این وبلاگ به دلیل نامشخصی و برای مدت نامشخص‌تری به روز نخواهد شد.

مرخصی

امروز برای اولین بار توی سابقه کاری‌ام، بعد از یک هفته کار تقربیا شبانه‌روزی، یک برگه مرخصی را پر کردم، مجبور شدم برای تایید پیش چند نفر بروم و هر بار برای هر کدام دلیل مرخصی را توضیح بدهم..
شکی ندارم که این آخرین برگه مرخصی‌ای بود که پر کردم!

یادم هست توی محل کار قبلی‌ام برای برگشت به خانه سرویس داشتیم، یک بار کمی کارم طول کشیده بود و من داشتم با عجله به طرف سرویس برمیگشتم، یک لحظه خودم را در چند سال بعد تجسم کردم، با شکم جلو افتاده و کله‌ی کچل به دنبال اتوبوس سرویس می‌دویدم...
بعد از آن دیگر سوار سرویس نشدم!

توی محل کار قبل از آن ماه‌های آخر رییس جدید می‌خواست هر روز دفتری را برای حضور و غیاب امضا کنم و ساعت بزنم، توی آن دفتر هم فقط یک امضای من هست، امضای خروج!

توی محل کار قبلی‌اش که خودم هم جزو بنیان‌گذارانش بودم، می‌خواستم برای کاری نصف روزه، محل را ترک کنم، جناب رییس- که یک دوست قدیمی بود- به منشی شرکت گفته بود من اجازه ندارم تا فلان پروِه را تمام کنم تقاضای مرخصی بکنم!، خب طبیعتا این هم آخرین روز کاری من توی آن شرکت بود...
بخواهم ادامه بدهم شش یا هفت مورد دیگر هم هست،

الان داشتم به کل جریان فکر می‌کردم.
نمی‌دانم مشکل از من است یا بقیه!
نمی‌توانم درک کنم چطور اینهمه آدم با همین روش زندگی می‌کنند ولی من نمی‌توانم؟

حسني نگو بلا بگو

فكر مي‌كنم اين شعر دست‌كم به تعداد بچه‌هايي كه از تاريخ نوشته شدن‌اش به دنيا آمده‌اند خوانده شده.
ركوردي كه فكر نمي‌كنم هيچ وقت شكسته شود.

توی ده شلمرود،
حسنی تک و تنها بود.
حسنی نگو، بلا بگو،
تنبل تنبلا بگو،
موی بلند، روی سیاه،
ناخن دراز، واه واه واه.
نه فلفلی، نه قلقلی، نه مرغ زرد کاکلی،
هیچکس باهاش رفیق نبود.
تنها روی سه پایه، نشسته بود تو سایه.

باباش میگفت:
- حسنی میای بریم حموم؟
- نه نمیام، نه نمیام
- سرتو میخوای اصلاح کنی؟
- نه نمیخوام، نه نمیخوام

کره الاغ کدخدا،
یورتمه میرفت تو کوچه‌ها:
- الاغه چرا یورتمه میری؟
- دارم میرم بار بیارم، دیرم شده، عجله دارم.
- الاغ خوب نازنین،
سر در هوا، سم بر زمین،
یالت بلند و پرمو، دمت مثال جارو،
یک کمی بمن سواری میدی؟
- نه که نمیدم
- چرا نمیدی؟
- واسه اینکه من تمیزم.
پیش همه عزیزم.
اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!

غازه پرید تو استخر.
- تو اردکی یا غازی؟
- من غاز خوش زبانم.
- میای بریم به بازی؟
- نه جانم.
- چرا نمیای؟
- واسه اینکه من، صبح تا غروب، میون آب،
کنار جو، مشغول کار و شستشو.
اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!

در واشد و یه جوجه
دوید و اومد تو کوچه.
جیک جیک زنان، گردش کنان
اومد و اومد، پیش حسنی:
-جوجه کوچولو، کوچول موچولو،
میای با من بازی کنی؟
مادرش اومد،
- قدقدقدا
برو خونه تون، تورو بخدا
جوجه‌ی ریزه میزه
ببین چقدر تمیزه؟
اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!

