته ام و به زودی امت همیشه در صحنه حزب الله حسابم را خواهند رسید که مرگ در راه دفاع از حق شهادت است و ما مرگ شهادت از خدا خواسته ایم. تاسف و تاثرم از پندارهای باطل خویش بود و امیدهای برباد رفته ام درباره سعه صدر جناب عالی و سرنوشتی که ملت ایران در دوران رهبری شما خواهند داشت.
بگذریم از لحن توهین آمیز پیام که حتی قاصد را شرمنده کرده بود و از هر مسلمان با تقوایی بعید مینمود تا چه رسد به رهبر مسلمانان جهان. حیرتم از این است که جناب عالی به استناد کدامین سند و قرینه و امارت مرا مرتد قلمداد کردید و نامعتقد به اسلام. اگر مستند به نوشته های من است ای کاش موردش را مشخص می فرمودید، و اگر مبتنی بر واردات غیبی است و اشراف بر ضمایر که انالله و اناالیه راجعون.
می دانم در حکومتی که مرحوم شریعتمداری با آن مقام فقاهت، مهندس بازرگان با آن تقوای دینی و سیاسی، آیت الله منتظری با آن سوابق مبارزاتی دقمرگ و خانه نشین و مطرودند، تکلیف امثال بنده معلوم است و بر ما کجا برازد دعوی بی گناهی.
و می دانم رهبر جلیل القدری که با یک نهیبش نمایندگآن مجلس اسلامی در لاک سکوت و وحشت میخزند، البته می تواند با تیغ بیدریغ تکفیر حمله بر من درویش یک قبا آرد.
فرموده بودید چرا این همه مزایای حکومت اسلامی را ندیده ام و به تمجید نپرداخته ام. این وظیفه اخلاقی را شاعران و نویسندگان محترمی که با چرخشی ناگهانی در سلک هواداران ولایت فقیه درآمده اند بهتر و موثرتر انجام میدهند. وانگهی رژیمی که علاوه بر فرستنده های رادیویی و تلویزیونی هزاران مسجد و منبر و مجلس را در اختیار دارد چه نیازی به مدیحه سرایی مطرودان دارد، به خصوص نویسنده کج سلیقه ای که هرگز در مدح هیچ امیر و حاکمی قلم نزده است.
فرموده بودید چرا در انتقاد از حکومت شاه به جزئیات اداری پرداخته ام؟ از همین انتقادهای جزئی هم شرمنده ام که بحمدالله در این ده سال فرصت شناسان حق مطلب را ادا کرده اند و بر حاکم معزول تاخته اند. وضع من در زمان شاه نیز مانند امروزم بود. مینوشتم و چاپ میشد و منتشر نمیگشت، دیکتاتور مغرور بدعاقبت میپنداشت با شکستن قلمها و زجر آزادگان بر دوام حکومت خود می افزاید. قطعا مقالات سانسور شده من در بایگانی ساواک موجود است. بفرمایید مطالب از "یغما" و "خواندنیها" بیرون کشیدهِ مرا در مقوله سیاست فرهنگی، ماجرای کاپیتولاسیون، مضحکه تغییر تاریخ، شعبده جشنهای شاهنشاهی به حضورتان بیاورند تا بدانید بوده اند مردم از جان گذشتهای که به هیچ دعوی مبارزه و پیوستگی به دارودسته ای از بیان حقایق پروایی نداشته اند.
اما در مورد کتابهای توقیف شده بنده واقعا نمیدانم کجایش حمله به اسلام است یا اساس حکومت اسلامی. من ذاتا از ریا و دروغ و تبعیض و ستم متنفرم و این نفرت در نوشته هایم منعکس است. اگر خدای ناخواسته همچو فاسدی در دستگاه حکومت حاضر این است که انتقاد از هر مسندنشین و مسئولی حمل بر "زیرسوال بردن رژیم" میشود و لطمه زدن به اساس اسلام و بهانه ای برای سرکوبی و اختناق و نتیجه اش همین که میبینیم. من به آنچه در کتابهای توقیف و خمیر شده ام نوشته ام عمیقا اعتقاد دارم و در هر محکمه ای حاضر به پاسخگویی ام. اگر واقعا خلاف اسلام یا حکومت واقعی اسلامی است، چرا بدین شیوه های غیر اخلاقی با من رفتار میکنند. مگر مملکت قانون ومحکمه ندارد؟
جناب آقای خامنه ای توقع مردم مسلمان ایران از حکومت اسلامی جز اینهاست که میکنند. در رژیم کمونیستی تکلیف خلایق معلوم است. همه فضایل و امتیازات در نیروی کار مفید افراد ملت خلاصه میشود و مناصب و مقامات در دست طبقه کارگر است و استبداد کارگری حاکم بر جامع، در ممالک سرمایه داری تمول و درآمد بیشتر ضامن قدرت اجتماعی است و سرنوشت مردم در قبضه کسانی که به هر شیوه و از هر طریق صاحب آلاف و الوفی شده اند. اما در حکومت اسلامی ضابطه چیست؟ آیا فضایل منحصر به نماز و دعای بیشتر است و روزه طولانیتر و سجده غلیظ تر و لقب حاجی و انبوهی محاسن و کلفتی دستار و دعوی بسیار، یا به حکم آیه کریمه ان اکرمکم عندالله اتقیکم فضیلت افراد محصول تقرب به حق است و قرب یزدان در گرو تقوی؟
اگر چنین است اجازه فرمایید بی هیچ ملاحظه و پروایی عرض کنم بسیاری از اعمال سران حکومت خلاف تقواست. این را به تجربه شخصا دریافته ام و اثباتش اگر خواستید آسان است. بگذریم از دو سال اول که نابسامانی ها جواز آشفته گویی ها و آشفته کاریها بود. در همین چندماه اخیر بزرگانی که در خبرنامه ها و جراید مرا عضو حزب توده و خدمتگزار شاه و مامور ساواک معرفی کردند، هم از معصیت سنگین بهتان باخبر بودند و هم از نحوه زندگی و خلق و خوی من، به فرض این که با گذشته زندگی بنده آشنایی نداشتند به فیض مقام و موقعیت خویش میتوانستند از دستگاه اطلاعاتی کشور جویای سوابق شوند و آنگاه دست به قلم ببرند، یا کسانی را مامور، که مزاحمت هایی از قبیل سنگ پراندن و شعارنویسی بر درویوار خانه ام کنند.
جناب آقای خامنه ای بنده به خلاف حکم قاطع شما مسلمانی، صافی اعتقادم، و به دین و عقیده ام مباهات میکنم. هیچ ابله مخالف اسلامی نمیآید پانزده سال عمر خود را صرف تصحیح و چاپ مفصلترین تفسیر قرآن کند. کسی که به اسلام بی اعتقاد است، با چه انگیزه ای قصیده "این بارگه که پایه اش از عرش برتر است" را تقدیم آستانه قم میکند؟ کسی که دلبسته اسلام نیست در شرایط حاضر خاموش می نشیند تا به نام مقدس اسلام هر ناروائی بر مردم تحمیل شود و اساس اعتقادشان متزلزل گردد.
جناب آقای خامنه ای، من بیش از هر مسلمان متعصبی با سلطه و نفوذ اجانب به هر صورت و در هر مرحله اعم از شرقی و غربی در وطن عزیزم مخالفم و بیش از بسیاری از مدعیان به حقانیت شریعت اسلام معتقد. به هیچ حزب و دسته و گروهی نه در گذشته بستگی داشته ام و نه بعد از این می توانم داشته باشم. اگر هوس جاه و منصب داشتم در سال 57 دعوت وزارت را با سرعت و صراحت رد نمی کردم، و اگر در طمع مال و منال بودم مجبور نمی شدم درین سالهای پیری و ممنوع القلمی خانه مسکونیم را که تنها مایملکم در پهنه جهان بود بفروشم و صرف معاش کنم. آدمیزاده ام، آزاده ام و دلیلش همین نامه، که در حکم فرمان آتش است و نوشیدن جام شوکران. بگذارید آیندگان بدانند که در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند.
با تقدیم احترام- سعیدی سیرجانی
چهارشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۸
برای کسی که میخواست گوبلزباشد...
میدانی حاج عزت؟
هر کاری جنماش را میخواهد
سواد اش را میخواهد
و مهمترازهمه مقبولیت میخواهد
تو نه سخنران خوبی هستی
نه مقبولیتاش را داري
خودت که میدانی حتی در صدا وسیما هم، کسانی که تورا داخل آدم حساب میکنند زیاد نیستند.
تو دربهترین حالت فقط کاریکاتوری ازمحمد سعید الصحاف هستی!
نه حتی خود صحاف!