حسنی با چشم گریون،
پاشد و اومد تو میدون:
- آی فلفلی، آی قلقلی،
میاین با من بازی کنین؟
- نه که نمیایم نه که نمیایم
- چرا نمیاین؟
فلفلی گفت:
- من و داداشم و بابام و عموم،
هفته ای دوبار میریم حموم.
اما تو چی؟
قلقلی گفت:
- نگاش کنین.
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!

حسنی دوید پیش باباش:
-حسنی میای بریم حموم؟
- میام، میام
- سرتو میخوای اصلاح کنی؟
- میخوام، میخوام
- حسنی نگو، یه دسته گل
تر و تمیز و تپل مپل

الاغ و خروس، جوجه و غاز و ببعی
با فلفلی، با قلقلی، با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن، دور حسنی.
الاغه میگفت:
- کاری اگر نداری، بریم الاغ سواری.

خروسه میگفت:
- قوقولی قوقو. قوقولی قوقو؟
هرچی میخوای فوری بگو.
مرغه میگفت:
- حسنی برو تو کوچه.
بازی بکن با جوجه.
غازه میگفت:
- حسنی بیا،
با هم دیگه بریم شنا.

توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود.

بالاترین

این وبلاگ برای مدتی تیتر اصلی خودش را ازمااینیم به بالاترین تغییر می‌دهد تا بدین‌وسیله ابراز حمایت خودش را از بالاترین، اعلام کند. شما هم اگر دوست داشتید به این جنبش کم جوش بپیوندید و پرجوشش کنید و نشان دهید که بالاترین یک سایت نبود و بلکه روش و مرامی بود که همه‌ی ما قسمتی از آنیم.امیدوارم تا قبل از این سه روز همه‌ی مشکلات بالاترین حل بشود و چه با داده‌های بک‌آپ گرفته شده و چه نه برگردد به صفحات اینترنتی بازدید شده توسط من و تو.من بالاترینم، تو بالاترینی.

اصل مطلب از وبلاگ شاهین

حک

بعضی اتفاق‌ها آنچنان در وجود آدم حک می‌شوند که انگار از ابتدا جزیی از وجود آدم بوده‌اند؛
هر کاری هم بکنی فراموش کردن موقتی‌است و کوچکترین بهانه برای بغضی دوباره کافی‌است...

آدمها

نمی‌دانم کی قرار است این موضوع را بفهمم که بیشتر وقت‌ها آدمها، آنی نیستند که نشان می‌دهند...

آنچه در زیر پنهان است!

فرض کنید:
آقای شماره يک:
آقای شماره یک را چند سالی است می‌شناسید، آدمی‌است مذهبی(نه حزب‌اللهی) و مومن، تا حایی که چند باری به حج رفته وشما را هم برای مراسم بعد از حج( اسمش چی بود؟) دعوت کرده و البته شما هم طبق معمول نرفته‌اید.
توی کارش خوشفکر است و باسواد، اما خوب گیرهای مذهبی دارد و نمی‌شود جلویش کارهای غیر مذهبی (تماشای پاتیناژ،باله و ...) کرد، یکی دو بار هم از شما خواسته که دست کم جلو او از این کارهای خلاف شرع نکنید.
آدم شماره دو:
از بد روزگار(؟) با شما همکار است،از آن هفت خط‌های روزگار، هر کاری که به ذهنتان هم نرسیده ممکن است از او سر بزند،اما خوب دست‌کم جلوی شما رعایت می‌کند.
اینها پیش‌فرض‌،

آقای شماره دو تو خاطرات‌اش، از دوستی(آقای شماره سه) بگوید که دست او را از پشت بسته و این که چند شب پیش آقای شماره سه در مجلس بزم(که ظاهرا کمی هم سرش گرم شده بوده) پیشنهاد انجام پروژه‌ای را به آقای شماره دو داده،
آقای شماره دو هم می‌بیند این کار راست کار شماست،
خب طبیعی‌است که قراری گذاشته می‌شود بین این سه نفر (خود شما،آقای شماره دو و آقای شماره سه

قیافه شما و آقای شماره سه دیدینی‌است وقتی می‌بینید آقای شماره سه، همان آقای شماره یک است،
بخصوص وقتی آقای شماره دو(ی) از همه جا بی‌خبر به عنوان هدیه(یا برای گرم کردن جلسه مذاکره)یک شیشه نوشیدنی غیرشرعی برای آقای شماره سه(= یک) آورده!