فیلمهایی را که میسازی و نمایشهایت حتی مسخره تر از حرفهای صحاف است که از امنیت بغداد میگفت.
تو حتی مثل گوبلزشجاعت خودکشی را هم نداری...
هر کاری جنماش را میخواهد
سواد اش را میخواهد
و مهمترازهمه مقبولیت میخواهد
تو نه سخنران خوبی هستی
نه مقبولیتاش را داري
خودت که میدانی حتی در صدا وسیما هم، کسانی که تورا داخل آدم حساب میکنند زیاد نیستند.
تو دربهترین حالت فقط کاریکاتوری ازمحمد سعید الصحاف هستی!
نه حتی خود صحاف!
فیلمهایی را که میسازی و نمایشهایت حتی مسخره تر از حرفهای صحاف است که از امنیت بغداد میگفت.
تو حتی مثل گوبلزشجاعت خودکشی را هم نداری...
سهشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۸
من کافرم ....
من کافرم
بر کفر خویشتن ایمان دارم .
و از خدای شما
و نظام و رهبرتان
چون روح مرگ بیزارم
بر باد باد
جان جهان تان
در گرد باد پر تف توفان مردمان
بر چیده باد خیمه ی بیداد
در شعله های شکفته ی فریاد
و گر گرفتن عمامه ها و عبا ها
و ریش ها و ردا ها
ایران ما
جهنم تان باد
غاصبان !
روزی اگر که " غصه سر آید "
بر گور آن امام جماران
خواهم نوشت ؛ با تف و تحقیر :
نفرت به تو ؛ و دودمان و تبارت باد
ای سید اسیر کش جلاد !
نفرت به جانشینانت
نفرت به زاد و رودت باد !
بر کفر خویشتن ایمان دارم .
و از خدای شما
و نظام و رهبرتان
چون روح مرگ بیزارم
بر باد باد
جان جهان تان
در گرد باد پر تف توفان مردمان
بر چیده باد خیمه ی بیداد
در شعله های شکفته ی فریاد
و گر گرفتن عمامه ها و عبا ها
و ریش ها و ردا ها
ایران ما
جهنم تان باد
غاصبان !
روزی اگر که " غصه سر آید "
بر گور آن امام جماران
خواهم نوشت ؛ با تف و تحقیر :
نفرت به تو ؛ و دودمان و تبارت باد
ای سید اسیر کش جلاد !
نفرت به جانشینانت
نفرت به زاد و رودت باد !
حسن حسام
دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۸
چهارشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۸
کفی ازآب، جواب تمام دلایل
ملامیرزا1، یک روز در خانه ی خود بر لب حوض آب نشسته و شاگردان وی به دورش حلقه زده بودند و هر کدام به نوبه ی خود درباه ی این بحث می کردند که آیا دانشهای تجربی بر دانشهای نظری ترجیح دارد یا علوم نظری بر دانشهای تجربی؟ و هر کس در اثبات نظر خود دلایلی می آورد.
ملامیرزا مدتی سخنان آنان را گوش داد. سپس از شاگردان پرسید: در این حوض چیست؟
گفتند: آب.
گفت: نه خیر! در این حوض اصلاً آبی وجود ندارد.
شاگردان پرسیدند: چطور؟
ملامیرزا به استدلالات منطقی و فلسفی پرداخت و به چندین دلیل معقول و برهان محکم ثابت کرد که آبی در آن حوض نیست.
هیچ یک از شاگردان بر جواب و ردّ استدلالات او قادر نشد.
پس خود او گفت: می دانید جواب درست به این حرفها چیست؟
گفتند: نه ! ملامیرزا تبسّمی کرد و کفی از آب پرکرده، به هوا پاشید و گفت: این است جواب همه ی آن دلایل!
------------------
پ.ن 1: نویسنده ی حاشیه بر معالم الاصول
ملامیرزا مدتی سخنان آنان را گوش داد. سپس از شاگردان پرسید: در این حوض چیست؟
گفتند: آب.
گفت: نه خیر! در این حوض اصلاً آبی وجود ندارد.
شاگردان پرسیدند: چطور؟
ملامیرزا به استدلالات منطقی و فلسفی پرداخت و به چندین دلیل معقول و برهان محکم ثابت کرد که آبی در آن حوض نیست.
هیچ یک از شاگردان بر جواب و ردّ استدلالات او قادر نشد.
پس خود او گفت: می دانید جواب درست به این حرفها چیست؟
گفتند: نه ! ملامیرزا تبسّمی کرد و کفی از آب پرکرده، به هوا پاشید و گفت: این است جواب همه ی آن دلایل!
------------------
پ.ن 1: نویسنده ی حاشیه بر معالم الاصول
دوشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۸
مثبتاندیشی؟
میشود در فاضلاب شنا کرد و تصور کرد که در دریا شنا میکنی!
این تغییری در ماهیت فاضلاب ایجاد نمیکند.
هر چند شاید شنا را تحملپذیرتر کند...
این تغییری در ماهیت فاضلاب ایجاد نمیکند.
هر چند شاید شنا را تحملپذیرتر کند...
سهشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۸
سهشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۸
پریا (از شاملو)
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.
زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
گيس شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلن ترك
از شبق مشكي ترك.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.
از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد...
" - پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر شسه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ "
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا
" - پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟
شهر ما صداش مياد،
صداي زنجيراش مياد-
پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين:
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوي آهن رگ من!
گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن:
" - شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره " ...
پريا!
ديگه تو روز شيكسه
دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم،
ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزن ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا كينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب كه بد گله
آتيش بازي چه خوشگله!
آتيش! آتيش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكه يه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور ياور برقصن
" حمومك مورچه داره، بشين و پاشو " در بيارن
" قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو " در بيارن
پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
گريه تاون، واي واي تون! " ...
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...
" - پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!
شباي چله كوچيك كه زير كرسي، چيك و چيك
تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف
قصه سبز پري زرد پري
قصه سنگ صبور، بز روي بون
قصه دختر شاه پريون، -
شما یين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين
كه دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟
دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسته نبود.
دنياي ما عيونه
هر كي مي خواد بدونه:
دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر كي باهاش كار داره
دلش خبردار داره!
دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
دنياي ما - هي هي هي !
عقب آتيش - لي لي لي !
آتيش مي خواي بالا ترك
تا كف پات ترك ترك ...
دنياي ما همينه
بخواي نخواهي اينه!
خوب، پرياي قصه!
مرغاي شيكسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
كي بتونه گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟ "
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون -
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،
ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس شدن، ستاره نحس شدن ...
وقتي ديدن ستاره
يه من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -
يكيش تنگ شراب شد
يكيش درياي آب شد
يكيش كوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
شرابه رو سر كشيدم
پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:
" - دلنگ دلنگ، شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلي برنج تو آب كرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين
ما ظلمو نفله كرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم ... "
بالا رفتيم دوغ بود
قصه بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود:
قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!
Read More
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.
زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
گيس شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلن ترك
از شبق مشكي ترك.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.
از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد...
" - پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر شسه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ "
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا
" - پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟
شهر ما صداش مياد،
صداي زنجيراش مياد-
پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين:
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوي آهن رگ من!
گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن:
" - شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره " ...
پريا!
ديگه تو روز شيكسه
دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم،
ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزن ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا كينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب كه بد گله
آتيش بازي چه خوشگله!
آتيش! آتيش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكه يه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور ياور برقصن
" حمومك مورچه داره، بشين و پاشو " در بيارن
" قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو " در بيارن
پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
گريه تاون، واي واي تون! " ...
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...
" - پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!
شباي چله كوچيك كه زير كرسي، چيك و چيك
تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف
قصه سبز پري زرد پري
قصه سنگ صبور، بز روي بون
قصه دختر شاه پريون، -
شما یين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين
كه دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟
دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسته نبود.
دنياي ما عيونه
هر كي مي خواد بدونه:
دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر كي باهاش كار داره
دلش خبردار داره!
دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
دنياي ما - هي هي هي !
عقب آتيش - لي لي لي !
آتيش مي خواي بالا ترك
تا كف پات ترك ترك ...
دنياي ما همينه
بخواي نخواهي اينه!
خوب، پرياي قصه!
مرغاي شيكسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
كي بتونه گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟ "
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون -
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،
ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس شدن، ستاره نحس شدن ...
وقتي ديدن ستاره
يه من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -
يكيش تنگ شراب شد
يكيش درياي آب شد
يكيش كوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
شرابه رو سر كشيدم
پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:
" - دلنگ دلنگ، شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلي برنج تو آب كرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين
ما ظلمو نفله كرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم ... "
بالا رفتيم دوغ بود
قصه بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود:
قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!
اشتراک در:
پستها
(
Atom
)
جستجوی این وبلاگ
برچسبها
جاهايي که سر ميزنم
کتابخانهها
- کتاب فارسی
- ایرانیان آمریکای شمالی
- کتابخانه رضا قاسمی-دوات
- کتابخانه داتیس
- قفسه
- کتابخانه آشیان
- پارس تک
- کتابخانه مارکسیستها
- امیرحسین خنجی
- کتابخانه خوابگرد
- کتبخانه اهل سنت
- کتابخانه پارس
- آوای آزاد
- نیلوفرانه
- کتابخانه بهاییان
- کتابخانه کامپیوتر
- کتابخانه نشر کارگری
- کتابخانه کامپیوتر
- کتابخانه نشر کارگری
- کتابخانه ادم و حوا
- جستجو در کتابهای فارسی
- کتابخانه نهضت ملی ایران
- تبرستان
- کتابخانه ایران باستان
اخبار زرتشتیان
CopyLeft! هرگونه کپی برداری مجازاست، اما خوشحال میشوم اگر به خودم هم خبر بدهید. با پشتیبانی Blogger.
آرشیو وبلاگ
-
2009
(53)
- دسامبر (4)
- نوامبر (3)
- اکتبر (2)
- سپتامبر (4)
- اوت (6)
- ژوئیهٔ (10)
- ژوئن (4)
- مهٔ (3)
- آوریل (3)
- فوریهٔ (7)
- ژانویهٔ (7)
-
2008
(77)
- دسامبر (4)
- نوامبر (4)
- اکتبر (3)
- سپتامبر (4)
- اوت (15)
- ژوئیهٔ (11)
- ژوئن (7)
- مهٔ (2)
- آوریل (7)
- مارس (11)
- فوریهٔ (2)
- ژانویهٔ (7)
-
2007
(60)
- دسامبر (7)
- نوامبر (1)
- اکتبر (2)
- سپتامبر (3)
- اوت (2)
- ژوئیهٔ (8)
- ژوئن (10)
- مهٔ (5)
- آوریل (2)
- مارس (8)
- فوریهٔ (3)
- ژانویهٔ (9)
-
2006
(130)
- دسامبر (8)
- نوامبر (6)
- اکتبر (6)
- سپتامبر (6)
- اوت (8)
- ژوئیهٔ (15)
- ژوئن (15)
- مهٔ (21)
- آوریل (15)
- مارس (8)
- فوریهٔ (6)
- ژانویهٔ (16)
بیشتر خواندهشدهها
-
در پسلرزهای اولیهی «اسناد پاناما»، وقتی مشخص شد در برخی از این اسناد، نام «محمود احمدینژاد» ذکر شده، گروهی که به اصلاحطلبان معروف شده...
-
وقتی بنفشه را با گل سرخ برانداز می کنند ممکن است این نظر به میان بیاید که چرا بنفشه اینقدر کبود است؟ بخشی از یک نامه از نیمای یوش به احمد شا...
-
حمید هامون هم رفت! نه دکتر من یه موقعی فکر میکردم یه گهی میشم، اما هیچ پخی نشدم۰ چهل و خوردهای ازم گذشته ولی بدتر آویزوونم، آویزوون. چی ک...
-
نام من شیری نگاری است، من هم دوست داشتم توی کلمبیا حرف بزنم اما وقتی ایران به حماس پول داد تا اتوبوس ما رو منفجر کنند، کشته شدم. عکس را از ی...
-
من صدای انقلاب شما رو شنیدم! ماجراهای مناظرهها شما رو یاد این جمله شاه نمی اندازه؟
-
کاش آخر همه قصهها خوب تمام میشد!
-
آخرین جمله پاپیون رو به آسمان: Hey, you bastards, I'm still here! پ.ن : چرا درنسخه دوبله فارسی این جمله حذف شده است؟
-
من فکر میکنم آدمها همیشه بیشتر از آنی که سزاوراش هستند بدست میآورند، شما چطور؟ پ.ن: این عکس تزیینی است شاید هم ساختگی باشد، باور کنید به ه...
-
ميخواهم از شما که از ما هزار بار بگوييد بگويند با قاري بزرگ، ميکاريم عشق بزرگ را، تا گل دهد به دامن بيزاري بزرگ... لینک
© ما اينيم 2013 . Powered by Bootstrap , Blogger templates and RWD Testing Tool






